فرقه ناجیه در صحيح بخاري و مسلم و سنن اربعة
 

أخبرت عن مسعر بن كدام عن القاسم بن عبد الرحمن قال كان أبو الدرداء من الذين أوتو العلم وأخبرت عن معاوية بن صالح الحضرمي عن عبد الرحمن بن جبير بن نفير قال قال معاويه ألا إن أبا الدرداء أحد الحكماء ألا إن عمرو بن العاص أحد الحكماء ألا إن كعب الأحبار أحد العلماء إن كان عنده لعلم كالثمار وإن كنا فيه لمفرطين

[ الطبقات الكبرى - ابن سعد ]

الكتاب : الطبقات الكبرى

 


معاويه مي گفت: آگاه باشید که کعب از علماست ودانشمند، و ما در حقش کوتاهی کردیم ! برخي ديگر هم در قرون بعد او را در زمره نخستين طبقه تابعين آورده اند که از آن جمله اللالکائي در شرح اصول اعتقاد أهل السنة و الجماعة است.

 

ابن‌ حجر عَسْقَلاني‌ در «إصابَه‌» آورده‌ است‌ كه‌ معاويه‌ بود كه‌ به‌ كعب‌ الاحبار امر كرد تا در شام‌ داستان‌ قصّه‌سرائي‌ را به‌ كار اندازد !

 

چرا چون معاویه رومی  زاده که قصد نابودی اسلام ودفن نام محمد ص را داشت و بهترین شخص برای نابودی و تحریف اسلام یک یهودی بظاهر مسلمان شده بنام کعب الاحبار بود .

 

همین معاویه توسط چه کسانی بقدرت رسید وچرا ؟

 

توسط عمربن الخطاب ، که همواره از معاویه بخوبی تمجید میکرد بر خلاف امر رسول خدا ص ،  وی را تحت حمایت خویش قرار داد چرا ؟


يکي از کساني که اخبار و گفته هايي از کعب الاحبار نقل کرده ابوبکر خلال در کتاب السنه است. حکايت نقل شده جالب توجه است: کسي در اطراف عثمان شعر مي خواند و مي گفت:
ان الامير بعده عليا و في الزبير خلفا رضيا
کعب الاحبار گفت: لا و لکنه صاحب البغلة الشهباء ، يعني معاوية. به معاويه گفتند: کعب تو را به تمسخر گرفته و گويد که تو حکومت را به دست خواهي گرفت. معاويه نزد کعب آمده گفت: چگونه اين سخن را مي گويي در حالي که علي و زبير و اصحاب رسول الله (ص) هستند؟ کعب گفت: انت صاحبها. (السنة، حديث شماره 348).
ابوبکر خلال اين روايت را در بحث جامع امر الخلافة بعد رسول الله (ص) آورده و گويي بر آن بوده است تا نشان دهد در کتب آسماني هم قيد شده بوده که کار علي بن ابي طالب به جايي نخواهد رسيد و طبق گفته کعب که از کتب آسماني خبر داشته مقدر بوده يا به عبارت ديگر خداوند چنين مقدر کرده بوده که معاويه به خلافت برسد!!!!

 

آیا این سخن کعب نشان از توطئه ای قدیم وبرنامه ای حساب شده از روز سقیفه برای تحریف اسلام ویهودی نمودن اسلام با کنار زدن امیر المومنین ع  ندارد ؟!

 

همچنین حافظ ابن عساکر در تاریخش آورده :

 

 

 وسمع حميد بن عبد الرحمن معاوية يحدث رهطا من قريش وهو بالمدينة فذكر كعب الأحبار فقال : إن كان لمن أصدق هؤلاء المحدثين الذين يتحدثون عن الكتاب وإن كنا مع ذلك لنبلو عليه الكذب

 عن روح بن زنباع قال : شهدت كعبا جاء إلى معاوية فقام على باب الفسطاط فناداه : يا معاوية يا معاوية يا معاوية فخرج إليه فأخذ بيده فانطلقا جميعا . فقلت : لأمر ما جاء كعب يدعو معاوية ! فاتبعت أثرهما فلما كنت قريبا منهما حيث أسمع كلامهما ولا أحب أن يرياني سمعت كعبا يقول : يا معاوية والذي نفسي بيده إن في كتاب الله المنزل : محمد أحمد صلى الله عليه و سلم أبو بكر الصديق - رحمه الله - عمر الفاروق عثمان الأمين . فالله الله يا معاوية في أمر هذه الأمة . ثم ناداه الثانية : إن في كتاب الله المنزل ثم عاد الثالثة !

 

کعب از کجا به این یقین میدانست که ابوبکر وعمر وعثمان ومعاویه خلیفه میشوند ؟؟؟!!!!

 

جالبست ابن کثیر ورشید رضا  بعلت تعصب نتوانسته اند راه را به پایان برند و یهودی کردن اسلام توسط خلفا را فهمیده انداما ناقص گذاشته اند :

 

تأکيد خاص رشيد رضا روي اسرائيليات ، همه جا براي حمله به کعب الاحبار و وهب بن منبه است (نيز بنگريد: تفسير المنار: 1/175). رشيد رضا از فريب خوردن محدثان قديم سخن مي گويد (تفسير المنار:1/8) و گهگاه از نقل تابعين هم از او به عنوان يک نکته منفي ياد مي کند اما هيچ اشاره اي به اين که خليفه دوم و سوم تا چه اندازه نسبت به مطالب وي نظر مثبت داشته و شيفته وعظ و نصيحت وي بوده و زمينه را براي توجه ديگر صحابه و تابعين هم فراهم کرده اند ، نکرده است.
حرکت مخالفت و معارضه با کعب الاحبار در دوره جديد به رشيد رضا خاتمه نيافت. کساني مانند محمود ابوريه که کتاب عمده اش اضواء علي السنة المحمدية و در نقد حديث سني بود به شدت بر ضد اسرائيليات و کعب الاحبار موضع گرفتند و او را به تحريف احاديث و مخدوش کردن انديشه هاي اسلامي متهم کرده حرکت او را مغرضانه و از سر عناد با اسلام دانستند.

 

ابن کثیر در تفسیرش گفته :

وَقَالَ عَبْد الرَّحْمَن بْن زَيْد بْن أَسْلَمَ فِي قَوْله " وَآتَيْنَاهُ مِنْ كُلّ شَيْء سَبَبًا " قَالَ تَعْلِيم الْأَلْسِنَة قَالَ كَانَ لَا يَغْزُو قَوْمًا إِلَّا كَلَّمَهُمْ بِلِسَانِهِمْ وَقَالَ اِبْن لَهِيعَة : حَدَّثَنِي سَالِم بْن غَيْلَان عَنْ سَعِيد بْن أَبِي هِلَال أَنَّ مُعَاوِيَة بْن أَبِي سُفْيَان قَالَ لِكَعْبِ الْأَحْبَار : أَنْتَ تَقُول إِنَّ ذَا الْقَرْنَيْنِ كَانَ يَرْبِط خَيْله بِالثُّرَيَّا ؟ فَقَالَ لَهُ كَعْب إِنْ كُنْت قُلْت ذَلِكَ فَإِنَّ اللَّه قَالَ " وَآتَيْنَاهُ مِنْ كُلّ شَيْء سَبَبًا " وَهَذَا الَّذِي أَنْكَرَهُ مُعَاوِيَة رَضِيَ اللَّه عَنْهُ عَلَى كَعْب الْأَحْبَار هُوَ الصَّوَاب وَالْحَقّ مَعَ مُعَاوِيَة فِي ذَلِكَ الْإِنْكَار فَإِنَّ مُعَاوِيَة كَانَ يَقُول عَنْ كَعْب : إِنْ كُنَّا لَنَبْلُو عَلَيْهِ الْكَذِب يَعْنِي فِيمَا يَنْقُلهُ لَا أَنَّهُ كَانَ يَتَعَمَّد نَقْل مَا لَيْسَ فِي صُحُفه وَلَكِنَّ الشَّأْن فِي صُحُفه أَنَّهَا مِنْ الْإِسْرَائِيلِيَّات الَّتِي غَالِبهَا مُبَدَّل مُصَحَّف مُحَرَّف مُخْتَلَق وَلَا حَاجَة لَنَا مَعَ خَبَر اللَّه تَعَالَى وَرَسُول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيْهِ وَسَلَّمَ إِلَى شَيْء مِنْهَا بِالْكُلِّيَّةِ فَإِنَّهُ دَخَلَ مِنْهَا عَلَى النَّاس شَرّ كَثِير وَفَسَاد عَرِيض....

 

یعنی غالب اخبار کعب تحریف شده و مفسده برانگیزند !

 

وَهَذِهِ الْأَقْوَال وَاَللَّه أَعْلَم كُلّهَا مَأْخُوذَة عَنْ كَعْب الْأَحْبَار فَإِنَّهُ لَمَّا أَسْلَمَ فِي الدَّوْلَة الْعُمَرِيَّة جَعَلَ يُحَدِّث عُمَر رَضِيَ اللَّه عَنْهُ عَنْ كُتُبِهِ قَدِيمًا فَرُبَّمَا اِسْتَمَعَ لَهُ عُمَر رَضِيَ اللَّه عَنْهُ فَتَرَخَّصَ النَّاس فِي اِسْتِمَاع مَا عِنْده وَنَقَلُوا مَا عِنْده عَنْهُ غَثّهَا وَسَمِينهَا وَلَيْسَ لِهَذِهِ الْأُمَّة وَاَللَّه أَعْلَم حَاجَة إِلَى حَرْف وَاحِد مِمَّا عِنْده وَقَدْ حَكَى الْبَغَوِيّ الْقَوْل بِأَنَّهُ إِسْحَاق عَنْ عُمَر وَعَلِيّ وَابْن مَسْعُود وَالْعَبَّاس رَضِيَ اللَّه عَنْهُمْ وَمِنْ التَّابِعِينَ عَنْ كَعْب الْأَحْبَار وَسَعِيد بْن جُبَيْر وَقَتَادَة وَمَسْرُوق عِكْرِمَة وَعَطَاء وَمُقَاتِل وَالزُّهْرِيّ وَالسُّدِّيّ قَالَ وَهُوَ إِحْدَى الرِّوَايَتَيْنِ عَنْ اِبْن عَبَّاس رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا وَقَدْ وَرَدَ فِي ذَلِكَ حَدِيث لَوْ ثَبَتَ لَقُلْنَا بِهِ عَلَى الرَّأْس وَالْعَيْن وَلَكِنْ لَمْ يَصِحَّ سَنَدُهُ .

الكتاب : تقسير القرآن العظيم

شهرة الكتاب: تفسير ابن كثير

المؤلف : عماد الدين أبو الفداء إسماعيل بن كثير الدمشقي

قال الحافظ ابن كثير في تفسيره، فيه وفي وهب بن منبه: سامحهما الله تعالى فيما نقلاه إلى هذه الامة من أخبار بني إسرائيل من الاوابد والغرائب والعجائب، مما كان ومما لم يكن، ومما حرف وبدل ونسخ، وقد أغنانا الله بما هو أصح منه وأنفع وأوضح وأبلغ، ولله الحمد والمنة.

 

 

باین جمله دقت شود : فَرُبَّمَا اِسْتَمَعَ لَهُ عُمَر رَضِيَ اللَّه عَنْهُ فَتَرَخَّصَ النَّاس فِي اِسْتِمَاع مَا عِنْده .... چرا عمر اینقدر به یهودیان و تورات علاقه دارد واجازه انتشاراسرائیلیات به کعب میدهد ؟ و چرا متقابلا یهودیان به عمر میگویند والله تو صاحب مایی ومحبوبترین فرد نزد یهود تویی وبه عمر لقب فاروق میدهند بعوض صلح در بیت المقدس ونکشتن یهود در خیبر و فتح خشن ایران ؟؟؟!!!!

 

البته اهل سنت مانند یهود که اولی الامر را کسی میدانند که ولو با زور حاکم شود سپس مورد رضای خداوند قرار میگیرد ، یهودیان نیز شاهان را واسطه خداوند میدانند ! همچنانکه برخی از اصحاب یهودی رسول الله ص در فتوحات همان خشونت یهود و غارت وتجاوز را بکار گرفتند و اسلام را تحریف کردند هرچند که پیروزیهای جغرافیای زیادی هم نصیبشان شد .

 قبلا هم مفصل توضیح دادم که چطور عمر وزید بن ثابت یهودی وعثمان و .... در سقیفه ابوبکر را خلیفه کردند و بعد با حمایت از یهودیانی مانند معاویه وعثمان ومروان و ... اسلام رحمانی نبوی را تبدیل به اسلام خشن عمری اموی نمودند ...

 


مورخین ونسب شناسان نوشته اند که بنی امیه یعنی همین عثمان ومعاویه و مروان (پسر عموی عثمان) و پسرانش عبدالملک وعبدالعزیز که به امویان شهرت داشتند از نسل امیه که یک برده رومی بود ، بودند واین یعنی بنی امیه اصلا عرب نبودند بلکه یهودی بودند وبا حمایت شیخین (پدر ابوبکر استاد یهود بود وخود عمر هم بنص اخبار اهل سنت تابع شریعت یهود ومحبوب وصاحب یهودیان و عاشق تورات بود) از ابوسفیان و پسرانش یزید ومعاویه ، بخوبی توانستند خشونت یهود را در قرائت جدیدشان از اسلام وقران با زور وخفقان بر مسلمین تحمیل کنند . (انقلبتم علی اعقابکم )

حتی عثمان در تالیف قران از زیدبن ثابت #یهودی که در سقیفه از ابوبکر حمایت کرد ، استفاده نمود که با شورش ابن مسعود ومصریان سرانجام وی را بجرم تغییر وتبدیل در قران کشتند (بنص روایات اهل سنت در تاردیخ دمشق وتاریخ مدینه والامامه والسیاسه و ....) حتی به او لقب یهودی داده بوده و #نعثل میگفتند ومهمتر اینکه حتی اجازه دفن عثمان را در قبرستان مسلمین ندادند اما سرانجام با روی کار آمدن دولت یهودی امویان ، قبرستان را آنقدر گسترش دادند تا قبر عثمان را شامل شود !

 

ونتیجه این یهودی شدن اسلام ، همان تحریف اسلام ناب محمدی ص و ورود خشونت به اسلام بود که هر چند ثمراتی مانند فتوحات و غنائم در اوائل داشت اما بتدریج موجب تنفر ملل از خشونت اسلام عمری اموی یهودی گردید و امروز هم داعش وبوکو حرام والقاعده و .... میوه همان یهودی شدن اسلامند .

 

 

 

https://sites.google.com/site/hojjah/omar1.zip

یا :

Download


برچسب‌ها: خشونت, اسلام, یهود, عمر, کعب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:52  توسط عبدالله  | 

با سلام

 

چرا مصیبت رسول خدا اعظم مصائب است ؟! کدام مصیبت رسول خدا ص اعظم مصائب است ؟

مصیبت امام حسین ع در کربلا چی ؟

بنص آیات وروایات و اخبارتاریخ داریم که بزرگترین مصائب مصیبتی است که یهودیان بکمک منافقین ومنافقات در اواخر عمر رسول الله ص با هدف نابودی وتحریف اسلام با نقشه حذف فیزیکی و قتل رسول رحمت ص بنص آیه 74 توبه در عقبه  کشیدند وچون در آن ناامید شدند با جنگ نرم ونقشه زیرکانه وشوم یهودیان بسراغ تحریف دین از درون رفتند ( خداوند متعال هم در اواخر عمر حضرت در غدیر خم بعد از اکمال دین با ولایت 12 امام ، فرمود که ای مسلمانان امروز از دشمن بیرون نترسید بلکه : واخشون) با ساخت مسجد ضرار و بعدا با مسخره و هجو رسول خدا وهوچی بازی در غدیر خم و مخالفت وتمرد باایشان بنص آیات سوره توبه ومائده ، جگر رسول خدا واهل بیتش را خون کردند وبشریت را از سعادت محروم ، بطوریکه در آخرین روزهای حیات مبارکش بارها بر منبر شدند و با سخنانی دردناک از عواقب تهمت هذیانی که عمرودوستان یهودیش در 5 شنبه به ایشان زدند وسبب گمراهی عمیق امت شدند (بقول ابن عباس : کل الرزیه = كل المصيبة =همه مصائب) و نزول فتنه بر خانه هایتان مثل قطرات باران بنص صحیح بخاری و.... خبر دادند ،  تاجائیکه فرمود بزرگترین و بیشترین مصیبت را من دیدم .

 

لَا تَجْعَلُوا دُعَاء الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعَاء بَعْضِكُم بَعْضًا قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنكُمْ لِوَاذًا فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخَالِفُونَعَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ {النور/63}

 

اما از طرفی هم داریم که روزی مانند روزامام حسین ع نبود ! لا یوم کیومک یا اباعبدالله ، توجیه این دو دسته از اخبار اینست که توطئه وتظاهر علیه رسول خدا ص مربوط به کل دین اسلام میشد ونتیجه اش همان حادثه فجیع کربلا شد اما شهادت امام حسین ع در کربلا جزئی تر بود ونتیجه اش احیای سنت و دین رسول اکرم ص گردید .

 

مصیبت رسول خدا ص مصیبت پدر امت است .

 

اما منابع وتفصیل و مشروح موضوع :


3607- 1- مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبِي الْمَغْرَاءِ عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدِ بْنِ هِلَالٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: وَ إِذَا أُصِبْتَ بِمُصِيبَةٍ فَاذْكُرْ مُصَابَكَ بِرَسُولِ اللَّهِ ص- فَإِنَّ الْخَلْقَ لَمْ يُصَابُوا بِمِثْلِهِ قَطُّ.
امام صادق عليه السّلام فرمود: اگر به مصيبتى گرفتار شدى، مصيبت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را بياد آور، زيرا هيچ كس از مخلوقات مانند او دچار مصائب نشدند.


3608- 2- وَ عَنْهُمْ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ عَمْرٍو النَّخَعِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَنْ أُصِيبَ بِمُصِيبَةٍ فَلْيَذْكُرْ مُصَابَهُ بِالنَّبِيِّ ص- فَإِنَّهُ مِنْ أَعْظَمِ الْمَصَائِبِ.
امام عليه السّلام فرمود: اگر شخصی به مصیبتی گرفتار شد، مصيبت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را بياد آورد، زيرا مصائب او از اعظم مصائب است.


3609- 3 وَ عَنْهُمْ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْوَلِيدِ الْجُعْفِيِّ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: لَمَّا أُصِيبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع نَعَى الْحَسَنُ إِلَى الْحُسَيْنِ- وَ هُوَ بِالْمَدَائِنِ فَلَمَّا قَرَأَ الْكِتَابَ قَالَ يَا لَهَا مِنْ مُصِيبَةٍ مَا أَعْظَمَهَا مَعَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ مَنْ أُصِيبَ مِنْكُمْ بِمُصِيبَةٍ فَلْيَذْكُرْ مُصَابَهُ بِي‏- فَإِنَّهُ لَنْ يُصَابَ بِمُصِيبَةٍ أَعْظَمَ مِنْهَا وَ صَدَقَ ص.
. امام باقر عليه السّلام فرمود: هنگامى كه امير المؤمنين عليه السّلام ضربت خورد امام حسن مردى را نزد امام حسين كه در مدائن بود فرستاد، هنگامى كه امام حسين نامه را خواند و گفت: چه مصيبت بزرگى واقع شد و گفت رسول خدا عليه السّلام فرمود: هر كس گرفتار مصيبتى شد بايد از مصيبت‏هاى من ياد كند زيرا مصيبتى بزرگتر از مصيبت‏هاى من نيست.


3610- 4- وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ الثَّقَفِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ: إِنْ أُصِبْتَ بِمُصِيبَةٍ فِي نَفْسِكَ أَوْ فِي مَالِكَ أَوْ فِي وُلْدِكَ فَاذْكُرْ مُصَابَكَ بِرَسُولِ اللَّهِ ص- فَإِنَّ الْخَلَائِقَ لَمْ يُصَابُوا بِمِثْلِهِ قَطُّ.


. امام عليه السّلام فرمود: اگر به مصيبتى در خود و يا مال و يا فرزندانت گرفتار شدى از مصيبت‏هاى رسول خدا ياد كن، زيرا هيچ كدام از مردم مانند او گرفتار نشدند.



3611- 5 عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ ظَرِيفٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُلْوَانَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ مَنْ أُصِيبَ بِمُصِيبَةٍ فَلْيَذْكُرْ مُصِيبَتَهُ فِيَّ فَإِنَّهَا أَعْظَمُ الْمَصَائِبِ.

3612- 6- وَ رَوَى الشَّيْخُ زَيْنُ الدِّينِ فِي كِتَابِ مُسَكِّنِ الْفُؤَادِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ إِذَا أَصَابَ أَحَدَكُمْ مُصِيبَةٌ فَلْيَذْكُرْ مُصِيبَتَهُ بِي فَإِنَّهَا مِنْ أَعْظَمِ الْمَصَائِبِ.

3613- 7- وَ عَنْهُ ص أَنَّهُ قَالَ: (مَنْ عَظُمَتْ عِنْدَهُ مُصِيبَةٌ) فَلْيَذْكُرْ مُصِيبَتَهُ بِي فَإِنَّهَا سَتَهُونُ عَلَيْهِ.

3614- 8- وَ عَنْهُ ص أَنَّهُ قَالَ فِي مَرَضِ مَوْتِهِ‏ أَيُّهَا النَّاسُ أَيُّمَا عَبْدٍ مِنْ أُمَّتِي أُصِيبَ بِمُصِيبَةٍ مِنْ بَعْدِي فَلْيَتَعَزَّ بِمُصِيبَتِهِ بِي عَنِ الْمُصِيبَةِ الَّتِي تُصِيبُهُ بَعْدِي‏- فَإِنَّ أَحَداً مِنْ أُمَّتِي لَنْ يُصَابَ بِمُصِيبَةٍ بَعْدِي أَشَدَّ عَلَيْهِ مِنْ مُصِيبَتِي.

 

و بهذا الإسناد، عن علي بن عقبة، عن أبي كهمس، عن عمرو بن سعيد بن هلال، قال قلت لأبي عبد الله )عليه السلام( أوصني. فقال أوصيك بتقوى الله و الورع و الاجتهاد، و اعلم أنه لا ينفع اجتهاد لا ورع فيه، و انظر إلى من هو دونك، و لا تنظر إلى من هو فوقك، فكثيرا ما قال الله )عز و جل( لرسوله )صلى الله عليه و آله( »فَلا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ«، و قال )عز ذكره( »وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا« فإن نازعتك نفسك إلى شي ء من ذلك، فاعلم أن رسول الله )صلى الله عليه و آله( كان قوته الشعير، و حلواه التمر، و وقوده السعف، و إذا أصبت بمصيبة فاذكر مصابك برسول الله )صلى الله عليه و آله( فإن الناس لم يصابوا بمثله أبدا، و لن يصابوا بمثله أبدا.امالی طوسی

 

تاکید را ببینید لم یصابوا یعنی مصیبت ندیدند ولن یصابوا یعنی هرگزمصیبتی مانند مصیبت رسول خدا ص نخواهند دید ....

 

وحدیثی از بخاری و مسلم.... در امر به #صبر کردن رسول الله ص در برابر خیانت و #غدر اصحابش : رحم الله موسى قد أوذى بأكثر من هذا فصبر (أحمد ، والبخارى ، ومسلم عن ابن مسعود)

أخبرنا أبو عروبة بحران حدثنا عبد الرحمن بن عمرو البجلي حدثنا زهير بن معاوية حدثنا الأعمش عن سفيان عن عبد الله * أن رجلا قال لشيء قسمه النبي صلى الله عليه وسلم ما عدل في هذا فقال فقلت والله لأخبرن رسول الله صلى الله عليه وسلم فأخبرته فقال يرحم الله موسى قد كان يصيبه أشد من هذا ثم يصبر \6211\

ابن حبان في صحيحه ج14/ص96 ح6212

امر به صبر ومشابه آن در موارد خاصی آمده مثلا در جایی که اصحاب عدول ! از فرمان حضرت سرپیچی و تمرد کردند در حجه الوداع ومسخره کردند و....

 

 

البته سابقه هم داشتند در مخالفت با اوامر رسول الله (ص) زیرا هنگام معرفی وابلاغ 12 امام کلا نگذاشتند که رسول الله (ص) اسامی آنها را به مردم بگویند مگر تعداد اندکی از خواص اصحاب مثل جابر بن عبد الله انصاری رضی الله عنه که اسامی این 12امیر را از رسول الله (ص) سوال نمود :

 

118-[125] أخبرنا أبو الحسين عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى بْنِ يَاسِرٍ الْجُوبْرِيُّ قِرَاءَةً عَلَيْهِ وَأَنَا أَسْمَعُ قَالَ أبنا أَبُو بَكْرٍ يَحْيَى بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الحارث المعروف بابن الزجاج قال: ثنا أَبُو أَيُّوبَ سُلَيْمَانُ بْنُ حَذْلَمٍ قَالَ: ثَنَا يزيد بن عبد الله بن رزيق قال: ثنا الوليد هو ابن مسلم قال: ثنا ابْنُ عَمْرٍو قَالَ حَدَّثَنِي يَحْيَى بْنُ أَبِي كَثِيرٍ قَالَ حَدَّثَنِي هِلالُ بْنُ أَبِي مَيْمُونَةَ قَالَ حَدَّثَنِي عَطَاءُ بْنُ يَسَارٍ قَالَ حَدَّثَنِي رِفَاعَةُ بْنُ عَرَابَةَ الْجُهَنِيُّ قَالَ: خَرَجْنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ صَادِرِينَ مِنْ مَكَّةَ فَلَمَّا كُنَّا بِالْكَدِيدِ أَوْ قَالَ: بِقُدَيْدٍ جَعَلَ النَّاسُ يَسْتَأْذِنُونَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَجَعَلَ يَأْذَنُ لَهُمْ فَقَالَ: مَا بَالُ شِقِّ الشَّجَرَةِ الَّتِي تَلِي رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَبْغَضَ إِلَيْكُمْ من الشق الآخر؟ قال: فما رؤي مِنَ الْقَوْمِ إِلا بَاكِيًا قَالَ: فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ: إِنَّ الَّذِي يَسْتَأْذِنُكَ بَعْدَهَا فِي نَفْسِي لَسَفِيهٌ قَالَ: ثُمَّ قَامَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَقَالَ خَيْرًا فقال أشهد عند الله وكان إذا حلف يقول: والذي نفس محمد بيده ما من عبد يؤمن بالله ثم يسدد إلا سلك في الجنة ولقد وعدني ربي عز وجل يدخل من أمتي سبعين ألفا الجنة لا حساب عليهم ولا عذاب وإني لأرجو أن لا يدخلها أحد من أولئك حتى تبوأوا أنتم ومن صلح من أزواجكم وذراريكم مساكن في الجنة قال: وَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: إِذَا مضى شطر الليل أو قال ثلثاه ينزل الله عز وجل إلى سماء الدنيا فيقول: لا أسأل عن عبادي غيري من ذا الذي يسألني أعطيه  من ذا الذي يدعوني أستجيب له من ذا الذي يستغفرني فأغفر له حتى ينفجر الصبح.

هَذَا حَدِيثٌ مَشْهُورٌ مِنْ حَدِيثِ أبَيِ عَمْرِو عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَمْرٍو الأَوْزَاعِيِّ إِمَامِ أَهْلِ الشَّامِ عَنْ أَبِي نضر يحيى بن أبي كثير اليمامي عن هلال بن أبي ميمونة وهو ابن علي وقال مالك: هلال بن أسامة المديني عن أبي محمد عطاء بن يَسَارٍ مَوْلَى مَيْمُونَةَ زَوْجِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عليه وسلم وهو أخو سليمان وعبيد الله وعبد الملك بني يسار عن رفاعة بن عرابة ويقال: ابن عرارة الجهني.

وتابع الأوزاعي على هذا الحديث همام بن يحيى أبو بكر العوذي البصري فرواه عن يحيى بن أبي كثير أيضا كما رواه الأوزاعي والله أعلم.

الكتاب: الحنائيات (فوائد أبي القاسم الحنائي)

المؤلف: أَبُو القَاسِمِ الحُسَيْنُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ إِبْرَاهِيْمَ بنِ الحُسَيْنِ الدِّمَشْقِيُّ، الحِنَّائِي (المتوفى: 459هـ)

 

مردم وحشت دارند و دشمن دارند که بيايند و در کنار اين درختي که نشسته ام بنشينند و فرار مي‌کنند!!!!!!!!!!!!!

 

 

چرا منافقین چنین ضجه زدند وسر وصدا راه انداختند ومسخره بازی وهوچی گری کردند ؟!

ودر بعضی اخبار از نشست وبرخاستن بی جهت برای شلوغ کردن فضا آمده است تا مانع رسیدن صدای پیامبر به مردم شوند :

حدثنا سليمان الاعمش، قال: حدثنا ابن عون(، عن الشعبى، عن جابر ابن سمرة قال: ذكر أن النبى(صلى الله عليه وآله) قال: " لا يزال أهل هذا الدين ينصرون على من ناواهم إلى اثنى عشر خليفة - فجعل الناس يقومون ويقعدون - وتكلم بكلمة لم أفهمها، فقلت لابي أو أخر: أي شئ قال؟ قال: فقال: " كلهم من قريش ".غیبت نعمانی

20939 - حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ، حَدَّثَنِي عُبَيْدُ اللَّهِ الْقَوَارِيرِيُّ، حَدَّثَنَا سُلَيْمُ بْنُ أَخْضَرَ، عَنِ ابْنِ عَوْنٍ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، قَالَ: سَمِعْتُ جَابِرَ بْنَ سَمُرَةَ، يَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «لَا يَزَالُ هَذَا الدِّينُ عَزِيزًا مَنِيعًا، يُنْصَرُونَ عَلَى مَنْ نَاوَأَهُمْ عَلَيْهِ إِلَى اثْنَيْ عَشَرَ خَلِيفَةً» ، قَالَ: فَجَعَلَ النَّاسُ يَقُومُونَ وَيَقْعُدُونَ .مسند احمد

 

 

 

ودر بعضی نسخ : ثم لغط القوم وتكلموا یعنی آشوب کردن و مسخره بازی در اوردن !

 

 

20937 - حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ، حَدَّثَنِي أَبُو الرَّبِيعِ الزَّهْرَانِيُّ سُلَيْمَانُ بْنُ دَاوُدَ، وَعُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ الْقَوَارِيرِيُّ، وَمُحَمَّدُ بْنُ أَبِي بَكْرٍ الْمُقَدَّمِيُّ، قَالُوا: حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ زَيْدٍ، حَدَّثَنَا مُجَالِدُ بْنُ سَعِيدٍ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ، قَالَ: خَطَبَنَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بِعَرَفَاتٍ، وَقَالَ الْمُقَدَّمِيُّ فِي حَدِيثِهِ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، يَخْطُبُ بِمِنًى وَهَذَا لَفْظُ حَدِيثِ أَبِي الرَّبِيعِ، فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ: «لَنْ يَزَالَ هَذَا الْأَمْرُ عَزِيزًا ظَاهِرًا حَتَّى يَمْلِكَ اثْنَا عَشَرَ كُلُّهُمْ» ، ثُمَّ لَغَطَ الْقَوْمُ، وَتَكَلَّمُوا، فَلَمْ أَفْهَمْ قَوْلَهُ بَعْدَ: «كُلُّهُمْ» ، فَقُلْتُ لِأَبِي: يَا أَبَتَاهُ: مَا بَعْدَ «كُلُّهُمْ» ؟ قَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» ، وَقَالَ الْقَوَارِيرِيُّ فِي حَدِيثِهِ: " لَا يَضُرُّهُ مَنْ خَالَفَهُ، أَوْ فَارَقَهُ حَتَّى يَمْلِكَ اثْنَا عَشَرَ.

 

الكتاب: مسند الإمام أحمد بن حنبل

المؤلف: أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشيباني (المتوفى: 241هـ

 

وفي نص آخر: فضج الناس.. ضجه زدن مردم !!!

 

5603 حَدَّثَنَا الصَّغَانِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا عُقْبَةُ بْنُ مُكْرَمٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا مَحْبُوبُ بْنُ الْحَسَنِ، قَالَ: حَدَّثَنَا دَاوُدُ بْنُ أَبِي هِنْدٍ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم -: لا يَزَالُ الأَمْرُ عَزِيزًا إِلَى اثْنَيْ عَشَرَ خَلِيفَةً، قَالَ: فَضَجَّ النَّاسُ، وَقَدْ قَالَ النَّبِيُّ - صلى الله عليه وسلم - كَلِمَةً خَفِيَتْ عَلَيَّ، فَقُلْتُ لأَبِي: مَا قَالَ؟ قَالَ: قَالَ: كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ، حَدَّثَنَا ابْنُ الْجُنَيْدِ، قَالَ: حَدَّثَنَا الأَسْوَدُ بْنُ عَامِرٍ، عَنْ حَمَّادِ بْنِ سَلَمَةَ، عَنْ دَاوُدَ، بِإِسْنَادِهِ نَحْوَهُ.

الكتاب : مستخرج أبي عوانة

المؤلف : يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم أبو عوانة الإسفراينى النيسابورى

 

 

وفي نسخة: صمّتنيها الناس او صمّنيها

6663 - أَخْبَرَنَا بَكْرُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ سَعِيدٍ الطَّاحِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا نَصْرُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ نَصْرٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا يَزِيدُ بْنُ زُرَيْعٍ، عَنِ ابْنِ عَوْنٍ، عَنِ الشَّعْبِيِّ

عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: "لَا يَزَالُ هَذَا الدِّينُ عَزِيزًا مَنِيعًا، يُنْصَرُونَ عَلَى مَنْ نَاوَأَهُمْ عَلَيْهِ إِلَى اثْنَيْ عَشَرَ خَلِيفَةً" قَالَ: "ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ أَصْمَتَنِيهَا" " 1" النَّاسُ، فَقُلْتُ لِأَبِي: مَا قال؟ قال: "كلهم من قريش" "2" قال شعيب الأرنؤوط : إسناده صحيح على شرط الشيخين

__________

"1" أي أسكتوني عن السؤال عنها، ولفظ أحمد 5/101: "أصمنيها"، قال ابن الأثير: أي شغلوني عن سماعها، فكأنهم جعلوني أصم، وفي صحيح مسلم: صمنيها، قال النووي في شرحه 12/203: هو بفتح الصاد وتشديد الميم المفتوحة، أي أصموني عنها، فلم أسمعها لكثرة الكلام، ووقع في بعض النسخ: "صمتنيها الناس" أي سكتوني عن السؤال عنها.

أصموني عنها ...یعنی منافقین کوردل که دوروبر رسول خدا ر را گرفته بودند،  عمدا سروصدا کردند تا صدای رسول الله ص به همه اصحاب ومردم نرسد !!!!!!

 

وکل مصائب در 5 شنبه شوم :

 

بخاری ومسلم آورده اند از قول  عبد الله بن عباس -رضي الله عنهما- قال : «لمَّا حُضِر رسولُ الله -صلى الله عليه وسلم- - وفي البيت رجال ، فيهم عمر بن الخطاب- قال النبيُّ -صلى الله عليه وسلم- : هَلُمُّوا أكتبْ لكم كتابا لن تَضِلُّوا بعده، فقال عمر - وفي رواية : قال بعضهم - : رسولُ الله -صلى الله عليه وسلم- قد غَلبَ عليه الوَجَعُ ، وعندكم القرآن ، حَسْبُكم كتابُ الله ، فاختلف أهلُ البيت واختصموا ، فمنهم من يقول : قرِّبوا يكتبْ لكم رسولُ الله -صلى الله عليه وسلم- ، ومنهم من يقول ما قال عمر - وفي رواية : فمنهم من يقول غير ذلك - فلما أكثروا اللَّغَطَ والاختلاف : قال رسولُ الله -صلى الله عليه وسلم- : قوموا عني ، قال : فكان ابنُ عباس يقول : إن الرَّزِيَّة كلَّ الرَّزيَّةِ: ما حال بين رسولِ الله -صلى الله عليه وسلم- وبين أن يكتب لهم ذلك الكتاب ، لاختلافهم ولَغَطِهم».

وفي رواية قال : «قُومُوا عَني ، فلا ينبغي عندي التنازعُ ، فخرج ابن عباس وهو يقول : إنَّ الرَّزِيَّة كل الرَّزيَّة ما حالَ بينَ رسولِ الله -صلى الله عليه وسلم- وبين كتابه».

وفي أخرى قال : قال ابنُ عباس: «يومُ الخميس ، وما يومُ الخميس ؟ - زاد في رواية : ثم بكى حتى بَل دمعُه الحصا - قلتُ : يا أبا عباس ، ما يومُ الخميس ؟ قال : اشتد برسولِ الله -صلى الله عليه وسلم- وَجَعُهُ ، فقال : ائتوني بِكَتِف أكتبْ لكم كتابا لا تضلُّوا بعده أبدا، فتنازعوا - ولا ينبغي عند نبيّ تنازع - فقالوا : ما شأنه ؟ هَجَر ؟ استفهِموه ، فذهبوا يَرُدُّون عليه ، فقال : ذَروني ، دَعُوني ، فالذي أنا فيه خير مما تدعونني إليه ، فأمرهم - وفي رواية : فأوصاهم بثلاث فقال : أَخرِجُوا المشركين من جزيرة العرب، وأجيزوا الوَفْد بنحو ما كنتُ أُجِيزُهم ، وسكت عن الثالثة - أو قال : فنسيتُها - قال سفيان : هذا من قول سليمان - هو ابن أبي مسلم الأحول - وفي رواية : ونسيتُ الثالثة».

أخرجه البخاري ومسلم ، وأخرجه مسلم أيضا مختصرا.

 

مخصوصا آیات سوره توبه که در اواخر عمر حضرتش نازل شده حکایت از انقلابی بزرگ ودردناک علیه رسول الله ص دارد که در ابتدا با مخالفت با اوامر حضرتش وسپس هم با مسخره کردن واستهزاء و هوچی گری و در آخر هم نقشه قتل ایشان در ‫#‏عقبه تبوک (وهرشی) که در صحاح اهل سنت هم بدان تصریح شده است .

اما احادیث صحیح در این باب :

اوج ناراحتی قریش از غدیر خم شروع شد چرا که امام علی ع و 11 فرزندش را برای سعادت وهدایت بشریت تا قیامت به بشریت معرفی نمود :

37 - أخبرنا أحمد بن محمد بن طاوان قال: حدثنا الحسين بن محمد العلوي العدل قال: حدثنا علي بن عبد الله بن مبشر قال: حدثنا أحمد بن منصور الرمادي قال: حدثنا عبد الله بن صالح عن ابن لهيعة عن أبي هبيرة وبكر بن سوادة عن قبيصة بن ذويب وأبي سلمة بن عبد الرحمن عن جابر بن عبد الله: أن رسول الله صلى الله عليه وسلم نزل بخم فتنحى الناس عنه، ونزل معه علي بن أبي طالب، ‫#‏فشق على النبي صلى الله عليه وسلم تأخر الناس فأمر علياً فجمعهم، فلما اجتمعوا قام فيهم متوسد يد علي بن أبي طالب، فحمد الله وأثنى عليه ثم قال: ((أيها الناس إنه قد كرهت تخلفكم عني، حتى خيل إلي أنه ليس شجرة أبغض إليكم من شجرة تليني))، ثم قال: ((لكن علي بن أبي طالب أنزله الله مني بمنزلتي منه، فرضي الله عنه كما أنا عنه راضٍ، فإنه لا يختار على قربي ومحبتي شيئاً))، ثم رفع يديه وقال: ((من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه)). قال: فابتدر الناس إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم يبكون ويتضرعون ويقولون: يا رسول الله ما تنحينا عنك إلا كراهية أن نثقل عليك، فنعوذ بالله من شرور أنفسنا وسخط رسول الله، فرضي رسول الله صلى الله عليه وسلم عنهم عند ذلك.

الكتاب: مناقب أمير المؤمنين علي بن أبي طالب رضي الله عنه
المؤلف: علي بن محمد بن محمد بن الطيب بن أبي يعلى بن الجلابي، أبو الحسن الواسطي المالكي، المعروف بابن المغازلي (المتوفى: 483هـ)
المحقق: أبو عبد الرحمن تركي بن عبد الله الوادعي

به کلمات : فتنحى الناس عنه : مردم از دور رسول خدا کنار می رفتند .... ، فشق على النبي صلى الله عليه وسلم تأخر الناس فأمر علياً فجمعهم .....برای رسل الله این مخالفت اصحابش بسیار گران آمد پس امر کرد علی ع را به جمعشان ....

گويا اين درختي که من در سايه اش نشسته ام را دشمن مي‌داريد و مبغوض شما است که از اطراف اين درخت پراکنده مي‌شويد

 

تمرد آشکار از اوامر رسول ص در آخرین روزهای عمر ایشان :

 

{ أمرنا بالإحلال فيروح أحدنا إلى عرفة و فرجه يقطر منيا فبلغ رسول الله صلى الله عليه و سلم فقام خطيبا فقال : أبالله تعلموني أيها الناس فأنا و الله أعلمكم بالله و أتقاكم له} با امر رسول الله آشکا را مخالفت میکردند و بعد از فوت پیامبر ، دقیقا خواسته های خود را بجای احکام دین نشاندند وبدعتها در دین و قرآن ایجاد نمودند واسلام ومسلمین را بخاک سیاه کشاندند....

 

بعد از این مخالفتها وهوچی بازیها رسول الله ص سخنرانی کوبنده ای کردند وفرمودند :

 

 

بخاري و..... از اسامه نقل مي‌کند که نبي مکرم بر يک بلندي قرار گرفت و فرمود :

هل تَرَوْنَ ما أَرَى

آنچه که من مي‌بينم مي‌بينيد؟

إني أَرَى مَوَاقِعَ الْفِتَنِ خِلَالَ بُيُوتِكُمْ كَمَوَاقِعِ الْقَطْرِ

من دارم مي‌بينم فتنه ها در درون خانه‌هاي شما نفوذ کرده است همان گونه که قطرات باران زمين را فرا مي‌گيرد.

صحيح البخاري  ج 2

هَذَا حَدِيثٌ مُتَّفَقٌ عَلَى صِحَّتِهِ

 

آخرین منبر رسول خدا ص :

 

وفي بداية شهر صفر سنة 11 هـ بدأ النبي - صلى الله عليه وسلم - يعد العدة للرحيل عن هذه الدنيا. فقدم جبل أحد ذات يوم، وصلى على شهداء أحد ثم عاد من هناك وصعد المنبر وقال:

"أيها الناس: إني بين أيديكم فرط وأنا عليكم شهيد وإن موعدكم الحوض وإني لأنظر إليه من مقامي هذا، وإني لست أخشى عليكم أن تشركوا ولكني أخشى عليكم من الدنيا أن تنافسوها"  بخاری و......

 

 

آخرین منبر رسول خدا ص و هشدار به منافقین فتنه گر :

(خ م) عقبة بن عامر - رضي الله عنه - «أنَّ النبيَّ -صلى الله عليه وسلم- خرج يوما ، فصلَّى على أهلِ أُحُد صلاتَه على الميت ، ثم انصرف إلى المنبر ، فقال : إني فَرَط لكم،وأنا شهيد عليكم ، وإني واللَّه لأْنظُرُ إلى حوضي الآن،وإني أُعطيتُ مفاتيحَ خزائن الأرض- أو مفاتيح الأرض - وإني واللَّه ، ما أخاف عليكم أن تُشْرِكوا بعدي ، ولكن أخاف عليكم الدنيا أن تَنافَسُوا فيها».

وفي رواية قال : «صَلَّى رسولُ الله -صلى الله عليه وسلم- على قَتْلى أُحُد بعد ثمان سنين ، كالمُوَدِّع للأحْيَاءِ والأموات ، ثم طَلَعَ على المنبر ، فقال : إني بين أيديكم فَرَط وأنا شَهيد عليكم ، وإنَّ مَوعِدَكُم الحوضُ ، وإني لأنظر إليه من مَقامي هذا ، وإني لَستُ أخشى عليكم أن تُشرِكوا ، ولكنْ أخشى عليكم الدنيا أن تَنَافَسُوها. قال : فكانت آخرَ نَظْرَة نَظَرتُها إلى رسولِ الله -صلى الله عليه وسلم-».

وفي أخرى «إني فَرَطُكم على الحوض ، وإنَّ عَرْضَهُ كما بين أيْلَةَ إلى الجُحْفة - وفيها - ولكني أخشى عليكم الدنيا أن تَنافَسوا فيها ، وتَقْتَتِلوا فَتهْلِكوا ، كما هَلكَ مَنْ كان قبلكم».

قال عقبة : «فكانت آخرَ ما رأيتُ رسولَ الله -صلى الله عليه وسلم- على المنبر». أخرجه البخاري ومسلم.

 

 

 یعنی از شرک که خطرناکترین ومخفی ترین گناهان است بر شما نمیترسم بلکه از حرص بر سر دنیا بر شما هراسانم ! که آخرش هم نادم میشوید !

حدثنا أحمد بن يونس حدثنا ابن أبي ذئب عن سعيد المقبري عن أبي هريرة
: عن النبي صلى الله عليه و سلم قال ( إنكم ‫#‏ستحرصون على الإمارة وستكون ندامة يوم القيامة فنعم المرضعة وبئست الفاطمة )
رَوَاهُ أَحْمَدُ وَالْبُخَارِيُّ وَالنَّسَائِيُّ .

وقد ذكر الإمام الدارقطني - رحمه الله - هذا الحديث في كتابه "التتبع" فقال :
... "وأخرج البخاري حديث ابن أبي ذنب عن سعيد عن أبي هريرة : "ستحرصون على الإمارة وتكون خزي وندامة ، فنعم المرضعة وبئست الفاطمة" .

از این صریحتر که حضرت بفرماید بر سر ریاست وامارت حرص میزنید و بزودی پشیمان میشوید ..اولش شیرینه مثل شیرخوردن ‫#‏طفل اما بعدش از شیر گرفتنش سخته .... یعنی اگر این خلافت وامامت از مسیر درستش منحرف بشه دیگه به این سادگی درست نمیشه وهر روز بدتر میشود ....

 

 

اما دخالت آشکار یهود در سقیفه توسط زید بن ثابت جاسوس یهودی صورت گرفت آنجا که فریاد میزد :

وروى ابن كثير في السيرة النبوية ج 4 ص 494 ( ... أن زيد بن ثابت أخذ بيد أبي بكر فقال : هذا صاحبكم فبايعوه ... ) انتهى

 

 

وقال صاحب إلزام النواصب أجمع النسابون
أن أبا قحافة كان حبرا لليهود يعلم أولادهم ؛ یعنی پدر ابوبکر استاد یهودیان بود !

 

ورابطه دوستی عمیق ابوبکر وعمر و معاویه و عثمان ومروان و کعب الاحبار یهودی بر محققین پوشیده نیست .

 

چرا یهودیان عمر را محبوب ترین فرد میدانستند بروایت طبری و واحدی :

 

فقالوا: يا عمر ما أحد #أحب إلينا منك، قلت ولم ؟ قالوا: لانك تأتينا وتغشانا، قلت: إنما أجئ لاعجب من تصديق كتاب الله بعضه بعضا، وموافقة

التوراة القرآن وموافقة القرآن التوراة،

 

تغشانا یعنی چه ؟

 

عمر حتی میخواست تورات را به رسول خدا ص تعلیم کند ؟ و به شریعت اسلام هم قانع نمیشد بروایت ابن الجوزی در کشف المشکل ....

 

اما عبد الله بن مسعود رضی الله عنه که پی به توطئه همدستی یهودی زادگان با خلفای غاصب برده بود هنگامیکه عثمان زید بن ثابت یهودی را مامور جمع آوری قران مجید میکند فریاد بر می آورد و خطبه میخواند که قرانهایتان را زنجیر کنید وبه عثمان ندهید اما چه سود که قدرت یهود وحزب نفاق بیش از این حرفهاست :

 

چرا اصحاب رسول خدا ص هنگام قتل عثمان وی را یهودی (نعثل) صدا میزدند وعلت قتلش را تحریف وتبدیل کتاب الله عنوان نمودند و او را در قبرستان یهودیان دفن نمودند ؟

 

آیا بغیر از این بود که عثمان اموی ویهودی زاده بود وبا نقشه عمر که عاشق تورات بود و کمک زید بن ثابت یهودی وحمایت پسر عموی یهودیش مروان حکم طرید رسول الله ص با تجرید وتحریق وتحریف مصاحف باعث بروز اینهمه مصائب در بین اسلام و مسلمین گردید .

 

قال ابن شبة في تاريخ المدينة ج 3 ص 1006 :

( ... عن خمير بن مالك قال : لما أمر بالمصاحف أن تغير ساء ذلك عبد الله بن مسعود رضي الله عنه فقال: من استطاع منكم أن يغل مصحفاً فليفعل ، فإن من غل شيئاً جاء بما غل يوم القيامة ، ثم قال : لقد قرأت القرآن من في رسول الله سبعين سورة ، وزيد صبي ، أفأترك ما أخذت من في رسول الله صلى الله عليه وسلم ؟!

... عن حمزة بن عبدالله قال : بلغني أنه قيل لعبد الله بن مسعود رضي الله عنه : مالك لا تقرأ على قراءة فلان ؟ فقال : لقد قرأت على رسول الله صلى الله عليه وسلم سبعين سورة فقال لي لقد أحسنت ، وإن الذي يسألون أن أقرأ على قراءته في صلب رجل كافر !

... عن ابن إسحاق ، عن أبي الأسود ـ أو غيره ـ قال : قيل لعبد الله ألا تقرأ على قراءة زيد ؟ قال : مالي ولزيد ولقراءة زيد ، لقد أخذت من في رسول الله صلى الله عليه وسلم سبعين سورة ، وإن زيد بن ثابت ليهودي له ذؤابتان.

حدثنا الحماني قال حدثنا شريك ، عن ابن إسحاق ، عن أبي الأسود ـ أو غيره ـ قال : قيل لعبد الله ألا تقرأ على قراءة زيد ؟ قال ما لي ولزيد ولقراءة زيد ، لقد أخذت من في رسول الله صلى الله عليه وسلم سبعين سورة ، وإن زيد بن ثابت ليهودي له ذؤابتان !! ) انتهى

 

ببینید چه بسر اسلام وقرآن واهل بیت که ندادند !!!!!!

 

نتیجه اینکه اسلام نبوی علوی توسط منافقین ودوستان یهودیشان ، تحریف گشت وخشونت وبی رحمی که در ذات یهود است توسط عمر ومعاویه یهودی وارد اسلام گشت و در فتوحات باعث تنفر مردم جهان از اسلام گردید .


برچسب‌ها: کربلا, سقیفه, مصیبت, بزرگتر, اعظم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:7  توسط عبدالله  | 

 
کاربران محترم توجه کنید که همه این مطالب در این لینک بصورت مفصل تر وخواناتر و با فونت رنگی آمده است :


https://sites.google.com/site/hojjah/yahood.iran.zip?attredirects=0&d=1

 


چرا بعضی انسانها ذاتشان خبیث است ومثل آدم زندگی و رفتار نمیکنند ؟!
  خداوند میفرماید زمین شوره زار خارو خاشاک میرویاند ! والذی خبث لا یخرج الا نکدا (اعراف-58).... چرا یهود بیش از ملل دیگر چنین رفتار غیر انسانی دارند آیا از ارث وذاتشان است یا از محیط ؟ از کشتن رسولانشان لذت میبردند و گاهی در یک روز 70 نبی را براحتی میکشتند (یا در یک ساعت 43 نفر از پیامبران خدا را کشتند 112 نفر از مردم صالح که ار این پیامبران حمایت نمودند را نیز به قتل رسانیدند) ، بنى اسرائيل با روح الله عيسى بن مريم(عليه السلام) نيز به جنگ وستيز برخاستند و به او تهمت ناروا زدند و او را كشتند !!!!   علت این رفتار یهود چیست ؟ آیا در اثر محیط است یا ژنتیک ؟ قطعا ذات ایشان دارای چنین خلق وخویی است که فقط یک معجزه جهش ژنتیکی میتواند مهربانی و ایثار را جایگزین تکبر ونژاد پرستی ایشان کند . واز نظر محیط هم در اثر خودشیفتگی که دارند فکر میکنند که پسران خدایند ! خدای کتعال هم فرمود اگر شما برگزیده واحبای خدایید چرا عذابتان میکند وبخت النصر و.... مکرر شما بنی یهود را در اثر اعمال خودتان ، مجازات وآوراه میکنند ؟؟!!!!   حدوسط ندارند یا باید رئیس باشند که در اینصورت باز بخود هم رحم نمیکنند مانند سوختن وقربانی نمودن فرزندان خویش !   یا توسط دیگران در مواظبت ومراقبت همیشگی تا مبادا طغیان وافساد کنند .   در مصحف شریف نیز آمده که : وَقَضَيْنَا إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا {الإسراء/4}   ما به بنى اسرائيل در كتاب (تورات ) اعلام كرديم كه دوبار در زمين فساد خواهيد كرد، و برترى جوئى بزرگى خواهيد نمود.     به فرزندان اسرائيل اعلام نموديم كه دو بار در اين سرزمين فساد و سركشى مى كنيد سركشى بزرگ و چون موعد نخستين آنها آمد بندگانى داشتيم با صلابت سخت كه بر آنان گماشتيم تا در درون ديارشان كشتار كردند و اين وعده اى بود كه انجام شده بود. طبرى در تفسير اين آيه مى گويد: فساد نخستين صورت گرفت پس خداوند متعال دشمن آنان را برانگيخت پس ديار را مباح ساختند زنان را نكاح نمودند و فرزندان را برده گرفتند و مساجد را ويران پس مدتی درنگ نمودند (فغَبَرُوا زمانًا) سپس خداوند متعال در ميان آنان پيامبرى را مبعوث نمود و كار آنان بهتر از پيشين گرديد. سپس فساد دوم با قتل انبياء و پيامبران شروع گرديد تا آن كه يحيى بن زكريا را كشتند پس خداوند متعال بخت النصر را برانگيخت و جنگ كه با يهودبان داشت جمعى را اسير و معبد را ويران ساخت بنابراين بخت النصر در دوران فساد دوم بود و در آن مورد نازل گرديده است: «كلما او قدوا نارا للحرب أطفأها الله و يسعون فى الارض فسادا» (هر آتشى را جهت محاربه روشن ساخته اند خداوند آن را خاموش ساخته است و آنان در روى زمين به گسترش فساد سعى و تلاش دارند و از زبان آنان خداوند مى فرمايد: «فقالوا يدالله مغلولة» «آنان گفتند كه دستان خدا بسته است» يهوديان هنگام هجوم بخت النصر گفتند: اگر خداوند متعال صحيح و سالم بود جلوى اين فساد را مى گرفت پس دست او بسته است !!!!   بخت النصر زمانى با يهوديان محاربه را آغاز نمود كه آنان پيامبر خود «شعيا» را در عهد ارميا كشته بودند و فاصله زمانى بين مهد ارميا و يحيى 461 سال بوده است   البته نقش یهود در مظلوم نمایی و اغراق و تهمت به دیگران و تغییر وتبدیل منابع وجعل وتزویر را نباید فراموش کرد زیرا بخت النصر مالیات وحبس بر یهود وضع کرد چون یهودیان کشور یهودا از دادن خراج امتناع کردند و سر به شورش برداشته بودند ،  نه قتل وغارت ایشان و هلوکاست هم که در مقایسی کوچک و در مقطعی خاص صورت گرفت (اصحاب اخدود) سوختن مسیحیان توسط یهودیان است ! که یهودیان جاعل آنرا معکوس جلوه دادند !!!!!   و در تفسير قمى در ذيل جمله (قتل اصحاب الاخدود) آمده كه : علت نزول اين آيه چنين بود، كه (ذونواس )، مردم حبشه را براى جنگ با يمن به هيجان آورد، و او آخرين پادشاه از دودمان (حمير) و از يهوديان بود، و به همين جهت همه مردم ، دين او را گرفتند و يهودى شدند، او خود را يوسف نام نهاده بود و سالها سلطنت كرده بود تا در آخر شنيد كه در نجران بقايايى از مسيحيان باقى مانده اند كه بر دين عيسى و حكم انجيلند، و بزرگ دينشان عبد اللّه بن بريامن است ، اطرافيانش او را تحريك كردند كه به سوى قوم نجران لشكر بكشد و آنان را به قبول دين يهود وادار سازد، ذونواس با لشكرش ‍ حركت كرده به نجران آمد و همه مسيحى مذهبان را جمع كرده پيشنهاد كرد تا به دين يهود درآيند، مردم نپذيرفتند، با آنان مجادله كرد و باز پيشنهاد خود را تكرار و مردم را به قبول آن تحريك نمود، و تا جايى كه توانست بر اين كار حرص ورزيد، اما نپذيرفتند، حاضر شدند كشته بشوند ولى به دين يهود در نيايند، پس ذونواس براى از بين بردنشان گودالى پر از هيزم درست كرد، و آتشى عظيم بر افروخت ، بعضى را زنده در آتش انداخت و بعضى را با شمشير كشت و مثله كرد، يعنى بينى و انگشت و عورتشان و... را بريد تا جايى كه عدد كشتگان و سوختگان به بيست هزار نفر رسيد، يك نفر از آنان به نام (دوش ذو ثعلبان ) بر اسب تيزتكى سوار شد و گريخت ، هر چه دنبالش رفتند نتوانستند او را بيابند، چون او راه رمل را پيش گرفت كه افراد نا آشنا در آنجا گم مى شوند، ذونواس با لشكر خود برگشت و همچنان به كشتن آن مردم پرداخت و آيه شريفه (قتل اصحاب الاخدود... العزيز الحميد) مربوط به اين جريان است . پس اولین هلوکاست توسط یهود در تاریخ انجام شده است اما یهود خائن مظلوم نمایی کرده آنرا عکس و به نفع خود بهره برداری سیاسی میکنند .....   ابن كلبى و مسعودى و ابى الفداء و ديگران قتل عام هائى در مورد بخت النصر در حق يهود را ذكر ننموده اند.     البته در همه ملل چنین افرادی یافت میشوند که به هیچ صراطی مستقیم نمیشوند اما در بنی اسرائیل بیشترند مانند داستان گاو بنی اسرائیل وایراد بنی اسرائیلی !   خدا مى فرمايد: «هنگامى كه موسى به قوم خود گفت چرا مرا اذيت مى كنيد در حالى كه مى دانيد من فرستاده خدا، به سوى شما هستم هنگامى كه سخت گرفتند خداوند هم به آنان سخت گرفت خداوند مردم فاسق را هدايت نمى كند ...   سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش ! جالبست که در عهدین مکرر از فساد وطغیان یهود ومجازات آنها بوسیله بخت النصر و انتياخوس و ... سخن رفته (هرچه کنید بخود کنید ) اما باز هم عبرت نمیگیرند !!!!   اصلا سرکشی وتکبر ونژادپرستی وغارت دیگران (ربا وزنا) در خون یهود است .....       کمتر محققی ازبهره سیاست یهود در دوران مختلف تاریخ به نفع خویش ، آگاه نیست سالها قبل آثار تمدن عیلامیها را از تخت جمشید نابود کردند تا یهود (خاخامنشیان) را مایه ترقی ایران جلوه دهند :

 
آثار نابود شده توسط یهودیان در تخت جمشید ! البته الواح عیلامی باستانی بسیاری توسط یهود به دانشگاه شیکاگو برده شده که هیچ کس اجازه دسترسی به آنها را ندارد ! چرا ؟ چون همه تاریخ ایران را یهودی میخواهند ! امروز هم داعشی یهودی در حال تخریب آثار ضد یهود در عراق !   https://sites.google.com/site/hojjah/takht.jamshid1.jpg?attredirects=0&d=1   https://sites.google.com/site/hojjah/takht.jamshid2.jpg?attredirects=0&d=1   نکته مهم اینکه ما دشمن قوم وملیت خاصی نیستیم بلکه دشمن عقاید ظلم ونابرابری ونژاد پرستی هستیم حال از یهودی باشد یا از مسلمان فرقی ندارد (عنصری گری یا نژاد پرستی وطایفه گری) . اما عقیده یهود در طول تاریخ و براساس عهدین بر نژاد پرستی و تحقیر غیر یهود (سگ خطاب کردن غیر یهود در انجیل) و کشتار ونابودی غیر یهود ونجس دانستن انها (تورات سفر خروج وتثنیه)و ربا وزنا و اومانیسم بنا شده که علت دشمنی سایر ملل دنیا با یهود  عکس العمل همین رفتار زشت آنهاست .   هدف کشف حقیقت است چون هیچ مدرک مستقل معتبرتاریخی وجود ندارد ناگزیر از تجمیع شواهد وامارات هستیم .     آثار شاهان فارسی در عهدین : ١وَفِي السَّنَةِ الأُولَى لِكُورَشَ مَلِكِ فَارِسَ عِنْدَ تَمَامِ كَلاَمِ الرَّبِّ بِفَمِ إِرْمِيَا، نَبَّهَ الرَّبُّ رُوحَ كُورَشَ مَلِكِ فَارِسَ فَأَطْلَقَ نِدَاءً فِي كُلِّ مَمْلَكَتِهِ وَبِالْكِتَابَةِ أَيْضًا قَائِلاً:‏ ٢"هكَذَا قَالَ كُورَشُ مَلِكُ فَارِسَ: جَمِيعُ مَمَالِكِ الأَرْضِ دَفَعَهَا لِي الرَّبُّ إِلهُ السَّمَاءِ، وَهُوَ أَوْصَانِي أَنْ أَبْنِيَ لَهُ بَيْتًا فِي أُورُشَلِيمَ الَّتِي فِي يَهُوذَا.‏ ٣مَنْ مِنْكُمْ مِنْ كُلِّ شَعْبِهِ، لِيَكُنْ إِلهُهُ مَعَهُ، وَيَصْعَدْ إِلَى أُورُشَلِيمَ الَّتِي فِي يَهُوذَا فَيَبْنِيَ بَيْتَ الرَّبِّ إِلهِ إِسْرَائِيلَ. هُوَ الإِلهُ الَّذِي فِي أُورُشَلِيمَ.‏ ٤وَكُلُّ مَنْ بَقِيَ فِي أَحَدِ الأَمَاكِنِ حَيْثُ هُوَ مُتَغَرِّبٌ فَلْيُنْجِدْهُ أَهْلُ مَكَانِهِ بِفِضَّةٍ وَبِذَهَبٍ وَبِأَمْتِعَةٍ وَبِبَهَائِمَ مَعَ التَّبَرُّعِ لِبَيْتِ الرَّبِّ الَّذِي فِي أُورُشَلِيمَ".‏ ٥فَقَامَ رُؤُوسُ آبَاءِ يَهُوذَا وَبَنْيَامِينَ، وَالْكَهَنَةُ وَاللاَّوِيُّونَ، مَعَ كُلِّ مَنْ نَبَّهَ اللهُ رُوحَهُ، لِيَصْعَدُوا لِيَبْنُوا بَيْتَ الرَّبِّ الَّذِي فِي أُورُشَلِيمَ.‏ ٦وَكُلُّ الَّذِينَ حَوْلَهُمْ أَعَانُوهُمْ بِآنِيَةِ فِضَّةٍ وَبِذَهَبٍ وَبِأَمْتِعَةٍ وَبِبَهَائِمَ وَبِتُحَفٍ، فَضْلاً عَنْ كُلِّ مَا تُبُرِّعَ بِهِ.‏ ٧وَالْمَلِكُ كُورَشُ أَخْرَجَ آنِيَةَ بَيْتِ الرَّبِّ الَّتِي أَخْرَجَهَا نَبُوخَذْنَاصَّرُ مِنْ أُورُشَلِيمَ وَجَعَلَهَا فِي بَيْتِ آلِهَتِهِ.‏ ٨أَخْرَجَهَا كُورَشُ مَلِكُ فَارِسَ عَنْ يَدِ مِثْرَدَاثَ الْخَازِنِ، وَعَدَّهَا لِشِيشْبَصَّرَ رَئِيسِ يَهُوذَا.‏ ٩وَهذَا عَدَدُهَا: ثَلاَثُونَ طَسْتًا مِنْ ذَهَبٍ، وَأَلْفُ طَسْتٍ مِنْ فِضَّةٍ، وَتِسْعَةٌ وَعِشْرُونَ سِكِّينًا،‏ ١٠وَثَلاَثُونَ قَدَحًا مِنْ ذَهَبٍ، وَأَقْدَاحُ فِضَّةٍ مِنَ الرُّتْبَةِ الثَّانِيَةِ أَرْبَعُ مِئَةٍ وَعَشَرَةٌ، وَأَلْفٌ مِنْ آنِيَةٍ أُخْرَى.‏ ١١جَمِيعُ الآنِيَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ خَمْسَةُ آلاَفٍ وَأَرْبَعُ مِئَةٍ. الْكُلُّ أَصْعَدَهُ شِيشْبَصَّرُ عِنْدَ إِصْعَادِ السَّبْيِ مِنْ بَابِلَ إِلَى أُورُشَلِيمَ.‏ عزرا   وحمایت شاهان فارس یعنی کورش = Cyrus وداریوش = Darius و احشویروش (خشایارشا) یا کمبوجیه (Cambyses)  و أَرْتَحْشَسْتَا (بردیا = Pseudo-Smerdis) یا اردشیر درازدست =Artaxerxes  از یهودیان در ساخت معبد اورشلیم و....رخنه یهود در دربارشاهان فارس و توطئه علیه ایرانیان وکشتارپوریم و.... خنده دار است که بعضی سعی در تکذیب ماجرای پوریم دارند در حالیکه شواهد وقرائن معتبر ومتعددی بر صحت این موارد تاکید میکنند :   أخبار الايام الثانى ٣٦:‏٢٢ وَفِي السَّنَةِ الأُولَى لِكُورَشَ مَلِكِ ‍فَارِسَ لأَجْلِ تَكْمِيلِ كَلاَمِ الرَّبِّ بِفَمِ إِرْمِيَا، نَبَّهَ الرَّبُّ رُوحَ كُورَشَ مَلِكِ ‍فَارِسَ، فَأَطْلَقَ نِدَاءً فِي كُلِّ مَمْلَكَتِهِ وَكَذَا بِالْكِتَابَةِ قَائِلاً: عزرا ١:‏١ وَفِي السَّنَةِ الأُولَى لِكُورَشَ مَلِكِ ‍فَارِسَ عِنْدَ تَمَامِ كَلاَمِ الرَّبِّ بِفَمِ إِرْمِيَا، نَبَّهَ الرَّبُّ رُوحَ كُورَشَ مَلِكِ ‍فَارِسَ فَأَطْلَقَ نِدَاءً فِي كُلِّ مَمْلَكَتِهِ وَبِالْكِتَابَةِ أَيْضًا قَائِلاً: عزرا ١:‏٨ أَخْرَجَهَا كُورَشُ مَلِكُ ‍فَارِسَ عَنْ يَدِ مِثْرَدَاثَ الْخَازِنِ، وَعَدَّهَا لِشِيشْبَصَّرَ رَئِيسِ يَهُوذَا. عزرا ٣:‏٧ وَأَعْطَوْا فِضَّةً لِلنَّحَّاتِينَ وَالنَّجَّارِينَ، وَمَأْكَلاً وَمَشْرَبًا وَزَيْتًا لِلصِّيدُونِيِّينَ وَالصُّورِيِّينَ لِيَأْتُوا بِخَشَبِ أَرْزٍ مِنْ لُبْنَانَ إِلَى بَحْرِ يَافَا، حَسَبَ إِذْنِ كُورَشَ مَلِكِ ‍فَارِسَ لَهُمْ. عزرا ٤:‏٥ وَاسْتَأْجَرُوا ضِدَّهُمْ مُشِيرِينَ لِيُبْطِلُوا مَشُورَتَهُمْ كُلَّ أَيَّامِ كُورَشَ مَلِكِ ‍فَارِسَ وَحَتَّى مُلْكِ دَارِيُوسَ مَلِكِ ‍فَارِسَ.     و چون دشمنان یهودا و بنیامین شنیدند که اسیران، هیکل یهوه خدای اسرائیل را بنامی کنند، 2آنگاه نزد زربابل و روسای آبا آمده، به ایشان گفتند که «ما همراه شما بنا خواهیم کردزیرا که ما مثل شما از زمان اسرحدون، پادشاه آشور که ما را به اینجا آورد، خدای شما رامی طلبیم و برای او قربانی میگذرانیم.» 3اما زربابل و یشوع و سایر روسای آبای اسرائیل به ایشان گفتند: «شما را با ما در بنا کردن خانه خدای ما کاری نیست، بلکه ما تنها آن رابرای یهوه، خدای اسرائیل چنانکه کورش پادشاه، سلطان فارس به ما امر فرموده است، آن رابنا خواهیم نمود.» 4آنگاه اهل زمین دستهای قوم یهودا را سست کردند و ایشان را در بنا نمودن به تنگ میآوردند، 5و به ضد ایشان مدبران اجیر ساختند که در تمام ایام کورش پادشاه فارس، تا سلطنت داریوش، پادشاه فارس قصد ایشان را باطل ساختند. 6وچون اخشورش پادشاه شد، در ابتدای سلطنتش بر ساکنان یهودا و اورشلیم شکایت نوشتند. 7ودر ایام ارتحشستا، بشلام و متردات و طبئیل وسایر رفقای ایشان به ارتحشستا پادشاه فارس نوشتند و مکتوب به خط آرامی نوشته شد ومعنیاش در زبان ارامی. 8رحوم فرمان فرما وشمشائی کاتب رساله به ضد اورشلیم، به ارتحشستا پادشاه، بدین مضمون نوشتند: 9«پس رحوم فرمان فرما و شمشائی کاتب وسائر رفقای ایشان از دینیان و افرستکیان وطرفلیان و افرسیان و ارکیان و بابلیان و شوشنکیان و دهائیان و عیلامیان، 10و سایر امت هایی که اسنفر عظیم و شریف ایشان را کوچانیده، در شهرسامره ساکن گردانیده است و سایر ساکنان ماورای نهر و اما بعد. 11(این است سواد مکتوبی که ایشان نزد ارتحشستا پادشاه فرستادند. بندگانت که ساکنان ماورای نهر میباشیم و امابعد. ) 12پادشاه را معلوم باد که یهودیانی که از جانب تو به نزد ما آمدند، به اورشلیم رسیدهاند وآن شهر فتنه انگیز و بد را بنا مینمایند و حصارهارا برپا میکنند و بنیادها را مرمت مینمایند. 13الان پادشاه را معلوم باد که اگر این شهر بنا شودو حصارهایش تمام گردد، جزیه و خراج و باج نخواهند داد و بالاخره به پادشاهان ضرر خواهدرسید. 14پس چونکه ما نمک خانه پادشاه رامی خوریم، ما را نشاید که ضرر پادشاه را ببینیم، لهذا فرستادیم تا پادشاه را اطلاع دهیم، 15تا درکتاب تواریخ پدرانت تفتیش کرده شود و از کتاب تواریخ دریافت نموده، بفهمی که این شهر، شهرفتنه انگیز است و ضرررساننده به پادشاهان وکشورها و در ایام قدیم در میانش فتنه میانگیختند. و از همین سبب این شهر خراب شد. 16بنابراین پادشاه را اطلاع میدهیم که اگراین شهر بنا شود و حصارهایش تمام گردد تو را به این طرف نهر نصیبی نخواهد بود.» 17پس پادشاه به رحوم فرمان فرما و شمشائی کاتب و سایر رفقای ایشان که در سامره ساکن بودند و سایر ساکنان ماورای نهر، جواب فرستادکه «سلامتی و اما بعد. 18مکتوبی که نزد مافرستادید، در حضور من واضح خوانده شد. 19وفرمانی از من صادر گشت و تفحص کرده، دریافت کردند که این شهر از ایام قدیم با پادشاهان مقاومت مینموده و فتنه و فساد در آن واقع میشده است. 20و پادشاهان قوی در اورشلیم بودهاند که بر تمامی ماورای نهر سلطنت میکردند و جزیه و خراج و باج به ایشان میدادند. 21پس فرمانی صادر کنید که آن مردان را از کار باز دارند و تا حکمی از من صادر نگردد این شهر بنا نشود. 22پس باحذر باشید که در این کار کوتاهی ننمایید زیرا که چرا این فساد برای ضرر پادشاهان پیش رود؟» 23پس چون نامه ارتحشستا پادشاه به حضوررحوم و شمشایی کاتب و رفقای ایشان خوانده شد، ایشان به تعجیل نزد یهودیان به اورشلیم رفتند و ایشان را با زور و جفا از کار باز داشتند. 24آنگاه کار خانه خدا که در اورشلیم است، تعویق افتاد و تا سال دوم سلطنت داریوش، پادشاه فارس معطل ماند. 2011 Elam Ministries   Bottom of Form     دانيال ١٠:‏١ فِي السَّنَةِ الثَّالِثَةِ لِكُورَشَ مَلِكِ ‍فَارِسَ كُشِفَ أَمْرٌ لِدَانِيآلَ الَّذِي سُمِّيَ بِاسْمِ بَلْطَشَاصَّرَ. وَالأَمْرُ حَقٌّ وَالْجِهَادُ عَظِيمٌ، وَفَهِمَ الأَمْرَ وَلَهُ مَعْرِفَةُ الرُّؤْيَا.   المكابيين الأول ١:‏١ ان الاسكندر بن فيلبس المكدوني بعد خروجه من ارض كتيم و ايقاعه بداريوس ملك ‍فارس و ماداي ملك مكانه و هو اول من ملك على اليونان   1-    ارمیای نبی پیشگویی كرد كه یهودیان به‌علت نافرمانی از خدا، به‌مدت هفتاد سال به تبعید خواهند رفت و پس از آن به سرزمین خود باز خواهند گشت. این پیشگوییها در ارمیا 25: 12؛ 29: 10؛ و اشعیا 44: 28؛ 45: 1-13 یافت می‌شود. فصل اول ("سلسله سلطنتی شكل می‌گیرد") به توصیف حكومت پارس و بویژه شخصی كه خدا به‌واسطه او این پیشگوییها را تحقق می‌بخشید می‌پردازد؛ این شخص، كورش كبیر است كه یهودیان را كمك كرد تا به اورشلیم باز گردند و معبد را از نو بسازند. به تحقق این نبوت‌ها در كتاب‌مقدس در عزرا 1: 1-4 و دوم تواریخ 36: 22-23 مراجعه كنید. در ارمیا 29: 10 چنین آمده است: "و خداوند می‌گوید: چون مدت هفتاد سال بابل سپری شود، من از شما تفقد خواهم نمود و سخنان نیكو را كه برای شما گفتم انجام خواهم داد؛ به اینكه شما را به این مكان باز خواهم آورد." 2-    می‌بینیم كه خدا چقدر رحیم بود كه از طریق كورش به یهودیان مواهبی اضافی اعطا كرد زیرا او به ایشان اجازه داد كه به اسرائیل باز گردند. ایشان می‌توانستند معبد را از نو بسازند (عزرا 1: 4)، و به اورشلیم باز گردند (عزرا 1: 5) و از یهودیانی كه در بابل می‌ماندند، كمك مالی دریافت كنند (عزرا 1: 4). خودِ كورش نیز به ایشا طلا و نقره اهداء كرد. 3-    تعداد 360ر42 یهودی و خدمتكارانشان از بابل به اسرائیل باز گشتند (عزرا 2: 64).    {بقیه چی ؟ چرا برنگشتند ؟! در ایران ماندند تا توطئه کنند وپوریم بسازند !!!!!} 4-    وقتی یهودیان به اورشلیم باز گشتند، نخست قربانگاهی بنا كردند تا طبق شریعت موسی، قربانی بگذرانند. آنگاه شروع به بازسازی معبد كردند. وقتی بنیاد معبد را گذاردند، مراسمی برگزار كردند (ر.ش. عزرا 3: 1-3).     عزرا ٤:‏٥ وَاسْتَأْجَرُوا ضِدَّهُمْ مُشِيرِينَ لِيُبْطِلُوا مَشُورَتَهُمْ كُلَّ أَيَّامِ كُورَشَ مَلِكِ فَارِسَ وَحَتَّى مُلْكِ ‍دَارِيُوسَ مَلِكِ فَارِسَ. عزرا ٤:‏٢٤ حِينَئِذٍ تَوَقَّفَ عَمَلُ بَيْتِ اللهِ الَّذِي فِي أُورُشَلِيمَ، وَكَانَ مُتَوَقِّفًا إِلَى السَّنَةِ الثَّانِيَةِ مِنْ مُلْكِ ‍دَارِيُوسَ مَلِكِ فَارِسَ. عزرا ٥:‏٦ صُورَةُ الرِّسَالَةِ الَّتِي أَرْسَلَهَا تَتْنَايُ وَالِي عَبْرِ النَّهْرِ وَشَتَرْبُوزْنَايُ وَرُفَقَاؤُهُمَا الأَفَرْسَكِيِّينَ الَّذِينَ فِي عَبْرِ النَّهْرِ إِلَى ‍دَارِيُوسَ الْمَلِكِ. أَرْسَلُوا إِلَيْهِ رِسَالَةً وَكَانَ مَكْتُوبًا فِيهَا هكَذَا: عزرا ٥:‏٧ "لِ‍دَارِيُوسَ الْمَلِكِ كُلُّ سَلاَمٍ. عزرا ٦:‏١ حِينَئِذٍ أَمَرَ ‍دَارِيُوسُ الْمَلِكُ فَفَتَّشُوا فِي بَيْتِ الأَسْفَارِ حَيْثُ كَانَتِ الْخَزَائِنُ مَوْضُوعَةً فِي بَابِلَ، عزرا ٦:‏١٢ وَاللهُ الَّذِي أَسْكَنَ اسْمَهُ هُنَاكَ يُهْلِكُ كُلَّ مَلِكٍ وَشَعْبٍ يَمُدُّ يَدَهُ لِتَغْيِيرِ أَوْ لِهَدْمِ بَيْتِ اللهِ هذَا الَّذِي فِي أُورُشَلِيمَ. أَنَا ‍دَارِيُوسُ قَدْ أَمَرْتُ فَلْيُفْعَلْ عَاجِلاً". عزرا ٦:‏١٣ حِينَئِذٍ تَتْنَايُ وَالِي عَبْرِ النَّهْرِ وَشَتَرْبُوزْنَايُ وَرُفَقَاؤُهُمَا عَمِلُوا عَاجِلاً حَسْبَمَا أَرْسَلَ ‍دَارِيُوسُ الْمَلِكُ. عزرا ٦:‏١٤ وَكَانَ شُيُوخُ الْيَهُودِ يَبْنُونَ وَيَنْجَحُونَ حَسَبَ نُبُوَّةِ حَجَّيِ النَّبِيِّ وَزَكَرِيَّا بْنِ عِدُّو. فَبَنَوْا وَأَكْمَلُوا حَسَبَ أَمْرِ إِلهِ إِسْرَائِيلَ وَأَمْرِ كُورَشَ وَ‍دَارِيُوسَ وَأَرْتَحْشَسْتَا مَلِكِ فَارِسَ. عزرا ٦:‏١٥ وَكَمِلَ هذَا الْبَيْتُ فِي الْيَوْمِ الثَّالِثِ مِنْ شَهْرِ أَذَارَ فِي السَّنَةِ السَّادِسَةِ مِنْ مُلْكِ ‍دَارِيُوسَ الْمَلِكِ. نحميا ١٢:‏٢٢ وَكَانَ اللاََّوِيُّونَ فِي أَيَّامِ أَلِيَاشِيبَ وَيُويَادَاعَ وَيُوحَانَانَ وَيَدُّوعَ مَكْتُوبِينَ رُؤُوسَ آبَاءٍ، وَالْكَهَنَةُ أَيْضًا فِي مُلْكِ ‍دَارِيُوسَ الْفَارِسِيِّ. دانيال ٥:‏٣١ فَأَخَذَ الْمَمْلَكَةَ ‍دَارِيُّوسُ الْمَادِيُّ وَهُوَ ابْنُ اثْنَتَيْنِ وَسِتِّينَ سَنَةً. دانيال ٦:‏١ حَسُنَ عِنْدَ ‍دَارِيُّوسَ أَنْ يُوَلِّيَ عَلَى الْمَمْلَكَةِ مِئَةً وَعِشْرِينَ مَرْزُبَانًا يَكُونُونَ عَلَى الْمَمْلَكَةِ كُلِّهَا. دانيال ٦:‏٩ لأَجْلِ ذلِكَ أَمْضَى الْمَلِكُ ‍دَارِيُوسُ الْكِتَابَةَ وَالنَّهْيَ. دانيال ٦:‏٢٥ ثُمَّ كَتَبَ الْمَلِكُ ‍دَارِيُّوسُ إِلَى كُلِّ الشُّعُوبِ وَالأُمَمِ وَالأَلْسِنَةِ السَّاكِنِينَ فِي الأَرْضِ كُلِّهَا: "لِيَكْثُرْ سَلاَمُكُمْ. دانيال ٦:‏٢٨ فَنَجَحَ دَانِيآلُ هذَا فِي مُلْكِ ‍دَارِيُّوسَ وَفِي مُلْكِ كُورَشَ الْفَارِسِيِّ. دانيال ٩:‏١ فِي السَّنَةِ الأُولَى لِ‍دَارِيُوسَ بْنِ أَحْشَوِيرُوشَ مِنْ نَسْلِ الْمَادِيِّينَ الَّذِي مُلِّكَ عَلَى مَمْلَكَةِ الْكَلْدَانِيِّينَ، دانيال ١١:‏١ "وَأَنَا فِي السَّنَةِ الأُولَى لِ‍دَارِيُوسَ الْمَادِيِّ وَقَفْتُ لأُشَدِّدَهُ وَأُقَوِّيَهُ. حجى ١:‏١ فِي السَّنَةِ الثَّانِيَةِ لِ‍دَارِيُوسَ الْمَلِكِ، فِي الشَّهْرِ السَّادِسِ فِي أَوَّلِ يَوْمٍ مِنَ الشَّهْرِ، كَانَتْ كَلِمَةُ الرَّبِّ عَنْ يَدِ حَجَّي النَّبِيِّ إِلَى زَرُبَّابِلَ بْنِ شَأَلْتِيئِيلَ وَالِي يَهُوذَا، وَإِلَى يَهُوشَعَ بْنِ يَهُوصَادَاقَ الْكَاهِنِ الْعَظِيمِ قَائِلاً: حجى ١:‏١٥ فِي الْيَوْمِ الرَّابعِ وَالْعِشْرِينَ مِنَ الشَّهْرِ السَّادِسِ، فِي السَّنَةِ الثَّانِيَةِ لِ‍دَارِيُوسَ الْمَلِكِ. زكريا ٧:‏١ وَكَانَ فِي السَّنَةِ الرَّابِعَةِ لِ‍دَارِيُوسَ الْمَلِكِ أَنَّ كَلاَمَ الرَّبِّ صَارَ إِلَى زَكَرِيَّا فِي الرَّابعِ مِنَ الشَّهْرِ التَّاسِعِ فِي كِسْلُو.   أستير ١:‏١ وَحَدَثَ فِي أَيَّامِ أَحَشْوِ‍يرُوشَ، هُوَ أَحَشْوِ‍يرُوشُ الَّذِي مَلَكَ مِنَ الْهِنْدِ إِلَى كُوشٍ عَلَى مِئَةٍ وَسَبْعٍ وَعِشْرِينَ كُورَةً، أستير ١:‏٢ أَنَّهُ فِي تِلْكَ الأَيَّامِ حِينَ جَلَسَ الْمَلِكُ أَحَشْوِ‍يرُوشُ عَلَى كُرْسِيِّ مُلْكِهِ الَّذِي فِي شُوشَنَ الْقَصْرِ، أستير ١:‏١٥ "حَسَبَ السُّنَّةِ، مَاذَا يُعْمَلُ بِالْمَلِكَةِ وَشْتِي لأَنَّهَا لَمْ تَعْمَلْ كَقَوْلِ الْمَلِكِ أَحَشْوِ‍يرُوشَ عَنْ يَدِ الْخِصْيَانِ؟" أستير ١:‏١٧ لأَنَّهُ سَوْفَ يَبْلُغُ خَبَرُ الْمَلِكَةِ إِلَى جَمِيعِ النِّسَاءِ، حَتَّى يُحْتَقَرَ أَزْوَاجُهُنَّ فِي أَعْيُنِهِنَّ عِنْدَمَا يُقَالُ: إِنَّ الْمَلِكَ أَحَشْوِ‍يرُوشَ أَمَرَ أَنْ يُؤْتَى بِوَشْتِي الْمَلِكَةِ إِلَى أَمَامِهِ فَلَمْ تَأْتِ. أستير ٢:‏١٢ وَلَمَّا بَلَغَتْ نَوْبَةُ فَتَاةٍ فَفَتَاةٍ لِلدُّخُولِ إِلَى الْمَلِكِ أَحَشْوِ‍يرُوشَ بَعْدَ أَنْ يَكُونَ لَهَا حَسَبَ سُنَّةِ النِّسَاءِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا، لأَنَّهُ هكَذَا كَانَتْ تُكْمَلُ أَيَّامُ تَعَطُّرِهِنَّ، سِتَّةَ أَشْهُرٍ بِزَيْتِ الْمُرِّ وَسِتَّةَ أَشْهُرٍ بِالأَطْيَابِ وَأَدْهَانِ تَعَطُّرِ النِّسَاءِ. أستير ٢:‏١٦ وَأُخِذَتْ أَسْتِيرُ إِلَى الْمَلِكِ أَحَشْوِ‍يرُوشَ إِلَى بَيْتِ مُلْكِهِ فِي الشَّهْرِ الْعَاشِرِ، هُوَ شَهْرُ طِيبِيتَ، فِي السَّنَةِ السَّابِعَةِ لِمُلْكِهِ. أستير ٣:‏١ بَعْدَ هذِهِ الأُمُورِ عَظَّمَ الْمَلِكُ أَحَشْوِ‍يرُوشُ هَامَانَ بْنَ هَمَدَاثَا الأَجَاجِيَّ وَرَقَّاهُ، وَجَعَلَ كُرْسِيَّهُ فَوْقَ جَمِيعِ الرُّؤَسَاءِ الَّذِينَ مَعَهُ. أستير ٣:‏١٢ فَدُعِيَ كُتَّابُ الْمَلِكِ فِي الشَّهْرِ الأَوَّلِ، فِي الْيَوْمِ الثَّالِثَ عَشَرَ مِنْهُ، وَكُتِبَ حَسَبَ كُلِّ مَا أَمَرَ بِهِ هَامَانُ إِلَى مَرَازِبَةِ الْمَلِكِ وَإِلَى وُلاَةِ بِلاَدٍ فَبِلاَدٍ، وَإِلَى رُؤَسَاءِ شَعْبٍ فَشَعْبٍ، كُلِّ بِلاَدٍ كَكِتَابَتِهَا، وَكُلِّ شَعْبٍ كَلِسَانِهِ، كُتِبَ بِاسْمِ الْمَلِكِ أَحَشْوِيرُوشَ وَخُتِمَ بِخَاتَمِ الْمَلِكِ. أستير ٧:‏٥ فَتَكَلمَ الْمَلِكُ أَحَشْوِ‍يرُوشُ وَقَالَ لأَسْتِيرَ الْمَلِكَةِ: "مَنْ هُوَ؟ وَأَيْنَ هُوَ هذَا الَّذِي يَتَجَاسَرُ بِقَلْبِهِ عَلَى أَنْ يَعْمَلَ هكَذَا؟" أستير ٨:‏١ فِي ذلِكَ الْيَوْمِ أَعْطَى الْمَلِكُ أَحَشْوِ‍يرُوشُ لأَسْتِيرَ الْمَلِكَةِ بَيْتَ هَامَانَ عَدُوِّ الْيَهُودِ. وَأَتَى مُرْدَخَايُ إِلَى أَمَامِ الْمَلِكِ لأَنَّ أَسْتِيرَ أَخْبَرَتْهُ بِمَا هُوَ لَهَا. أستير ٨:‏٧ فَقَالَ الْمَلِكُ أَحَشْوِ‍يرُوشُ لأَسْتِيرَ الْمَلِكَةِ وَمُرْدَخَايَ الْيَهُودِيِّ: "هُوَذَا قَدْ أَعْطَيْتُ بَيْتَ هَامَانَ لأَسْتِيرَ، أَمَّا هُوَ فَقَدْ صَلَبُوهُ عَلَى الْخَشَبَةِ مِنْ أَجْلِ أَنَّهُ مَدَّ يَدَهُ إِلَى الْيَهُودِ. أستير ٨:‏١٠ فَكَتَبَ بِاسْمِ الْمَلِكِ أَحَشْوِ‍يرُوشَ وَخَتَمَ بِخَاتِمِ الْمَلِكِ، وَأَرْسَلَ رَسَائِلَ بِأَيْدِي بَرِيدِ الْخَيْلِ رُكَّابِ الْجِيَادِ وَالْبِغَالِ بَنِي الرَّمَكِِ، أستير ٩:‏٢ اجْتَمَعَ الْيَهُودُ فِي مُدُنِهِمْ فِي كُلِّ بِلاَدِ الْمَلِكِ أَحَشْوِ‍يرُوشَ لِيَمُدُّوا أَيْدِيَهُمْ إِلَى طَالِبِي أَذِيَّتِهِمْ، فَلَمْ يَقِفْ أَحَدٌ قُدَّامَهُمْ لأَنَّ رُعْبَهُمْ سَقَطَ عَلَى جَمِيعِ الشُّعُوبِ. أستير ٩:‏٢٠ وَكَتَبَ مُرْدَخَايُ هذِهِ الأُمُورَ وَأَرْسَلَ رَسَائِلَ إِلَى جَمِيعِ الْيَهُودِ الَّذِينَ فِي كُلِّ بُلْدَانِ الْمَلِكِ أَحَشْوِ‍يرُوشَ الْقَرِيبِينَ وَالْبَعِيدِينَ، أستير ٩:‏٣٠ وَأَرْسَلَ الْكِتَابَاتِ إِلَى جَمِيعِ الْيَهُودِ، إِلَى كُوَرِ مَمْلَكَةِ أَحَشْوِ‍يرُوشَ الْمِئَةِ وَالسَّبْعِ وَالْعِشْرِينَ بِكَلاَمِ سَلاَمٍ وَأَمَانَةٍ، أستير ١٠:‏١ وَوَضَعَ الْمَلِكُ أَحَشْوِ‍يرُوشُ جِزْيَةً عَلَى الأَرْضِ وَجَزَائِرِ الْبَحْرِ.     “خداوند درباره کوروش میگوید که او شبان من است و هرچه او کند آنست که من خواسته ام” “این سخنی است از خداوند به کوروش:تو مسیح من هستی . من دست راست تو را گرفتم تا بحضور تو امتها را مغلوب کنم و کمرهای پادشاهان را بگشایم .تا درها را به روی تو باز کنم و دیگر دروازه ها به رویت بسته نشوند . من همه جا پیش روی تو خواهم بود . ناهمواریها را برویت هموار خواهم کرد.و پادشاهان را در پایت خواهم افکند . من کمر تو را زمانی بستم که مرا نشناختی و هنگامی تو را بنام خواندم که هنوز به دنیا نیامده بودی.” “منم (خداوند) که او (کوروش) را از جانب مشرق برانگیختم تا عدالت را روی زمین برقرار کند.من امتها را تسلیم وی میکنم و او را بر پادشاهان سروری می بخشم و ایشان را مثل غبار به شمشیر وی و مانند کاهی که پراکنده شود به کمال او تسلیم میکنم .” “من کوروش را به عدالت برانگیختم و تمامی راهها را در پیش رویش استوار خواهم ساخت .” “منم که شاهین خود (کوروش) را از جانب مشرق فرا خواندم و دوران عدالت را نزدیک آوردم .” “خداوند کوروش را برگزید و فرماندار جهانش کرده است .بازوی او را بر کلدانیان فرو خواهد آورد و راه او را همه جا هموار خواهد ساخت من او را برگزیدم و خواندم.” “در سال اول سلطنت کوروش پادشاه پارس کلام خدا کامل شد .خداوند روح کوروش پادشاه پارس را برانگیخت تا در تمام سرزمینهای خود فرمانی صادر کند که (یهوه)خدای آسمانها تمام ممالک زمین را به من داده است و امر فرموده است خانه ای برای او در اورشلیم بنا کنم .”   عزرا ٤:‏٧ وَفِي أَيَّامِ أَرْتَحْ‍شَسْتَا كَتَبَ بِشْلاَمُ وَمِثْرَدَاثُ وَطَبْئِيلُ وَسَائِرُ رُفَقَائِهِمْ إِلَى أَرْتَحْ‍شَسْتَا مَلِكِ فَارِسَ. وَكِتَابَةُ الرِّسَالَةِ مَكْتُوبَةٌ بِالأَرَامِيَّةِ وَمُتَرْجَمَةٌ بِالأَرَامِيَّةِ. عزرا ٤:‏٨ رَحُومُ صَاحِبُ الْقَضَاءِ وَشِمْشَايُ الْكَاتِبُ كَتَبَا رِسَالَةً ضِدَّ أُورُشَلِيمَ إِلَى أَرْتَحْ‍شَسْتَا الْمَلِكِ هكَذَا: عزرا ٤:‏١١ هذِهِ صُورَةُ الرِّسَالَةِ الَّتِي أَرْسَلُوهَا إِلَيْهِ، إِلَى ارتحشستا الْمَلِكِْ: "عَبِيدُكَ الْقَوْمُ الَّذِينَ فِي عَبْرِ النَّهْرِ إِلَى آخِرِهِ. عزرا ٤:‏٢٣ حِينَئِذٍ لَمَّا قُرِئَتْ رِسَالَةُ أَرْتَحْ‍شَسْتَا الْمَلِكِ أَمَامَ رَحُومَ وَشِمْشَايَ الْكَاتِبِ وَرُفَقَائِهِمَا ذَهَبُوا بِسُرْعَةٍ إِلَى أُورُشَلِيمَ، إِلَى الْيَهُودِ، وَأَوْقَفُوهُمْ بِذِرَاعٍ وَقُوَّةٍ. عزرا ٦:‏١٤ وَكَانَ شُيُوخُ الْيَهُودِ يَبْنُونَ وَيَنْجَحُونَ حَسَبَ نُبُوَّةِ حَجَّيِ النَّبِيِّ وَزَكَرِيَّا بْنِ عِدُّو. فَبَنَوْا وَأَكْمَلُوا حَسَبَ أَمْرِ إِلهِ إِسْرَائِيلَ وَأَمْرِ كُورَشَ وَدَارِيُوسَ وَأَرْتَحْ‍شَسْتَا مَلِكِ فَارِسَ. عزرا ٧:‏١ وَبَعْدَ هذِهِ الأُمُورِ فِي مُلْكِ أَرْتَحْ‍شَسْتَا مَلِكِ فَارِسَ، عَزْرَا بْنُ سَرَايَا بْنِ عَزَرْيَا بْنِ حِلْقِيَّا عزرا ٧:‏٧ وَصَعِدَ مَعَهُ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَالْكَهَنَةِ وَاللاَّوِيِّينَ وَالْمُغَنِّينَ وَالْبَوَّابِينَ وَالنَّثِينِيمِ إِلَى أُورُشَلِيمَ فِي السَّنَةِ السَّابِعَةِ لأَرْتَحْ‍شَسْتَا الْمَلِكِ. عزرا ٧:‏١١ وَهذِهِ صُورَةُ الرِّسَالَةِ الَّتِي أَعْطَاهَا الْمَلِكُ أَرْتَحْ‍شَسْتَا لِعَزْرَا الْكَاهِنِ الْكَاتِبِ، كَاتِبِ كَلاَمِ وَصَايَا الرَّبِّ وَفَرَائِضِهِ عَلَى إِسْرَائِيلَ: عزرا ٧:‏١٢ "مِنْ أَرْتَحْ‍شَسْتَا مَلِكِ الْمُلُوكِ، إِلَى عَزْرَا الْكَاهِنِ كَاتِبِ شَرِيعَةِ إِلهِ السَّمَاءِ الْكَامِلِ، إِلَى آخِرِهِ. عزرا ٧:‏٢١ وَمِنِّي أَنَا أَرْتَحْ‍شَسْتَا الْمَلِكِ صَدَرَ أَمْرٌ إِلَى كُلِّ الْخَزَنَةِ الَّذِينَ فِي عَبْرِ النَّهْرِ أَنَّ كُلَّ مَا يَطْلُبُهُ مِنْكُمْ عَزْرَا الْكَاهِنُ كَاتِبُ شَرِيعَةِ إِلهِ السَّمَاءِ فَلْيُعْمَلْ بِسُرْعَةٍ، عزرا ٨:‏١ وَهؤُلاَءِ هُمْ رُؤُوسُ آبَائِهِمْ وَنِسْبَةُ الَّذِينَ صَعِدُوا مَعِي فِي مُلْكِ أَرْتَحْ‍شَسْتَا الْمَلِكِ مِنْ بَابَِلَ: نحميا ٢:‏١ وَفِي شَهْرِ نِيسَانَ فِي السَّنَةِ الْعِشْرِينَ لأَرْتَحْ‍شَسْتَا الْمَلِكِ، كَانَتْ خَمْرٌ أَمَامَهُ، فَحَمَلْتُ الْخَمْرَ وَأَعْطَيْتُ الْمَلِكَ. وَلَمْ أَكُنْ قَبْلُ مُكْمَدُا أَمَامَهُ. نحميا ٥:‏١٤ وَأَيْضًا مِنَ الْيَوْمِ الَّذِي أُوصِيتُ فِيهِ أَنْ أَكُونَ وَالِيَهُمْ فِي أَرْضِ يَهُوذَا، مِنَ السَّنَةِ الْعِشْرِينَ إِلَى السَّنَةِ الثَّانِيَةِ وَالثَّلاَثِينَ لأَرْتَحْ‍شَسْتَا الْمَلِكِ، اثْنَتَيْ عَشَرَةَ سَنَةً، لَمْ آكُلْ أَنَا وَلاَ إِخْوَتِي خُبْزَ الْوَالِي. نحميا ١٣:‏٦ وَفِي كُلِّ هذَا لَمْ أَكُنْ فِي أُورُشَلِيمَ، لأَنِّي فِي السَّنَةِ الاثْنَتَيْنِ وَالثَّلاَثِينَ لأَرْتَحْ‍شَسْتَا مَلِكِ بَابَِلَ دَخَلْتُ إِلَى الْمَلِكِ، وَبَعْدَ أَيَّامٍ اسْتَأْذَنْتُ مِنَ الْمَلِكِ   منابع یهودی و عبرانی نیز اغلب با تعصبات دینی آمیخته‌اند و در طی گذشت زمان، در متون ادبی توراتی، بسیاری از وقایع تاریخی عمداً جابجا شده‌اند؛ برای نمونه رویدادهای دوران کمبوجیه را به عهد پدرش کوروش نسبت داده‌اند.[۱۰] در فصل چهارم کتاب عزرا (۴۸۰-۴۴۰ پ. م)، نام کمبوجیه در میان شاهان هخامنشی ذکر نشده‌است. برخی از پژوهشگران عقیده دارند که «اخشورش» (۴:۶) نام دیگری برای کمبوجیه است، چرا که یوسفوس فلاویوس (۳۷-۱۰۰ م.) می‌گوید افتراهای کتاب عزرا مربوط به زمان کمبوجیه است.[۱۱] یوسفوس با پیروی از منابع غیریهودی معتقد است در کتاب عزرا به اشتباه به جای کمبوجیه، از اردشیر یکم به عنوان پادشاه پیش از داریوش نام برده شده است و حوادث زمان کمبوجیه به وی و نیز کوروش منتسب شده است. وی به نامه سامری‌ها با کمبوجیه که منجر به دستور منع ساخت بنای جدید معبد سلیمان شد می‌پردازد.[۱۲][۱۳]   مهمترین ادعای یونانیان در مورد کمبوجیه، این است که او نخستین کسی بود که با عمل خویدوده، یعنی زناشویی با نزدیکان را انجام داده است. به گفته هرودوت، وی دلباخته یکی از خواهرانش شده بود و می خواست با او زناشویی کند، ولی چون نقشه اش بر خلاف همه رسوم بود، پس ردان را فراخواند و از آنان پرسید که آیا قانونی هست که اجازه دهد مردی با خواهر خویش - اگر او بخواهد - زناشویی کند. آنها پاسخی به وی دادند که هم جانشان را ایمن می داشت و هم مطابق عدالت بود. آنها گفتند که قانونی نیافته اند که زناشویی خواهر و برادر را جایز شمرد، ولی قانونی دیگری یافته اند که اجازه می دهد شاه پارس هر چه دلش بخواهد انجام دهد. به همین سبب، کموجیه نخست با این خواهر و سپس با خواهر دیگرش آتوسا زناشویی کرد. اگر جزئیات گزارش هرودوت قابل اعتماد باشد، نشان می دهد که تا پیش از روزگار کموجیه، خویدوده برای ایرانیان غربی امری ناشناخته بوده است. از نظر بویس شگفت آور است که عملی برخواسته از بلهوسی یک پادشاه، وظیفه دینی و و لازمه ایمان انگاشته شود. وانگهی از خانتوس لودیایی که هم‌روزگار هرودوت بوده است نیز نقل شده که «مغان با مادران خویش همبستر می شوند. آنها ممکن است چنین رابطه ای هم با دختران و خواهران خویش داشته باشند.» وجود عمل زناشویی همخونی، به صورت گسترده در میان جوامع باستانی اثبات شده بود.[۲۶] از نظر فرای، ازدواج با محارم توسط روحانیان زرتشتی در روزگارهای اخیرتر ترغیب شد. از آنجا که یونانیان ازدواج با محارم را ناپسند و مخالف قانون می دیدند و نیز از آنجا که هرودوت نظر دشمنانه یونانی-مصری شدیدی به دست می دهد و شاید هم شرحی ویژه از قول ایرانیان درباره کمبوجیه بیان می کند،پس ناممکن نیست که این عمل از کارهای رایج شاهان هخامنشی بدانند.[۲۷] به عقیدهٔ ریچارد فرای، منشأ این نوع ازدواج، شاید زرتشتی نبوده و ایلامی بوده است که هخامنشیان به منظور نگهداری از پاکی خون خاندان شاهی آن را اخذ کرده اند. [۲۸]     اما از همان آغاز فرمان‌روایی بردیا، گروهی از بزرگان یهودی خاخام منشی، مخالفت و ناسازگاری خود را با پادشاه جدید به گونه‌ای ابراز داشتند. بردیا که خطر این گروه مخالف را چندان جدی و اساسی ارزیابی نمی‌کرد، صرف پس گرفتن هدایای مشروط شاهنشاهی را از ایشان به منظور تنبیه، کافی دانست [بیستون، ستون یکم، بند 14؛ بریان، ص7 ـ 256]. اما این برخورد، مخالفان را به سوی یک کودتای تمام عیار سوق داد. این گروه که شامل شش تن از بزرگان خاخام منشی به نام‌های «اوتان/ Utāna»، «گئوبروو/ Gaubaruva»، «اردومنیش/ Ardumanish»، «بگبوخش/ Bagabuxsha»، ویدفرن/ Vidafarna» و «ویدارن/ Vidārna» بود، با پیوستن داریوش، به هفت تن رسید [بیستون، ستون یکم، بند 68؛ هردوت، ص227]. داریوش که به خاندانی بلندپایه تعلق داشت و پدرش استاندار یکی ازمناطق تحت تسلط خاخام منشیان، بود. خود جداگانه در اندیشه‌ی کودتا بود و تدارکات و نیروهای جنگی لازم را فراهم ساخته بود [هردوت، ص8 ـ 227؛ بریان، ص277]. او پس از پیوستن به گروه، همراهان‌اش را وادار به تسریع و شتاب در عملیات کودتا کرد [هردوت، ص228]. سرانجام هفت کودتاگر نیروهای رزمی خود را متحداً به میدان آوردند و بردیا را که گویا برای ییلاق در ماد به سر می‌برد، در دژی به نام «سیکی‌اووتی/ Sikayauvati» واقع در منطقه‌ی «نیسای/ Nisaia» محاصره و در نهایت در 19 سپتامبر 522 پ.م. دستگیر کرده و داریوش شخصا بردیا را می کشد وفادارانش را سرکوب ساختند [بیستون، ستون یکم، بند 13]. بدین ترتیب بود که بردیا، پس از هفت ماه فرمان‌روایی سرنگون شد و تخت سلطنت وی به دست هفت کودتاگر خاخام منشی ودرراس آنهاداریوش عبری افتاد.     بنا بر مواردی که گفته شد، آشکار است که روایت داریوش در بیستون و در پی آن، گزارش مورخان یونانی از گئومات، یکسره ساختگی و دروغین بوده و در واقع، گئومات کسی جز بردیا فرزند کورش و برادر تنی کمبوجیه نبوده است که به جهت توجیه و پرده پوشی قتل وی، چنان داستانی درباره‌ی وی از سوی داریوش و یاران‌اش ساخته و فراهم شده بود تا وانمود شود پادشاهی که به دست این گروه کشته شده، نه بردیا پسر کورش و شاه قانونی کشور، بلکه مغی شیاد و متقلب بوده که تخت سلطنت را غصب کرده و لذا قتل او کاملاً موجه و مشروع و بایسته بوده است! متأسفانه تا حدود اوایل نیمه‌ی دوم قرن بیستم، ابهت نشان دادن شخصیت داریوش یهودی و پرده پوشانی اقدامات او درطول تاریخ توسط یهودیان اسرائیلی وماسون مانع از آن شده بود که پژوهش‌گران به دور از نگاهی احساس‌گرایانه، نسبت به داستان گئومات عمیقاً شک و تردید کنند و او را کودتاگر و شاه‌کش بنامند. اما اینک با ابزار بُرنده و خردپسند «نقد و سنجش»، ابعاد واقعی ماجرا به خوبی آشکار و حقایق پنهان شده برملا گردیده است.       البته اهل سنت مانند یهود که اولی الامر را کسی میدانند که ولو با زور حاکم شود سپس مورد رضای خداوند قرار میگیرد ، یهودیان نیز شاهان را واسطه خداوند میدانند ! همچنانکه برخی از اصحاب یهودی رسول الله ص در فتوحات همان خشونت یهود و غارت وتجاوز را بکار گرفتند و اسلام را تحریف کردند هرچند که پیروزیهای جغرافیای زیادی هم نصیبشان شد .      ضمنا باید دانست که هر شاه ظالمی کارهای خوبی هم دارد اما مهم آرمان فکری اوست که اگرحامی عدل و انسانیت باشد مورد قبول ماست ، جناب کوروش اگر چه یهودی زاده هست اما رسول خدا ص هم یهودی  زاده و نسل همه انسانها به حضرت آدم میرسد !   اما در مورد یهودی بودن سلسله خاخام منشیان مدارک متعددی موجود است هر چند که قبلا هم گفتم که یهودی بودن به معنی بد بودن مطلق نیست و کورش اگر چه با یهود نیکرفتار بود اما بعد این یهود بودند که با سوار شدن بر موج قدرت ، کودتایی علیه فرزندان کورش و قتل عام ایرانیان برداشتند .   در بند ۲۷ از ترجمه استوانه مشهور حقوق بشر ( که بیشتر به حقوق یهود شبـاهت دارد) نوشته دکتر عبدالمجید ارفعی این جملات را می بینیم: مردوک (مردوخ) ، خدای بزرگ، از کردارهای من شاد شد و مرا (کورش) پادشاهی که پرستنده اوست به بزرگواری افزونی داد ….   شیمعون پـِرِس (شیمون پرز) (Shimon Peres) نهمین رییس رژیم اسراییل، طی یک مصاحبه زنده با یک رسانه ی عرب زبان با عنوان پانت، در پاسخ به سوال کاربر فیس بوکی این رسانه که خود را ایرانی معرفی نموده بود، مدعی شد که: کوروش کبیر یک "صهیونیست" بود و ما بطور تاریخی پیوسته با ایران دارای روابط خوبی بوده ایم.   چرا کورش در منشورش 12 بار مردوخ خدای خونخوار یهود را ستایش میکند ؟     ابن البلخی گوید: «و مادر این کی‌رش دختر یکی بود از انبیاء بنی‌اسرائیل مادر او را «اشین» گفتندی و برادر مادرش او را توریه آموخته بود و سخت دانا و عاقل بود و بیت‌المقدس را آبادان کرد به فرمان بهمن و هرچه از مال و چارپایان و اسباب بنی‌اسرائیل در خزانه و در دست کسان بخت‌النصر در خزانه بهمن مانده بود به ایشان داد و بعضی از اهل تواریخ گفته‌اند کی در کتابی از آن پیغمبر بنی‌اسرائیل یافته‌اند که ایزد عزوجل وحی فرستاد بهمن را کی من ترا گزیدم... و این توفیق یافت و نام او در کتاب کوروش است. فارسنامه، ص ۴۴.   مسعودی گوید: «گفته شده است که مادر کوروش از بنی‌اسرائیل بود و دانیال کوچک دائی او محسوب می‌شد.   و ابن خلدون گوید: «یقال انه الذی رد بنی‌اسرائیل الی بلادهم و ان امه کانت من بنی طالوت و یقال ذلک هو حافد بهمن   میرخواند نوشته است: بهمن در زمان سلطنت خود پسر بخت‌النصر را از ولایت بابل معزول کرد و کوروش را که از اولاد لهراسب بود و مادرش دختر یکی از فرزندان بنی‌اسرائیل بود بر آن دیار والی گردانید امر فرمود که اسیران بنی‌اسرائیل را به سرزمین بیت‌المقدس فرستد و هر کس را که ایشان خواهند بر ایشان والی گرداند. کوروش آن قوم را جمع کرده دانیال را به حکومت بنی‌اسرائیل نامزد فرمود. روضه الصفاء،   طبری، لقب کوروش را سپهبد بابل آورده و گوید «من لدن تخریب بخت نصر بیت‌المقدس انی حین عمران‌ها فی عهد کی‌رش‌بن اخشویرش اصبهبد بابل...» (تاریخ الامم والملوک، ج ۲، ص ۷۱۸) و باز همچنانکه قبلاً اشاره شد او را عامل بهمن دانسته است و تفسیر جالب طبری از کلمه بهمن است که گوید «و تفسیر بهمن بالعربیه: الحسن النیه» (ج ۱، ص ۴۰۶) و این درست معنی کلمه و هومن = بهمن فارسی یعنی «پاک نیت» است.           چرا از تاریخ 10000 ساله ایران فقط به 2500 سال هخامنشیانش توجه شده است ؟! مگر تمدنهای قبل از کوروش کمتر از هخامنشیان بودند و....   هدف این نوشتار کشف توطئه وخیانت وافزون طلبی های یهود و تمرد ایشان در دوران تاریخ و افشای نقشه عوامل مرموز پشت پرده وجعل و تاریخ سازی امروز آنها است که در عهدین هم متواترا بدانها تصریح شده تا بدانجا که آمده عاقبت جهان متعلق بغیر یهود است ونام یهوه توسط غیر یهود بلند میشود ...   روميان 9-25 يهود قوم خدا نيستند بواسطه گناهانشان وغير يهود نجات خواهند يافت. چون ظاهر شريعت را چسبيدند وايمان نداشتند  و خداي متعال فرمود كه نام من  بوسيله مردم  غير يهود در سراسر جهان مورد احترام  قرارميگيرد...ولي شما نام مرا بي حرمت ميسازيد . ملاكي 1-11     اشعيا گفت : خداوند فرمايد كسانيكه طالب من نبودند مرا يافتند وبه كسانيكه مرا نطلبيدند ظاهر گرديدم  اما من همه روز دستانم را دراز كردم بسوي قومي مخالف وعصيانگر بني اسرائيل  ! روميان 10-20   اما همین یهود نمک نشناس که عدالت شاهان ایران ایشان را آزادی بخشید بعد از نفوذ به کاخ ایران حادثه پوریم و ... را رقم زدند تا بر همگان خبث ذات خود را آشکار سازند که همین کشتار وسیع باعث توقف پیشرفت و تفرقه در بین دربار ایرانیان ومردم شد.   «پس حال اي تتناي والي ماوراي نهر وشَتَربوزناي و رفقاي شما و اَفَرسَكياني كه به آن طرف نهر مي‌باشيد از آن‌جا دور شويد. و¬ به كار اين خانه خدا متعرض نباشيد. اما حاكم يهود و مشايخ يهوديان اين خانه خدا را در جايش بنا نمايند. و فرماني نيز از من صادر شده است كه شما با اين مشايخ يهود به جهت بنا نمودن اين خانه خدا چگونه رفتار نماييد. از مال خاص پادشاه يعني از ماليات ماوراي نهر خرج به اين مردمان بلاتأخير داده شود تا معطل نباشند. و مايحتاج ايشان را از گاوان و قوچها و بره‌ها به جهت قربانيهاي سوختني براي خداي آسمان و گندم و نمك و شراب و روغن برحسب قول كاهناني كه در اورشليم هستند روز به روز به ايشان بي‌كم و زياد داده شود. تا آن كه هداياي خوشبو براي خداي آسمان بگذرانند و به جهت عمر پادشاه و پسرانش دعا نمايند. و ديگر فرماني از من صادر شد كه هر كس كه اين حكم را تبديل نمايد از خانه او تيري گرفته شود و او بر آن آويخته و مصلوب گردد و خانه او به سبب اين عمل مزبله بشود. و آن خدا كه نام خود را در آن‌جا ساكن گردانيده است هر پادشاه يا قومي را كه دست خود را براي تبديل اين امر و خرابي اين خانه خدا كه در اورشليم است دراز نمايد هلاك سازد. من داريوش اين حكم را صادر فرمودم پس اين عمل بلاتأخير كرده شود.» (تورات. كتاب عزرا، 12-6 :6)پرواضح است كه در سايه چنين حكمران و حكمي، چه زمينه و شرايط مناسبي براي توسعه نفوذ يهوديت در دستگاه سلطنتي و حكومتي داريوش و پسرش خشايارشا و نيز استقرار آن‌ها در مناطق مختلف امپراتوري و البته دست زدن به كارها و فعاليت‌هايي منفي كه در سابقه اين قوم طبق مندرجات تورات مشخص است، فراهم آمده است. همچنين مي‌توان تصور كرد كه خوي سلطه‌طلبي، زراندوزي، توطئه‌گري و مفسده‌جويي اشرافيت و كاهنان يهودي- كه در اين زمينه نيز نشانه‌هاي فراواني در تورات به چشم مي‌خورد- تا چه حد مي‌توانست موجبات ناراحتي و انزجار اقوام ايراني را فراهم آورد و جامعه ايراني را به‌سان ديگ جوشاني كند كه مترصد فرصتي براي خلاصي يافتن از اين وضعيت است.تنها با در نظر داشتن چنين سابقه و شرايطي است كه مي‌توان شناخت دقيق‌تر و عميق‌تري از واقعه پوريم در زمان خشايارشا به دست آورد و دريافت كه حبيب لوي به عنوان يك تاريخ‌نگار صهيونيست تا چه حد در مكتوم نگه داشتن حقيقت پوريم تلاش كرده است. http://www.ketabestan.ir/book4/2160-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%83%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%C2%AB%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%8A%D8%AE-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9-%D9%8A%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D9%86%C2%BB     البته خدای متعال هم بدین کبر ونخوت واستکباروعصیان یهودیان تصریح نموده است : وَقَضَيْنَا إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا {الإسراء/4} فَإِذَا جَاء وَعْدُ أُولاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَّنَا أُوْلِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجَاسُواْ خِلاَلَ الدِّيَارِ وَكَانَ وَعْدًا مَّفْعُولاً {الإسراء/5} ثُمَّ رَدَدْنَا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَأَمْدَدْنَاكُم بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَجَعَلْنَاكُمْ أَكْثَرَ نَفِيرًا {الإسراء/6} إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا فَإِذَا جَاء وَعْدُ الآخِرَةِ لِيَسُوؤُواْ وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُواْ الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَلِيُتَبِّرُواْ مَا عَلَوْاْ تَتْبِيرًا {الإسراء/7} و در كتاب تورات يا در لوح محفوظ و كتاب تكوين الهى خبر داديم و چنين مقدر كرديم كه شما بنى اسرائيل دوبار حتما در زمين فساد و خونريزى مى كنيد و تسلط و سركشى سخت و ظالمانه مى يابيد (4). پس چون وقت انتقام اول فرا رسيد بندگان سخت جنگجو و نيرومند خود را (چون بخت النصر) بر شما برانگيزيم تا آنجا كه در درون خانه هاى شما نيز جستجو كنند و اين وعده انتقام ، حتمى خواهد بود (5). آنگاه شما را روبروى آنها قرار داده و بر آنها غلبه دهيم و به مال و فرزندان نيرومند مدد بخشيم و عده جنگجويان شما را بسيار گردانيم (تا بر دشمن و لشكر بخت النصر غلبه كنيد) (6). (شما بنى اسرائيل و همه اهل عالم ) اگر نيكى و احسان كرديد بخود كرده و اگر بدى و ستم كرديد باز بخود كرده ايد و آنگاه كه وقت انتقام ظلم هاى شما (كشتن يحيى و زكريا و يا عزم قتل عيسى ) فرا رسيد باز بندگانى قوى و جنگ آور را بر شما مسلط مى كنيم تا اثر بيچارگى و خوف و اندوه رخسار شما ظاهر شود و به مسجد بيت المقدس ، معبد بزرگ شما - مانند بار اول - داخل شوند و ويران كنند و به هر چه رسند نابود ساخته و به هر كس تسلط يابند به سختى هلاك گردانند (7). اى رسول ما! باز هم به بنى اسرائيل بشارت ده كه اميد است خدا به شما اگر توبهكرده و صالح شويد مهربان گردد و اگر به عصيان و ستمگرى برگرديد ما هم بهعقوبت و مجازات شما باز مى گرديم و جهنم را زندان كافران قرار داده ايم (8). تکبرو خود برتر بینی یک ویژگی لاینفک از یهود است که همین امر سبب دشمنی ملل دنیا با ایشان شده واز طرف دیگر چون رفتار عادلانه کوروش را در آزاد گذاشتن ایشان دیدند بسیار از کورش تمجید کردند تا جائیکه وی را مسیح خداوند نامیدند ! این را هم بگویم که همه یهود فاسد وبیرحم نیستند وخداوند در کتابش از عده قلیلی از ایشان به نیکی یاد نموده است . مقصود اکثریت یهود هست که ذاتا خشن ونژاد پرست هستند .   دستهای خائن یهودی امروز سعی دارند که ورود اسلام به ایران را مایه بدبختی و پسرفت ایران اعلام کنند در حالیکه محققین بخوبی بر تبعیضات وبدبختی فارس قبل از اسلام و  پیشرفت تمدن وانتخاب آگاهانه و رفاه ایرانیان بعد از ورود اسلام و شناخت اسلام حقیقی در سیره علوی  واقف هستند .   علت شکست ارتش قدرتمند ساسانی از اعراب موید فرهیختگی ایرانیان است .   در بند ۱۶ سنگ‌نبشته بیستون، داریوش شاه گوید: پارت و گرگان نسبت به من نافرمان شدند. خودشان را از آن فرورتیش خواندند. ویشتاسپ پدر من او در پارت بود. او را مردم رها کردند [ و ] نافرمان شدند. پس از آن ویشتاسپ با سپاهی که پیرو او بود، رهسپار شد. شهری ویشپ ازاتی نام در پارت، آنجا با پارتی‌ها جنگ کرد. اهورامزدا مرا یاری کرد. به خواست اهورامزدا، ویشتاسپ آن سپاه نافرمان را بسیار بزد. از ماه وی یخن ۲۴ روز گذشته بود، آنگاه جنگ ایشان درگرفت       در کتیبه‌ بیستون ، قدیمیترین سند مکتوب زبان ایرانی و مهم ترین سند مکتوب دوره هخامنشی ، آمده است که کمبوجیه ، پسر کورش ، بر اثر « خویش مرگی » در گذشته است. در جایی دیگر از همین کتیبه نوشته شده که « کمبوجیه بردیا را کشت ». تفسیرهای گوناگونی از این عبارات توسط کارشناسان مختلف تاریخ و زبان باستان شده است.  برخی مرگ بردیا را به داریوش بزرگ نسبت می‌دهند ، برخی دیگر واژه‌ی خویش مرگی درباره کمبوجیه را به خود کشی تعبیر می­کنند و روایت‌های دیگری نیز از آنها بنا به تعبیر واژگان و روایت‌های تاریخی وجود دارد.    وخشونت وبی رحمی از زمانیکه یهود در بین شاهان قدرت یافتند بروز کرد مخصوصا در زمان خشايارشاي فاسد زیرا بنص تورات یهودیان بسیار بیرحم وخرافی بودند حتی سوزاندن فرزندان خود باسم قربانی در برابر بتان را عبادت میپنداشتند ویا استریس (عامل جنایت پوریم ومعشوقه خشایارشا) ، چهارده فرزند از نجیب زادگان پارسی را به عنوان صدقه و آرزوی عمر دراز قربانی کرد !   بعضی میگویند اگر شما این آیات عهدین را قبول کنید (مخصوصا پوریم)  باید سایر آیات عهدین در مورد زنای انبیاء و مشروبخواری انها را هم قبول کنید ! در جواب بگویم هیچ التزامی در قبول همه آیات عهدین نیست زیرا در بررسی و تحلیل احادیث واخبار تاریخی باید شواهد وقرائن را دید واز مجموع آثار حکم نمود و موضوع پوریم موید به آیات متعدد وشواهد تاریخی و عینی دیگریست که قابل انکار نیست .   ریشه کلمه ایران : وكانت أم بهمن من أولاد طالوت وأم ولده من أولاد سليمان بن داود. وتفسير بهمن بالعربية: الحسن النية، وأنه ولى في زمانه على بيت المقدس جماعة، ثم ولى كيرش العيلمي من ولد عيلم بن سام بن نوح، وكتب إليه أن يرفق ببني إسرائيل وأن يطلق لهم النزول حيث أحبوا، وأن يولي عليهم من يختارونه، فاختاروا دانيال النبي صلى الله عليه وسلم فولى أمرهم.   الكتاب : المنتظم المؤلف : ابن الجوزي     كوش بن حام بن نوح عليه السلام  وكان مسيره إليه بسبب ما كان آتى حزقيا وبنو إسرائيل إلى جده سنحاريب عند غزوه إياهم وتوسل إليه بذلك فقدمه في جماعة كثيرة ثم اتبعه فلما توافت العساكر بيت المقدس نصر بخترشه على بني إسرائيل لما أراد الله بهم من العقوبة فسباهم وهدم البيت وانصرف إلى بابل ومعه يوياحن بن يوياقيم ملك بني إسرائيل في ذلك الوقت من ولد سليمان بعد أن ملك متنيا عم يوحينا وسماه صدقيا  فلما صار بختنصر ببابل خالفه صدقيا فغزاه بختنصر ثانية فظفر به وأخرب المدينة والهيكل وأوثق صدقيا وحمله إلى بابل بعد أن ذبح ولده وسمل عينيه فمكث بنو إسرائيل ببابل إلى أن رجعوا إلى بيت المقدس فكان غلبة بختنصر المسمى بخترشه على بيت المقدس إلى أن مات في قول هذا الذي حكينا قوله أربعين سنة  ثم قام من بعده ابن يقال له أولمرودخ فملك الناحية ثلاثا وعشرين سنة ثم هلك وملك مكانه ابن يقال له بلتشصر بن أولمرودخ سنة فلما ملك بلتشصر خلط في أمره فعزله بهمن وملك مكانه على بابل وما يتصل بها من الشام وغيرها داريوش الماذوي المنسوب إلى ماذي بن يافث بن نوح عليه السلام حين صار إلى المشرق فقتل بلتشصر وملك بابل وناحية الشام ثلاث سنين ثم عزله بهمن وولى مكانه كيرش الغيلمي من ولد غيلم بن سام بن نوح الذي كان نزع إلى جامر مع ماذي عندما مضى جامر إلى المشرق فلما صار الأمر إلى كيرش كتب بهمن أن يرفق ببني إسرائيل ويطلق لهم النزول حيث أحبوا والرجوع إلى أرضهم وأن يولي عليهم من يختارونه فاختاروا دانيال النبي عليه السلام فولي أمرهم وكان ملك كيرش  (کورش کبیر) على بابل وما يتصل بها ثلاث سنين فصارت هذه السنون من وقت غلبة بختنصر إلى انقضاء أمره وأمر ولده وملك كيرش الغيلمي معدودة من خراب بيت المقدس منسوبة إلى بختنصر ومبلغها سبعون سنة   طبری   إيران اسم أرفخشد بن سام بن نوح عليه السلام   قال ابن المقفع أذربيجان مسماة باذرباذ بن إيران بن الأسود بن سام بن نوح عليه السلام   قال المسعودي وذكر اختلاف الناس في فارس. فقال ويقال: إنهم من ولد بوان بن إيران بن الأسود بن سام بن نوح عليه السلام   و أما أنسابهم فلا خلاف بين المحققين أنهم من ولد سام بن نوح و أن جدهم الأعلى الذي ينتمون إليه هو فرس و المشهور أنهم من ولد إيران بن أشوذ بن سام بن نوح و أرض إيران هي بلاد الفرس و لما عربت قيل لها إعراق هذا عند المحققين و قيل إنهم منسوبون إلى إيران بن إيران بن أشوذ و قيل إلى غليم بن سام . ابن خلدون   جمشيد ثم ملك بعده أخوه جمشيد، وكان ينزل بفارس، وقيل: إنه كان في زمنه طوفان، وذهب كثير من الناس إلى أن النيروز في أيامه أحدث وفي ملكه رسم، على حسب ما نورده فيما يرد من هذا الكتاب، كذلك ذكر أبو عبيدة مَعْمَر بن المثنى عن عمر المعروف بكسرى، وكان هذا الرجل ممن أشتهر بعلم فارس وأخبار ملوكها حتى لقب بعمر كسرى، وكان ملك جمشيد إلى أن هلك ستمائة سنة، وقيل: تسعمائة سنة وستة أشهر، وأحدث في الأرض أنواعاً من الصناعات والأبنية والمهن وادعى الِإلهية. مسعودي   أصل الفرس الفرس تخبر مع اختلاف آرائها وبعد أوطانها وتباينها في ديارها وما ألزمته أنفسها من حفظ أنسابها، ينقل ذلك باقٍ عن ماضٍ، وصغير عن كبير أن أول ملوكهم كيومرث ثم تنازعوا فيه فمنهم منِ زعم أنه ابن آدم، والأكبر من ولده، ومنهم من زعم وهم الأقلون عدداَ - أنه أصل النسل وينبوع النَرْء، وقد ذهبت طائفة منهم إلى أن كيومرث هو أميم بن لاوذ بن إرم بن سام بن نوح، لأن أميماً أول من حَلَّ بفارس من ولد نوح، وكان كيومرث ينزل بفارس، والفرس لا تعرف طوفان نوحِ، والقوم الذين كانوا بين آدم ونوح عليهما السلام كان لسانهم سريانياَ،. ولم يكن عليهم ملك، بل بهانوا في مسكن واحد، والله أعلم بذلك.مروج الذهب   تحريف عقيده ورسم كوروش توسط خشايارشا يهودي :   « وحشی گری در ایران پیش از اسلام » تیر در مقعد دشمن، بریدن بینی و گوش و زبان دشمن، در آوردن چشم، نشاندن بر سر نیزه متأسفانه مبالغه های فراوان در برقراری عدالت و انسانیت در ایران باستان می شود و از سوی دیگر، اسلام را مساوی با وحشی گری معرفی می کنند. بدور از شایعات، عباراتی از زبان داریوش در بیستون را می آوریم. چه شد که مجازات‌های مجرمان در اسلام، وحشی‌گریست، اما این رفتارها را نباید وحشیگری به حساب آورد؟ « در بابل تیر به مقعد ندینتبیره و بزرگانی که با او بودند فرو کردم. » (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص 227) « فرورتی دستگیر و به سوی من آورده شد، بینی، گوش ها، زبان او را بریدم و یک چشمش را درآوردم، بر درگاه من، او در زنجیر نمایش داده شد، تمام سپاه او را دیدند، سپس، در اکباتان تیر به مقعد او فرو کردم و در دژ، در اکباتان، به دار آویختم. » (کتیبه های هخامنشی، ص234) « من تصمیم گرفتم: ارخه و مردانی که وفاداران اصلی او بودند در بابل تیر به مقعدشان فرو شود. » (کتیبه های هخامنشی،244) « من تصمیم گرفتم: ارخه و بزرگانی را که با او بودند روی تیر نوک تیز بگذارند. آن گاه ارخه و مردانی که وفاداران اصلی او بودند، در بابل تیر به مقعدشان فرو شد. » (کتیبه های هخامنشی، 244) « چیسنتخمه را دستگیر کرد؛ او را به سوی من آوردند. آنگاه من بینی و گوش هایش را بریدم و یک چشمش را درآوردم. در درگاه من، او زنجیر شده به نمایش گذاشته شد. تمام سپاه او را دیدند. سپس در اربلا تیر به مقعد او فرو کردم. » (کتیبه های هخامنشی، ص 235) « آن گاه، این وهیزداته و مردانی را که وفاداران اصلی او بودند، در شهری به نام هووادیچیه، در پارس تیر به مقعدشان فروکردم. » (کتیبه های هخامنشی، صفحات 234) « آن گاه، این وهیزداته و مردانی را که وفاداران اصلی او بودند، در شهری به نام هووادیچیه، در پارس تیر به مقعدشان فروکردم. » (کتیبه های هخامنشی، صفحه 238) جنایات شاهان هخامنشی بریدن زبان، بینی و پستان های دختر و... آنان که آرزوی بازگشت ایران به قبل از اسلام را در سر می پرورانند، آیا از قضایایی از این قبیل آگاهند یا نه؟ یک نمونه از جنایت شاه را بخوانیم: ماسیست برادر خشیارشا ( پسر داریوش بزرگ و چهارمین پادشاه هخامنشی ) بود. خشیارشا در حالیکه ماسیست در جبهه جنگ به سر می‌برد، ابتدا به زن او و س‍پس به دختر او چشم داشت. زبان و بینی و گوش‌ها و پستان‌های آن دختر پس از کامجویی خشیارشا بریده می‌شوند و جلوی سگ‌ها انداخته می‌گردند. ماسیست پس از بازگشت از جنگ از ماجرا آگاه می‌شود و سر به شورش بر می‌دارد. خشیارشا دستور می‌دهد تا او را همراه با جمیع فرزندان و خانواده‌هایشان قتل‌عام کنند تا نسل آنان از بین برود. برای آگاهی بیشتر بنگرید به: 1. رجبی، پرویز، هزاره‌های گمشده، جلد سوم، تهران، 1381، ص 41؛ 2. ویسهوفر، یوزف، ایران باستان، ترجمه مرتضی ثاقب‌فر، تهران، 1377، ص 72 و 73؛ 3. تواریخ هرودوت، کتاب نهم، بندهای 109 تا 112.     منتسكیو در روح القوانین از آكاتیاس، مورخ رومی، نقل می كند كه: «در زمان ژوستی نین چند نفر از فلاسفه ی رومی كه مورد آزار و اذیت مسیحیان قرار گرفته و نمی خواستند مذهب مسیح را قبول كنند، روم را ترك گفته و به دربار خسرو پرویز پادشاه ایران پناه آوردند و در آنجا چیزی كه بیشتر موجب حیرت آنها شده این بود كه نه تنها تعدد زوجات مرسوم بود بلكه مردها با زنهای دیگران آمیزش می كردند.   ابن خلدون در کتاب تاریخ خود فتح بابل توسط کوروش را با خونریزی وجنایت ذکر میکنند .   اگر قرار شود درباره یک اصل مسلم یهود تصمیم گیری شود همان خشونت وبی رحمی و نژاد پرستی ایشان است که به هیچ عنوان قابل خدشه وتضعیف نیست البته برای محققین ! جای جای عهدین و تلمود و تعالیم یهود بر خون خوری و خشونت وسوختن و ویرانگری وغارت وتجاوز استوار است : khoon.jpg View Download خونخواري وقساوت يهود https://sites.google.com/site/hojjah/khon.jpg?attredirects=0&d=1 توحش يهود : https://sites.google.com/site/hojjah/khon1.jpg?attredirects=0&d=1خوردن خون ختنه توسط يهوديان   ciresh1.jpg View Download / 104k کشتار کورش تصویر کتاب ciresh.jpg View Download / 117k کشتار کورش تصویر قابل توجه ایران پرستان : https://sites.google.com/site/hojjah/hakham.jpg?attredirects=0&d=1 Download Download Download   عبرانيان 9-22   موسی خون گوساله ها وبزها را بر کتاب وبر همه قوم پاشید وگفت :   اینست خون آن عهدی که خداوند با شما قرارداد      وبحسب شریعت همه چیز با خون پاک میشود وبدون ریختن خون آمرزش نیست !     خدای تورات وانجیل فقط یهودیان را داخل آدم حساب میکند و بقیه انسانها از هر حیوانی پست ترند ! غیر یهود نجسند و ازدواج با ایشان حرام است ودرجنگ باغیر یهود حتی به کودکان و حیوانات و درختان بیگناه مخالفین نباید رحم کرد و همه شهر مخالفین با همه موجوداتش را باید آتش زد و سوخت وبا بیرحمی تمام نابود کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تثنیه 7-4وداوران 20 -48 تثنیه 13-15 ودر انجیل مرقس 7-27 ومتی 15-26 نیز از غیر یهود به سگان تعبیر کرده آنجا که عیسی در جواب التماس زن بیچاره غیر یهودی میگوید که :من فقط برای گوسفندان گمشده خاندان بنی‌اسرائیل فرستاده شده‌ام 25 ونان فرزندان را گرفتن ونزد سگان انداختن جائز نیست 27 بله اینست ترحم و محبتی که مسیحیت ازآن دم میزند !!!!!!!!!!!!!!!!!!       سموئیل15: 3-2، دستور میدهد که «يَهُوَه صبايوت چنين ميگويد: آنچه عماليق به اسرائيل كرد، بخاطر داشته ام كه چگونه هنگامي كه از مصر برميآمد، با او در راه مقاومت كرد. پس الان برو و عماليق را شكست داده، جميع مايملك ايشان را بالكل نابود ساز، و بر ايشان شفقت مفرما بلكه مرد و زن و طفل و شيرخواره و گاو و گوسفند و شتر و الاغ را بكش» یا در تثنیه20: 17-16 دستور میدهد که « اما از شهرهاي‌ اين‌ امت‌هايي‌ كه‌ يَهُوَه‌، خدايت‌، تو را به‌ ملكيت‌ مي‌دهد، هيچ‌ ذي‌نفس‌ را زنده‌ مگذار. بلكه‌ ايشان‌ را، يعني‌ حتيان‌ و اموريان‌ و كنعانيان‌ و فَرِزّيان‌ و حِوّيان‌ و يبوسيان‌ را، چنانكه‌ يَهُوَه‌، خدايت‌، تو را امر فرموده‌ است‌، بالكل‌ هلاك‌ ساز» اینها دستوراتی است که حضرت عیسی(ع) داده است.   کشتار عجیب مردم هفت شهر ۴۰ پس یوشع تمامی آن زمین یعنی کوهستان و جنوب و هامون و وادیها و جمیع ملوک آنها را زده کسی را باقی نگذاشت و هر ذی‌نفس را هلاک کرده چنانکه یَهُوَه خدای اسرائیل امر فرموده بود. ۴۱ و یوشع ایشان را از قادش برًنیع تا غز‌ّه و تمامی زمین جوشَن را تا جبعون زد. ۴۲ و یوشع جمیع این ملوک و زمین ایشان را در یک وقت گرفت زیرا که یَهُوَه خدای اسرائیل برای اسرائیل جنگ میکرد..(یوشع ۹:۱۰-۴۳)   .اگر درباره ى يكى از شهرهايى كه يهوه خدايت به تو به جهت سكونت مى دهد، خبريابى كه گروهى اوباش با پيشنهاد پرستيدن خدايان بيگانه هم شهريان خود را گمراه كرده اند، اول حقايق را بررسى كنيد...، اگر ديديد حقيقت دارد، البته ساكنان آن شهر و بهايم آن و هرچه در آن است را به دم شمشير هلاك نما... و شهر را با تمامى غنيمتش براى يهوه خدايت، به آتش بالكل بسوزان .سفرتثنیه باب13، آيه ى 13ـ17 المكابيين الثانى ٦:‏١١ و لجا قوم الى مغاور كانت بالقرب منهم لاقامة السبت سرا فوشي بهم الى فيلبس ف‍احرقهم بالنار و هم لا يجترئون ان يدافعوا عن انفسهم اجلالا لهذا اليوم العظيم     سوزاندن فرزندان خود در مقابل بت مولک :   التثنية ١٢:‏٣١ لاَ تَعْمَلْ هكَذَا لِلرَّبِّ إِلهِكَ، لأَنَّهُمْ قَدْ عَمِلُوا لآلِهَتِهِمْ كُلَّ رِجْسٍ لَدَى الرَّبِّ مِمَّا يَكْرَهُهُ، إِذْ أَحْرَقُوا حَتَّى بَنِيهِمْ وَبَنَاتِهِمْ ‍بِالنَّارِ لآلِهَتِهِمْ.   ونابودی و خاکستر کردن شهر با همه درختان وبهایم ومردمانش : التثنية ١٣:‏١٦ تَجْمَعُ كُلَّ أَمْتِعَتِهَا إِلَى وَسَطِ سَاحَتِهَا، وَتُحْرِقُ ‍بِالنَّارِ الْمَدِينَةَ وَكُلَّ أَمْتِعَتِهَا كَامِلَةً لِلرَّبِّ إِلهِكَ، فَتَكُونُ تَلاُ إِلَى الأَبَدِ لاَ تُبْنَى بَعْدُ. دوم پادشاهان ۲۳:۱۰: او، قربانگاه توفت را، که در دره هنوم بود نابود کرد تا دیگر هیچ کس پسر یا دختر خود را مجبور نکند برای مولوخ از درون آتش عبور کنند. ارمیا ۳۲:۳۵: و آنان کاخی برای بعل ساختند، در دره هنوم، تا پسران و دختران خود را مجبور کنند از درون آتش مولوخ عبور کنند، در حالی که من به آنان چنین دستوری نداده بودم، و تصور نمی‌کردم که آنان این کار پلید را انجام داده و جودا را به گناه بکشانند.   در قرن ۱۲، رشی در مورد ارمیا ۷:۳۱ گفته است : توفت همان مولوخ است، که از فلز برنج ساخته شده بود، و آنها آن را از زیر گرم میکردند، و دستهای او باز شده بود و داغ میشد. و آنان فرزند خود را بین دستهای او میگذاشتند تا بسوزد و در زمان گریه او، کاهنین طبل میزدند تا پدر آن کودک صدای گریه او را نشنود و قلبش تکان نخورد !!!   يكى از موارد ذبح براى غير خداوند كه چه بسا نوعى ارتداد نيز به شمار آيد، قربانى كردن انسان به ويژه پسران و دختران براى بتى به نام مولك است. مولك كه ملكوم نيز خوانده مى‏شد، بت عمونيان  است. اين بت از مس ساخته شده بود و بر كرسى‏اى از مس نشسته و داراى سر گوساله بوده و تاجى بر سر داشته است. كرسى بت و خود بت توخالى بود و در داخل آن آتش مى‏افروختند. هنگامى كه بازوهاى بت در اثر حرارت آتش سرخ مى‏شد، قربانى را بر آن مى‏گذاشتند و فورا مى‏سوخت. مردم در اثناى سوختن قربانى، طبل مى‏نواختند تا صداى فرياد قربانى را نشنوند. انبياى بنى اسراييل اين عمل را به شدت منع مى‏نمودند; با اين حال يهود هنگامى كه در وادى هنوم بودند، اين عمل را انجام مى‏دادند.   جالب حماقت وتقلید کورکورانه بعضی از ایرانیان از این سنت محرَف یهودی و... که فرزندانشان را در آتش میسوختند تبدل شده به چهار شنبه سوری وجشن سده ایرانیان !!!!!!!!     هایده ومهستی در جشن 4 شنبه سوری !!!! البته این سنن یهودی از زمان هخامنشیان مخصوصا خشایار شا و قتل عام وسرکوب ایرانیان (پوریم یا جشن سیزده بدر) به ایران وارد و بتدریج تعدیل ومرسوم شدند .....     مطابق برخی مستندات و شواهد تاریخی، آب و آتش در نزد ایرانیان جایگاه والایی داشته است. هرودوت میگوید: «پارسها معتقدند كه آتش از جوهر الهی است.» یعقوبی نیز، در قرن سوم هجری، نوشته است: «ایرانیان معتقد به كیش زردشت بر این بودند كه روشنی، قدیم و ازلی است، و آن را زروان مینامند... ایرانیان آتش را بزرگ میداشتند.» مسعودی (متوفی346) میگوید: «نخستین كسی كه آتشكده ساخت فریدون بود. به پندار ایرانیان، آتش واسطه میان خدا و مخلوق است... و گفتهاند كه نور مایه اصلاح جهان است، و آتش نسبت به ظلمت شرف و تضاد دارد؛ و آب كه برآتش غلبه دارد، مایه هر چیز زنده و مبداء همه چیزهای نموكننده است.» همو، به تفاوت آتش با نور، و اضداد و مراتب نور اشاره كرده است.   استاد پورداود جشن پریدن از روی آتش و خواندن ترانه‌هایی در آن خصوص را زشت می‌پندارد چنانکه در کتاب آناهیتا می‌گوید:« در جشن چهارشنبه سوری از روی شعله آتش جستن و ناسزای چون سرخی تو از من و زردی من از تو گفتن، از روزگارانی است که دیگر ایرانیان مانند نیاکان خود آتش را نماینده فروغ ایزدی نمی‌دانستند آن چنانکه در آتش افروزی جشن سده که به گفته گروهی از پیشینیان ، پرندگان و چارپایان را به قیر و نفت اندوده، و آتش می‌زدند، از دوران پس از اسلام است».     در اوستا آتش فرزند اهورامزدا و سپندار مذ =(  زمین ) نامیده می شود . از این رو ایرانیان باستان آن را همیشه فروزان می داشتند و  نشانه ی اهورایی اش می دانستند و شعله اش را نماد فروغ ازلی  می شمردند و آتشکده های همیشه روشن برای آنان به منزله ی محراب پیروان مزدیسنا بود . آنان بر این باور بودند که هستی با وجود آتش است که  می تواند ادامه یابد .   گزارش آثار الباقیه ؛ صفحه 351 : آتش افروزند تا شر آن "جهنم" بر طرف گردد و گیاه خوشبو تبخیر میکنند تا مضرات آن را  برطرف کنند . در خانه ی ملوک رسم شده که آتش بیافروزند و چون شعله ور گردد ، جانوران وحشی را به آتش می اندازند و مرغ ها در شعله ی آن می پرانند و در کناراین  آتش می نشینند و به لهو و لعب مشغول می شوند . گزارش دوم ؛ تاریخ بیهقی ؛  صفحه ی 571 و 572  : امیر  ( سلطان مسعود غزنوی ) فرمود تا سراپرده بر راه مرو بزدند بر سه فرسنگی لشگرگاه و سده نزدیک بود . اشتران سلطانی را ، و از آن همه لشکر به صحرا بردند و گز کشیدن گرفتند تا سده کرده آید و پس از آن حرکت کرده آید و گز می آوردند و در صحرایی که جوی آب بزرگ بود ، پر از برف می افکندند تا به بالای فلعتی برآمد و چارطاق ها بساختند از چوب ، سخت بلند و آن را به گز بیاکندند و گز دیگر جمع کردند که سخت بسیار بود و بالای کوهی بر آمده و اَله =(  عقاب ) بسیار و کبوتر . و سده فراز آمد . نخست شب امیر بر لب آن جوی آب که شراعی زده بودند ، بنشست و ندیمان و مطربان بیامدند و آتش به هیزم زدند و پس از آن شنودم که قریب ده فرسنگ فروغ آن آتش بدیده بودند ، و کبوتران نفط= (  نفت ) اندود بگذاشتند و ددان برف اندود آتش زده دویدن گرفتند و چنان سده ای بود که دیگر آنچنان ندیده بودم و آن به خرّ می به پایان آمد .   در اوستا، بخش گاتها  آمده است :  " ... ای مزدا نفرین تو به کسانی باد که با آموزش خود مردم را از کردار نیک رویگردان می سازند و به کسانی که جانوران را با فریاد شادمانه قربانی  می نمایند   البته تغییرات وتحریفاتی که در طول زمان در این  جشنها و مراسم پدید آمده هر چند که در اصل  همان خدای آتش یا تقدس نار باعث شده بود تا یهودیان فرزندانشان را دربرابر بت مولک بسوزانند .   سیر تکاملی وتعدیل 4 شنبه سوری و جشنهای پاک ! در ابتدا بصورت سوختن و قربانی کردن فرزندان در برابر خدایان باستان و بعدها بصورت انداختن حیوانات در آتش وسوزاندن پرندگان و اخیرا هم بصورت برافروختن آتش و مراسمی بدون خشونت ادامه یافته است .      در ایران باستان هم مواردی از سوختن حیوانات در آتش در جشن سده ( دهم بهمن ماه) گزارش شده است :   ثم دخلت سنة ثلاث وعشرين وثلاثمائة ذكر قتل مرداويج في هذه السنة قتل مرداويج الديلمي صاحب بلاد الجبل وغيرها وكان سبب قتله أنه كان كثير الإساءة للأتراك وكان يقول إن روح سليمان بن داود عليه السلام حلت فيه وأن الأتراك هم الشياطين والمردة فإن قهرهم وإلا افسدوا فثقلت وطأته عليهم وتمنوا هلاكه فلما كان ليلة الميلاد من هذه السنة وهي ليلة الوقود أمر بأن يجمع الحطب من الجبال والنواحي وأن يجعل على جانبي الوادي المعروف بزندروذ كالمنابر والقباب العظيمة ويعمل مثل ذلك على الجبل المعروف بكريم كوه المشرف على أصبهان من أسلفه إلى أعلاه بحيث اذا اشتعلت تلك الأحطاب يصير الجبل كله نارا وعمل مثل ذلك بجميع الجبال والتلال التي هناك وأمر فجمع له النفط ومن يلعب به وعمل من الشموع ما لا يحصى وصيد له من الغربان والحدأ زيادة على ألفي طائر ليجعل في أرجلها النفط وترسل لتطير بالنار في الهواء وأمر بعمل سماط عظيم كان من جملة ما فيه مائة فرس ومائتان من البقر مشوية صحاحا سوى ما شوي من الغنم فإنها كانت ثلاثة آلاف رأس سوى المطبوخ وكان فيه من الدجاج وغيره من أنواع الطير زيادة على عشرة آلاف عدد وعمل من ألوان الحلواء ما لا يحد وعزم على أن يجمع الناس على ذلك السماط فإذا فرغوا قام إلى مجلس الشراب ويشعل النيران فيتفرج فلما كان آخر النهار ركب وحده وغلمانه رجالة وطاف بالسماط ونظر إليه وإلى تلك الأحطاب فاستحقر الجميع لسعة الصحراء وتضجر وغضب ولعن من صنعه ودبره فخافه من حضر فعاد ونزل ودخل خركاة له فنام فلم يجسر أحد أن ...کامل ابن اثیر   ابوعلى، احمد بن محمد رازى ملقب به مُسكَوَيه‏ [= مَُشكويه] مورخ، پزشك و اديب ايرانى (متوفاي 421 هـ ق) در كتاب تاريخي معروف خود (تجارِبُ الاُمَم) ضمن شرح حوادث سال 323 هجري مي گويد (ترجمه) : ((ابو الفضل بن عميد برايم گفت: چون شب آتشبازى جشن سده نزديك ‏آمد، مرداويج از مدتى پيش دستور گرد آورى هيزم ‏داد، تا آنها را از راه‏هاى دور، به دره زرين رود [= زاينده رود اصفهان] نزديك باتلاق و نيستان ها بياورند. آتشبازان ماهر، نفت و زَرّاقه ها – يعني پمپ هاي نفت پاش – يا مِزراق ها – يعني نيزه هاي شكاري كوچك -  را آماده ساخته، شمع هاى بزرگ ايستا فراهم ‏آوردند. هيچ كوه و تپه ‏اى مشرف بر «جِزين» اصفهان باقي نماند، مگر آنكه هيزم و خس و خاشاك بر روى آن جاسازى ‏كردند. در كنار ميدان جشن، با فاصله ‏اى كه آتش ‏سوزى در آن، براي ناظران رنج ‏آور نباشد، كاخ مانندى بزرگ از جنس چوب بر پا كرده با بست هاي آهنين آن را ‏بستند و رخنه هاي آن را از خاشاك آكندند. كلاغ ها و گنجشك ‏هائى را شكار كرده، بر منقار و پاى آنها گردوهائى پُر از نفت ‏آويختند. شمع ‏ها را به شكل ستون ها و مجسمه ‏هاى زيبا در مجلس او ‏نهادند. پس در ساعتى معين در آن جشن، همه آتش‏ ها را يكباره، بر سر كوه‏ ها و تپه هاي دشت و بيابان، بر بدن آن پرندگان – بي گناه - آتش كرده، و پرندگان شعله ور شده - و در حال سوختن - را به پرواز در آوردند! – تا بدين وسيله، آسمان جشن سده را چراغاني كنند!! مرداويج سفره ‏اى بزرگ را به نحوى در بيابان چيده بود كه از درون آن كاخ چوبيش بتواند آن را تماشا كند؛ و در آن سفره، از گوشت‏ حيواناتي چون گاو و گوسفند، چند هزار – به اسراف – آورده و بيش از حد معمول آماده ساخته و آن را آراسته بود. پس از پايان همه تداركات و بر پانمودن خيمه ها در كنار سفره و فرا رسيدن وقت ضيافت همگانى، براى خوردن و آشاميدن، مرداويج از سراي خود بيرون آمد و به گرد سفره و ابزار آتشبازى ياد شده چرخي زد، پس آنرا كوچك و ناچيز يافت!! ابن عميد ‏گويد: دليل آن - كوچك به نظر رسيدن - وسعت بيابان بود، زيرا هرگاه چشم آدمى بر منظره اي گسترده بيافتد، چيزهاى ساخته شده درون آن را خوار و ناچيز مي يابد، هر چند آن تداركات، بزرگ و اَشراف مَآبانه بود. پس مرداويج – همانند ساير پادشاهان باستان ايران – از ديدن اين كوچكي (!!) خشمگين شد، ولى، غرور – يا همان ايران دوستي(!!) - او را به خاموشى واداشته، هيچ نگفت و به چادرى بزرگ درآمده، بر پهلو، پشت بسوى در، دراز كشيد و براى آنكه كسى با وى سخن نگويد، رواندازي بر خود كشيد. اميران بزرگ و سرداران لشكر و تماشاگران همه گرد آمده، اما هيچ كس جرأت سخن گفتن يا رفتن نزد او را نداشت!! – چنانكه خوي و خصلت متكبّرانه اغلب پادشاهان ايران باستان نيز چنين بود!!     في هذه السنة قتل مرداويج الديلمي، صاحب بلاد الجبل وغيرها وسبب ذلك: أنه لما كان ليلة الميلاد، من هذه السنة، أمر بأن تجمع الأحطاب وتلبس الجبال والتلال، وخرج إِلى ظاهر أصفهان لذلك، وجمع ما يزيد عن ألفي طائر من الغربان، ليعمل في أرجلها النفط،(آتش سوزی پرندگان) ليشعل ذلك كله ليلة الميلاد، وأمر بعمل سماط عظيم، فيه ألف فرس، وألفا رأس بقر، ومن الغنم والحلوى شيء كثير، .....الكتاب : المختصر في أخبار البشر المؤلف : أبو الفداء   حیوانات بیچاره ....   پیروان عیسی ناصری معروف به مسیح نیز چند روز پیش از فرارسیدن عید فصح همانند ایرانیان باستان درروز چهارشنبه آتش می افروزند ...   آتش پیشاپیش خداوند میرود و دشمنان اورا میسوزاند .تورات مزامیر-97     وهرکس شریعت موسی را خوار شمرد بدون کوچکترین رحمی  با دو یا سه شاهد کشته خواهد شد !!!!!! عبرانيان 10 -27 و28   ویل دورانت، درباره قربانى کردن کودکان مى نویسد: «پیشینیان یهود را همانند پاره اى از اقوام عادت بر این بوده که کودکى را قربانى کنند. این کار را دوست مى داشتند تا بدینوسیله خشم آسمان را فرو نشانند! به مرور زمان ترجیح دادند این قربانى را از میان کودکان مجرم که به اعدام محکوم مى شدند، برگزینند. بابلى ها به این قربانى جامه پادشاهى مى پوشاندند تا به فرزند پادشاه شباهت پیدا کند سپس به دار مى آویختند و این کار در "رودس" و عید "کرونس" بود. گمان مى رود که قربانى کردن گوسفند یا بزغاله در عید فصح در حقیقت تخفیف حکم قربانى بوده که با پیشرفت تمدن از قربانى انسان به قربانى حیوان تحول یافته است.» قربانی کردن فرزند : در سفر خروج، باب 13، فقره دوم چنین آمده است: «هر نخست زاده که رحم را بگشاید، در میان بنی اسرائیل، خواه از انسان، خواه از بهایم تقدیس نما، او از آن من است .»   مردوک یا مرداخ یا مردوخ مولچ، مولخ، مُلُخ، مولوک، مولک، مولاک ملکوم همان بت معروف عمونیان یهود است که به اسم مولک هم در تورات فعلی آمده است ویهود بیرحم فرزندانشان را در برابرش قربانی میکردند !   molokh نام خداي كنعان است كه قرباني انساني ميخواست ! ( با ملك يا ملوك = شاه همريشه است ) فرهنگ عهد جدید نوشته گزاویه لئون دوفور   یکی از بهترین اسناد شباهات مذهب یهودی وزرتشت  کتاب «عِزرا» است که در ان حضور تاریخی «نِحِمیا» نماینده «اردشیر اول» به فرمانداری اورشلیم است. (444 ق. م دوران اردشیر دوم رشد احساس ملی – دینی یهود، بازیابی عنصر یهود و برپایی و اجرای سنن یهودی است. ادبیات عبرانی در همین زمان با همت عزرا و نحمیا جمع‌آوری شد و وی مدارسی در جهت گسترش زبان عبری بنا نمود. گردآوری کتب بنی‌اسرائیل و عهد عتیق در زمان همین پادشاه و حمایت‌های مادی و معنوی از یهودیان صورت گرفت. http://www.iranjewish.com/Essay/Essay_33_Hakhamanesh.htm       و خدای بابلیان هم بود اما خنده دار اینجاست که پان ایرانیان که کوروش را پارسی میدانند در اینجا هیچ توجیهی بر ستایش خدای عیلامیان توسط کورش ندارند !!!!! پس قبول کنید که کورش فارسی نبود ..... بند شش کتیبه که کورش گفته: او (پادشاه قبلی)کار ناشایست قربانی کردن را رواج داد که پیش از ان نبود ... هر روز کارهای ناپسند میکرد،خشونت و بدکرداری.   حتی حتی بنص تورات سلیمان که 700 زن دائم و300 زن موقت داشت ! روی کوهی که در شرق اورشلیم است دو بتخانه برای کموش بت نفرت انگیز موآب و مولک بت نفرت انگیز عمون ساخت  .تورات اول پادشاهان 11 آیه 7     کوروش در تورات چنین معرفی می‌شود: «کوروش پادشاه فارس چنین می‌فرماید: خدای خالق آسمان‌ها همه کشورهای زمین را به من داده و مرا امر فرموده است که خانه‌ای برای وی در اورشلیم که در یهودا است بنا نمائیم !عزرا -1 کورش  هدایای زیر را به یهود داد : اين اشياء قيمتی عبارت بودند از: سينی طلا 30 عدد سينی نقره 000 ر 1 عدد سينی های ديگر 29 عدد جام طلا 30 عدد جام نقره 410 عدد ظروف ديگر 000 ر 1 عدد 11 رويهمرفته 400 ر 5* شی ء قيمتی از طلا و نقر ه به شيشبصر سپرد ه شد و او آنها را همرا ه يهوديان به اورشليم بازگرداند.عزرا 2-9   مسعودی ودیگران آورده اند که مادر کورش : وقد قيل: إن أم كورش كانت من بني إسرائيل، وكان دانيال الأصغر خاله، وكانت مدة ملك كورش ثلاثَاَ وعشرين سنة،...مروج الذهب همچنین طبری آورده که یهود در هخامنشیان کاملا نفوذ داشتند : أخشوارش انصرف إلى بهمن من عند بختنصر محمودا فولاه ذلك الوقت بابل وناحيتها وكان السبب في ولايته فيما زعم أن رجلا كان يتولى لبهمن ناحية السند والهند يقال له كراردشير بن دشكال خالفه ومعه من الأتباع ستمائة ألف فولى بهمن أخشويرش الناحية وأمره بالمسير إلى كراردشير ففعل ذلك وحاربه فقتله وقتل أكثر أصحابه فتابع له بهمن الزيادة في العمل وجمع له طوائف من البلاد فلزم السوس وجمع الأشراف وأطعم الناس اللحم وسقاهم الخمر وملك بابل إلى ناحية الهند والحبشة وما يلي البحر وعقد لمائة وعشرين قائدا في يوم واحد الألوية وصير تحت يد كل قائد ألف رجل من أبطال الجند الذين يعدل الواحد منهم في الحرب بمائة رجل وأوطن بابل وأكثر المقام بالسوس وتزوج من سبي بني إسرائيل امرأة يقال لها أشتر ابنة أبي حاويل كان رباها ابن عم لها يقال له مردخى وكان أخاها من الرضاعة لأن أم مردخى أرضعت أشتر وكان السبب في تزوجه إياها قتله امرأة كانت له جليلة جميلة خطيرة يقال لها وشتا فأمرها بالبروز ليراها الناس ليعرفوا جلالتها وجمالها فامتنعت من ذلك فقتلها فلما قتلها جزع لقتلها جزعا شديدا فأشير عليه باعتراض نساء العالم ففعل ذلك وحببت إليه أشتر صنعا لبني إسرائيل فتزعم النصارى أنها ولدت له عند مسيره إلى بابل ابنا فسماه كيرش وأن ملك أخشويرش كان أربع عشرة سنة وقد علمه مردخى التوراة ودخل في دين بني إسرائيل وفهم عن دانيال النبي عليه السلام ومن كان معه حنيئذ مثل حننيا وميشايل وعازريا فسألوه بأن يأذن لهم في الخروج إلى بيت المقدس فأبى وقال لو كان معي منكم ألف نبي ما فارقني منكم واحد ما دمت حيا وولى دانيال القضاء وجعل إليه جميع أمره وأمره أن يخرج كل شيء في الخزائن مما كان بختنصر أخذه من بيت المقدس ويرده وتقدم في بناء بيت المقدس فبني وعمر في أيام كيرش بن أخشويرش وكان ملك كيرش مما دخل في ملك بهمن وخماني اثنتين وعشرين سنة ومات بهمن لثلاث عشرة سنة مضت من ملك كيرش وكان موت كيرش لأربع سنين مضين من ملك خماني فكان جميع ملك كيرش بن أخشويرش اثنتين وعشرين سنة ومات بهمن لثلاث عشرة سنة مضت من ملك كيرش وكان موت كيرش لأربع سنين مضين من ملك خماني فكان جميع ملك كيرش بن أخشويرش اثنتين وعشرين سنة  فهذا ما ذكر أهل السير والأخبار في أمر بختنصر وما كان من أمره وأمر بني إسرائيل   کتزیاس: کورش پسر چوپانی بود از ایل مرد ها، که از شدت احتیاج مجبور گردید راهزنی پیش گیرد. کورش در ایام جوانی به کارهای پست اشتغال می ورزید و از این جهت مکرر تازیانه خورد.او با آستیاکس، آخرین پادشاه ماد، هیچ گونه قرابتی نداشت و از راه حیله و تزویر به مقام سلطنت رسید. (حسن پیرنیا، ایران بستان، جلد اول، ص 240) به‌جز کتزیاس، دیگر نویسندگان یونانی، ماندانا دختر آستیاگ را مادر کوروش دانسته‌اند . برخی هم از زنی یهودی بنام خاویر ....   عمده نقل‌قول‌هایی که از رفتار محبت‌آمیز کورش با کشورها و پادشاهان مغلوب بیان می‌شود، نه بر اساس منابع ایرانی، که برگرفته از گزارش‌های مورخان یونانی و از جمله هرودوت و دیودور سیسیلی و کتزیاس است. اما در روایت‌های همین مورخان، نکات دیگری نیز هست که تعمداً نادیده انگاشته می‌شوند.به تاریخ هرودوت بیش از هر تاریخ‌نامه دیگری استناد می‌شود و قسمت‌های باب میل آن نقل می‌شود، اما بسیاری از بخش‌های آن که باب میل نیستند، نادیده گرفته می‌شوند و در این مواقع او را مورخی مغرض و دشمن ایران می‌نامند.برای مثال، او آورده که پس از اینکه کروزوس (آخرین پادشاه لیدی) به شگردی از خرمن آتشی که کورش برای سوزاندنش برپا کرده بود، نجات یافت، از کورش پرسید «سربازان تو اکنون در شهر در حال انجام چه کاری هستند؟» کورش پاسخ داد «در حال غارت شهر و گنجینه‌های تو هستند     یک نکته برایم عجیب است و آن اینکه چرا الهه خونریز و قاسی یهود یعنی بت مردوک یا مولخ و.... که یهود فرزندانشان را در برابرش در آتش می افکندند وقربانی مینمودند اینقدر مورد توجه وتقدیس جناب کورش است ؟! سوزاندن جناب کروزوس وقتل عامها وخشونتهایی که فقط از یهود ونسل داعشیشان برمیآید ، بدست جناب کورش چه توجیهی دارد ؟!     در سنگ‌نبشته‌های نبونید گفته شده که کورش «علیه کشور.... لشکرکشی نمود ،....، به قتل پادشاه آن مبادرت ورزید...، اموال او را تصاحب کرد، و این اموال را ضمیمه پادگان خود نمود...».   او همچنین آورده است که کورش به ملکه توموروس (شاه ماساژت‌ها) دل بست و چون با مخالفت او روبرو شد، پسرش را (و به روایتی دیگر پسر و شوهرش را) به گروگان گرفت و سر او را در تشتی از خون برای مادر فرستاد. به گزارش هرودوت، ملکه توموروس قبلاً برای کورش پیغامی بدین مضمون فرستاده بود که «تو را نصیحت می‌کنم از این کار دست برداری. به فرمانروایی ملت خویش خرسند باش و فرمانروایی من بر ملت خویش را نیز روا دار. افسوس که به سخنم اعتنا نخواهی کرد، چون به کمترین چیزی که اعتنا داری، صلح و صفا است. از نبرد با من درگذر که پیروز نخواهی شد و این برای فرزند کمبوجیه ننگ است که از زنی شکست خورد». کورش به سخن توموروس بی‌اعتنا ماند و به حمله‌ای روی آورد که مطابق با پیش‌بینی توموروس، به شکست و کشته شدنش انجامید.   مورخ دیگر یونانی که گزارش‌هایی در باره کورش آورده، کتزیاس است. کتزیاس کورش را پادشاهی اهل مدارا و جوانمردی می‌داند و روایت‌های او نَقل و نُقل محافل است. او آورده است که کورش با کروزس با گذشت رفتار کرد و این را بسیار گفته‌اند و شنیده‌ایم. اما همو چیزی دیگری نیز گفته است که آنرا نادیده انگاشته‌ایم. او در کنار گزارشش از مهربانی و گذشت کورش، همچنین آورده است که «کورش چشمان آتیس (پسر کرزوس و ولیعهد لیدی) را در برابر مادرش از حدقه در آورد و سپس او را سر برید. مادر آتیس از غصه این اتفاق خود را از بام به زیر افکند و خودکشی کرد».کتزیاس پس از نقل رفتار محبت‌آمیز کورش با آستیاگ (آخرین پادشاه ماد) این را نیز آورده است که «کورش پس از تصرف ماد، اَسپیتاماس (شوهر آمیتیس و داماد آستیاگ) را کشت و زنش را تصرف کرد و به جمع زنان خود افزود».او همچنین آورده است که «کورش چشمان پِتیساکاس (پیشکار خودش) را از حدقه در آورد و پوستش را زنده زنده کند و به صلیبش کشید. به این دلیل که پتیساکاس مأمور آوردن آستیاگ به دربار بود، اما او را در بیابان رها کرده بود و موجب خشم کورش شد که با آستیاگ با مهربانی و گذشت رفتار می‌کرد».کتزیاس همچنین نقل می‌کند که «کورش قبل از حمله به ماساژت‌ها، به سرزمین دِربیکس‌های سکایی حمله برد و پس از قتل‌عام سی هزار نفر از دربیکس‌ها و کشتن پادشاه آنان و دو پسرش، کشورشان را تصرف کرد». تاریخ کتزیاس، خلاصه فوتیوس، ترجمه کامیاب خلیلی، تهران، ۱۳۸۰، بخش‌های یک تا هفت، صفحه ۱۵ تا ۳۸             بیشرین اذیت وآزار رسولان وقتل انبیاء الهی توسط همین قوم یهود بوده است !   اگر بخواهیم بین شاهان تشبیهی داشته باشیم  کورش عیلامی مثل جناب عمر بن الخطاب است زیرا هر دو در فتوحات همان خشونت و بیرحمی و در حکومت عشق وعلاقه به یهود را داشتند .   یهود از ریشه عور به معنی گذر و مهاجرت گرفته شده است .   اللاويين ١٨:‏٢١ وَلاَ تُعْطِ مِنْ زَرْعِكَ لِلإِجَازَةِ لِ‍مُولَكَ لِئَلاَّ تُدَنِّسَ اسْمَ إِلهِكَ. أَنَا الرَّبُّ. اللاويين ٢٠:‏٢ "وَتَقُولُ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ: كُلُّ إِنْسَانٍ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَمِنَ الْغُرَبَاءِ النَّازِلِينَ فِي إِسْرَائِيلَ أَعْطَى مِنْ زَرْعِهِ لِ‍مُولَكَ فَإِنَّهُ يُقْتَلُ. يَرْجُمُهُ شَعْبُ الأَرْضِ بِالْحِجَارَةِ. اللاويين ٢٠:‏٣ وَأَجْعَلُ أَنَا وَجْهِي ضِدَّ ذلِكَ الإِنْسَانِ، وَأَقْطَعُهُ مِنْ شَعْبِهِ، لأَنَّهُ أَعْطَى مِنْ زَرْعِهِ لِ‍مُولَكَ لِكَيْ يُنَجِّسَ مَقْدِسِي، وَيُدَنِّسَ اسْمِيَ الْقُدُّوسَ. اللاويين ٢٠:‏٥ فَإِنِّي أَضَعُ وَجْهِي ضِدَّ ذلِكَ الإِنْسَانِ، وَضِدَّ عَشِيرَتِهِ، وَأَقْطَعُهُ وَجَمِيعَ الْفَاجِرِينَ وَرَاءَهُ، بِالزِّنَى وَرَاءَ ‍مُولَكَ مِنْ شَعْبِهِمْ. الملوك الاول ١١:‏٧ حِينَئِذٍ بَنَى سُلَيْمَانُ مُرْتَفَعَةً لِكَمُوشَ رِجْسِ الْمُوآبِيِّينَ عَلَى الْجَبَلِ الَّذِي تُجَاهَ أُورُشَلِيمَ، وَلِ‍مُولَكَ رِجْسِ بَنِي عَمُّونَ.       در حاشیه بگویم همانطور که قرائات مختلفی از قرآن مجید وجود دارد که سبب تفاسیر وآراء متفاوتی از آیات شده است از تورات واناجیل هم قرائات و نسخ متعددی وجود دارد که قدرتمندان و خائنین یهود برای توجیه اهداف شیطانیشان آیات را تحریف واز مواضعش جابجا نمودند .... البته بعد از کودتای سقیفه بدست یهودیان اصحاب ، همین امر در مورد قران کریم نیز بدست خلفای یهودی و صحابه یهودی زاده مانند عثمان (نعثل) وزید بن ثابت ومروان حکم  و ..... انجام شد وقرانها بدست خلیفه ثانی پیرایش وتجرید و توسط سومی قرائات مختلف وتحریف و تحریق قران واقع شد که بنص صحیح بخاری ومسلم رسول خدا ص این امر را پیشگویی کرده بودند که مسلمین نعل بنعل یهود ، داخل سوراخ سوسمار هم خواهند شد  و همه اتفاقات یهود در این امت هم حادث خواهد شد !   قبلا در مورد انقلاب یهودیان در سقیفه در وبلاگ : javdan.blogfa.com   مفصل توضیح دادم که چطور عمر وزید بن ثابت وعثمان و .... در سقیفه ابوبکر را خلیفه کردند و بعد با حمایت از یهودیانی مانند معاویه وعثمان ومروان و ... اسلام رحمانی نبوی را تبدیل به اسلام خشن عمری اموی نمودند . توراتی که ترجمه فارسی از انجمن کلیمیان است واز سفر پیدایش شروع وبه ملاکی ختم شده به نظر من جامع است واز نسخ عربی علمی تر نوشته وجمع شده است .   هدف ما از این بحث چی بود ؟ کوروش بت پرست بوده نه خداپرست .... ما با محکم ترین سند که همان عکسهای هوایی قبل از نابودی بخش عیلامی تخت جمشید بدست یهودیان در زمان پهلوی بود ثابت کردیم که یهود در طول تاریخ با جعل وتزویر و بی رحمی زندگی کرده اند و الان هم در حال تقویت وخط دهی به داعش هستند ومسلمانان ساده لوح هم مانند ابوهریره فریب داستانهای کعب الاحبار را میخورند و آب در آسیاب یهود مرموز میریزند .....   نتیجه اینکه ما نه باید افراط کنیم نه تفریط وواقعیات را همانطور که هستند بدون احساس بپذیریم ، نه غلو وتقدیس نه توهین وتحقیر ، کورش در 1000 سال قبل شاهی قدرتمند و عیلامی بوده که هم کار خوب داشته هم بد همانطور که مورخین کهن مانند طبری ویعقوبی و ابن خلدون و ابن عساکر و هرودوت نوشته اند نه کوروشی که از 100 سال قبل در زمان پهلوی معرفی شده  ....       سوالات اساسی :   علت اختلاف واضطراب متون در مورد کودتای داریوش علیه بردیا وقتل کمبوجیه وکلا تاریخ باستان ایران وتخت جمشید و... چیست ؟ چرا یهود قصد دارند تاریخ وجغرافیای خاورمیانه را یهودی کنند !   علت نیمه کار ماندن تخت جمشید و دستکاری آن در زمان رضا خان ونابودی  بعضی از آن چه بود ؟   چرا بعد از فتح بابل وآزادشدن سفر یهودیان ، عده زیادی از یهودیان در ایران ماندند وبدستور تورات بسرزمین مقدس نکوچیدند ؟!     چرا ساخت معبد اورشلیم بدستور کمبوجیه فرزند ارشد کورش متوقف اما بعد از کودتای داریوش وقتل کمبوجیه وبردیا دوباره شروع وتکمیل میشود ؟! «آن گاه اهل زمين دستهاي قوم يهودا را سست كردند و ايشان را در بنا نمودن به تنگ مي‌آوردند. و به ضد ايشان مدبران اجير ساختند كه در تمام ايام كورش پادشاه فارس تا سلطنت داريوش پادشاه فارس قصد ايشان را باطل ساختند.» (تورات، كتاب عزرا 5-4 :4)   ظاهر قضايا حاكي از آن است كه با توطئه از ميان رفتن كمبوجيه و برديا، سد بزرگي كه پيش روي اشرافيت يهود وجود داشت، از ميان برداشته شد. چرا یهود سعی دارند کورش را هخامنشی معرفی کنند در حالیکه همه تاریخ و شواهد بر عیلامی (انشانی) بودن وی متفقند ؟ علت نابودی آثار عیلامیان در تخت جمشید بدست یهود چه بود ؟ کودتای داریوش بکمک یهود علیه فرزندان کورش و کشتار پوریم و نقش یهود درنفوذ به دربارهخامنشیان خصوصا خشایارشا و....   http://anosiha.blogfa.com/post/87   هدف کلی از مطالعه وتحلیل تاریخ این پند را به ما میدهد که هرگاه یک ملت با اراده وعشق معنوی با تحمل سختیها با هم متحد شدند توانستند با هم افزایی راه کمال وعدالت وبرادری وبرابری را بپیمایند .


برچسب‌ها: 4 شنبه سوری, یهود, تحریف تاریخ, خشونت, زرتشت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:37  توسط عبدالله  | 

 

آیا بین عطای رسول الله ص با عطای الله متعال فرقی است ؟ کدام ارجح است ؟

قال تعالی : يَحْلِفُونَ بِاللّهِ مَا قَالُواْ وَلَقَدْ قَالُواْ كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَكَفَرُواْ بَعْدَ إِسْلاَمِهِمْ وَهَمُّواْ بِمَا لَمْ يَنَالُواْ وَمَا نَقَمُواْ إِلاَّ أَنْ أَغْنَاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ فَإِن يَتُوبُواْ يَكُ خَيْرًا لَّهُمْ وَإِن يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ عَذَابًا أَلِيمًا فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَمَا لَهُمْ فِي الأَرْضِ مِن وَلِيٍّ وَلاَ نَصِيرٍ {التوبة/74}

 

به خدا سوگند مى خورند كه (سخنان زننده در غياب پيامبر) نگفته اند، در حالى كه قطعا سخنان كفر آميز گفته اند، و پس از اسلام كافر شده اند، و تصميم (به كار خطرناكى ) گرفتند كه به آن نرسيدند، آنها فقط از اين انتقام مى گيرند كه خداوند و رسولش آنان را به فضل (و كرم ) خود بى نياز ساختند! (با اين حال ) اگر توبه كنند براى آنها بهتر است ، و اگر روى گردانند خداوند آنها را در دنيا و آخرت به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد و در سراسر روى زمين نه ولى و حامى دارند و نه ياورى !

پس گاهی خدای سبحان بوسیله و واسطه مخلوقین نیاز انسان را بر طرف میکند .

شيخ عياشى از جعفر بن محمد خزاعى از پدرش روايت كرده است كه گفت: از حضرت صادق عليه السلام شنيدم كه مى‏گفت: چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آن خطبه را در غدير خم خواند، بعدا مقداد به جمعى از ايشان مرور مى‏كرد كه مى‏گفتند: و الله ان كنا و قيصر لكنا فى الخز و الوشى و الديباج و النساجات، و انا معه فى الاخشنين: ناكل الخشن و نلبس الخشن حتى اذا دنا موته و فنيت ايامه و حضراجله اراد ان يوليها عليا من بعده اما و الله ليعلمن. «سوگند به خدا اگر ما با قيصر بوديم، هر آينه در لباس‏هائى از پوست‏خز، و يا در لباس‏هاى زرنگار، و ابريشم، و منسوجات پربها بوديم، و ليكن ما با محمد با دو چيز خشن روزگار مى‏گذرانيم: غذاى خشن و سخت مى‏خوريم، و لباس خشن و درشت مى‏پوشيم.{البته در منابع عامه آمده که قریش میگفتند که محمد سبب تفرق اتحاد ما وبدبختی وفقر و فلاکت ما شده سیره ابن هشام و ...} تا زمانيكه مرگ او فرا رسيده، و روزهاى زندگى او سپرى شده است، اراده كرده است كه على را پس از خود والى مقام خلافت گرداند.سوگند به خدا خواهد ديد كه چه خواهد شد.»

مقداد نزد پيامبر آمد، و او را از اين واقعه مطلع ساخت، رسول خدا فرمود: الصلوة جامعة «حاضر شويد در مسجد براى نماز كه جمع كننده مسلمين است.» حاضر شدند و گفتند: مقداد ما را بدين گفتار متهم كرده است و با خود گفتند: مقداد را قسم مى‏دهيم كه ما چنين گفتارى را نگفته‏ايم.و در مقابل رسول خدا نشستند و گفتند: پدران و مادران ما به فداى تو گردد اى رسول خدا! قسم به آن كه تو را به حق برگزيد، و تو را به منصب نبوت گرامى داشت، آنچه به تو رسيده است، از ناحيه ما نبوده است، سوگند به آن كه تو را براى همه بشريت انتخاب كرد، ما نگفته ‏ايم!

رسول خدا فرمود:

بسم الله الرحمن الرحيم، يحلفون بالله ما قالوا و لقد قالوا كلمة الكفر و كفروا بعد اسلامهم و هموا بك يا محمد ليلة العقبة و ما نقموا الا ان اغناهم الله من فضله،

كان احدهم يبيع الرؤس، و آخر يبيع الكراع، و يفتل القرامل، فاغناهم الله برسوله، ثم جعلوا حدهم و حديدهم عليه

«بسم الله الرحمن الرحيم، سوگند به خدا ياد مى‏كنند كه: چنين گفتارى را نگفته‏اند، در حاليكه گفتار كفر آميز را بر زبان جارى نموده‏اند، و پس از آنكه اسلام آورده‏اند كافر شده‏اند، و در شب عقبه اى محمد اهتمام كردند كه تو رابكشند.و اين كارشان هيچ جنبه تلافى نداشت مگر در مقابل آنكه خداوند آنها را از فضل خود بى‏نياز فرموده و غنى ساخت.شغل يكنفر از آنها بنده فروشى (غلام و كنيز) بود، و ديگرى پاچه فروش (كله و پاچه) بود و سومى قرمله را فتيله مى‏ساخت (نخهائيست كه بهم مى‏بافند، و با آن زنها گيسوان خود را مى‏بندند) .و خداوند به واسطه بركت و رحمت واسعه پيامبرش آنها را غنى و بى ‏نياز نمود.و آنان در مقابل اين محبت و شفقت رسول خدا، شدت و صولت و تيغ (قصد قتل) و آهن خود را بر پيغمبر نهادند.»

 

 

مرحوم کلینی رحمه الله در کتاب کافی آورده :

7 محمد بن يحيى، عن محمد بن الحسين، عن عبدالرحمن بن محمد الاسدي، عن سالم بن مكرم، عن أبي عبدالله عليه السلام قال: اشتدت حال رجل من أصحاب النبي صلى الله عليه وآله فقالت له امرأته، لو أتيت رسول الله صلى الله عليه وآله فسألته فجاء إلى النبي صلى الله عليه وآله فلما رآه النبي صلى الله عليه وآله قال: من سألنا أعطيناه ومن استغنى أغناه الله، فقال الرجل: ما يعني غيري فرجع إلى امرأته فأعلمها، فقالت: إن رسول الله صلى الله عليه وآله بشر فأعلمه فأتاه فلما رآه رسول الله صلى الله عليه وآله قال: من سألنا أعطيناه ومن استغنى أغناه الله حتى فعل الرجل ذلك ثلاثا ثم ذهب الرجل فاستعار معو لا ثم أتى الجبل فصعده فقطع حطبا، ثم جاء به فباعه بنصف مد من دقيق فرجع به فأكله، ثم ذهب من الغد، فجاء بأكثر من دلك فباعه، فلم يزل يعمل ويجمع حتى اشترى معولا، ثم جمع حتى اشترى بكرين وغلاما ثم أثرى حتى أيسر فجاء إلى النبي صلى الله عليه وآله فأعلمه كيف جاء يسأله وكيف سمع النبي صلى الله عليه آله فقال النبي صلى الله عليه وآله: قلت لك: من سألنا أعطيناه ومن استغنى أغناه الله.


امـام صـادق (ع ) فـرمـود: مـردى از اصـحـاب پـيـغـمـبـر (ص) {ظاهرا ابوسعید خدری }حـال زنـدگـيـش سـخـت شـد هـمـسـرش گـفت : كاش خدمت پيغمبر (ص ) ميرفتى و از او چيزى مـيـخـواسـتـى ، مـرد خـدمـت پـيـغـمبر (ص ) و چون حضرت او را ديد فرمود: هر كه از ما سؤ ال كـنـد بـاو عـطـا كـنيم و هر كه بى نيازى جويد خدايش بى نياز كند، مرد با خود گفت : مقصودش جز من نيست ، پس بسوى همسرش آمد و باو خبر داد.
زن گفت رسولخدا (ص ) هم بشر است (و از حال تو خبر ندارد) او را آگاه ساز، مرد خدمتش آمـد و چـون حـضـرت او را ديـد فـرمـود: هـر كـه از مـا سـؤ ال كـنـد باو عطا كنيم و هر كه بى نيازى جويد خدايش بى نياز كند، و تا سه بار آنمرد چنين كرد.


سـپـس بـرفـت و كـلنـگـى عاريه كرد و بجانب كوهستان شده بالاى كوه رفت و قدرى هيزم بـريد و بياورد و به نيم چارك آرد فروخت و آنرا بخانه برد و بخورد، فردا هم رفت و هـيـزم بـيشترى آورد و فروخت و همواره كار ميكرد و اندوخته مينمود تا خودش كلنگى خريد، باز هم اندوخته كرد تا دو شتر و غلامى خريد و ثروتمندى و بى نياز گشت .


آنـگـاه خـدمـت پـيـغـمـبـر (ص ) آمـد و گـزارش داد كـه چـگـونـه بـراى سـؤ ال آمـد و چـه از پـيـغـمبر (ص ) شنيد: پيغمبر (ص ) فرمود، من كه بتو گفتم : هر كه از ما سؤ ال كند باو عطا كنيم و هر كه بى نيازى جويد خدايش بى نياز كند.

 

 

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنْ أَبِي بِشْرٍ، عَنْ أَبِي نَضْرَةَ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ، عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَنَّهُ قَالَ: " مَنْ اسْتَعَفَّ أَعَفَّهُ اللهُ، وَمَنْ اسْتَغْنَى أَغْنَاهُ اللهُ، وَمَنْ سَأَلَنَا شَيْئًا فَوَجَدْنَاهُ أَعْطَيْنَاهُ إِيَّاهُ " إسناده صحيح على شرط مسلم

 

79 - وعن ابن مسعود قال : قال رسول الله صلى الله عليه و سلم : ( سلوا الله من فضله وإن الله يحب أن يسأل وإن من أفضل العبادة انتظار الفرج )

 

78 - وروي : أن ناسا من الأنصار سألوا رسول الله صلى الله عليه و سلم فلم يسأله أحد منهم إلا أعطاه حتى نفد كل شيء عنده قال : ( ما يكن عندي من خير فلن أدخره عنكم وإنه من يستعف يعفه الله ومن يستغن يغنه الله ولن تعطوا عطاء خيرا ولا أوسع من الصبر )

الكتاب : القناعة والعفاف ابن ابی الدنیا

 

أخبرنا محمدٌ قالَ: حدثنا يحيى: حدثني إبراهيمُ بنُ جابرٍ: حدثنا عبدُالرحيمِ بنُ هارونَ: حدثنا هشامٌ، عن محمدٍ، عن أبي هريرةَ،

أنَّ رجلاً مِن أَصحابِ رسولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم أَصابَه جَهدٌ شديدٌ، فقالَت امرأتُهُ لو أَتيتَ النبيَّ صلى الله عليه وسلم، فأَتاهُ، فسمعَهُ وهو يقولُ: «مَن استَغْنى أَغناهُ اللهُ، ومَن استعفَّ أَعفَّهُ اللهُ، ومَن سأَلَنا وهو عندَنا أَعطيناهُ إيَّاهُ» ، فقالَ: / هذا رسولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم يقولُ وأَنا أَسمعُ، وأَنا أَشهدُ أنَّ قولَه حقٌّ، فرجَعَ إلى منزلِهِ فيَرى أنَّه أَغنى أهلِ المدينةِ.

قالَ هشامٌ: قالَ أَصحابُنا: هو أبوسعيدٍ الخُدريُّ

الكتاب: المخلصيات وأجزاء أخرى لأبي طاهر المخلص

المؤلف: محمد بن عبد الرحمن بن العباس بن عبد الرحمن بن زكريا البغدادي المخَلِّص (المتوفى: 393هـ)

 

17237 - حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ الْحَنَفِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْحَمِيدِ بْنُ جَعْفَرٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ رَجُلٍ، مِنْ مُزَيْنَةَ أَنَّهُ قَالَتْ لَهُ أُمُّهُ: أَلَا تَنْطَلِقُ فَتَسْأَلَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ كَمَا يَسْأَلُهُ النَّاسُ، فَانْطَلَقْتُ أَسْأَلُهُ، فَوَجَدْتُهُ قَائِمًا يَخْطُبُ وَهُوَ يَقُولُ: «مَنْ اسْتَعَفَّ أَعَفَّهُ اللَّهُ، وَمَنْ اسْتَغْنَى أَغْنَاهُ اللَّهُ، وَمَنْ سَأَلَ النَّاسَ وَلَهُ عِدْلُ خَمْسِ أَوَاقٍ فَقَدْ سَأَلَ إِلْحَافًا» . فَقُلْتُ بَيْنِي وَبَيْنَ نَفْسِي لَنَاقَةٌ لَهُ: هِيَ خَيْرٌ مِنْ خَمْسِ أَوَاقٍ، وَلِغُلَامِهِ نَاقَةٌ أُخْرَى هِيَ خَيْرٌ مِنْ خَمْسِ أَوَاقٍ، فَرَجَعْتُ، وَلَمْ أَسْأَلْهُ.مسند احمد

 

2145/3- وَرَوَاهُ أَبُو يَعْلَى وَلَفْظُهُ : أَعْوَزْنَا إِعْوَازًا شَدِيدًا ، فَأَمَرَنِي أَهْلِي أَنْ آتِيَ رَسُولَ الله صَلَّى الله عَلَيه وسَلَّم فَأَسْأَلَهُ شَيْئًا ، فَأَقْبَلْتُ فَكَانَ أَوَّلُ مَا سَمِعْتُ نَبِيَّ الله صَلَّى الله عَلَيه وسَلَّم يَقُولُ : مَنِ اسْتَغْنَى أَغْنَاهُ الله ، وَمَنْ تَعَفَّفَ أَعَفَّهُ الله ، وَمَنْ سَأَلَنَا لَمْ نَدَّخِرْ عَنْهُ شَيْئًا إِنْ وَجَدْنَا ، أَوْ كَمَا قَالَ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي : لأَسْتَغْنِيَنَّ فَيُغْنِينِي الله ، وَلأَتَعَفَّفَنَّ فَيُعِفَّنِي الله ، فَلَمْ أَسْأَلِ النَّبِيَّ صَلَّى الله عَلَيه وسَلَّم شَيْئًا.

وَهُوَ فِي الصَّحِيحَيْنِ وَغَيْرِهِمَا بِاخْتِصَارٍ.

 

حدثنا زهير حدثنا يونس حدثنا شيبان عن قتادة قال حدث هلال بن حصن عن أبي سعيد الخدري قال * أصابه مرة جهد شديد فقال لي بعض أهلي لو سألت لنا رسول الله صلى الله عليه وسلم قال فانطلقت محنقا إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم فكان أول ما واجهني به قوله أنه قال من استعف أعفه الله ومن استغنى أغناه الله ومن سألنا لم ندخر عنه شيئا وجدناه قال فرجعت الى نفسي أخير إليها ألا استعف فيعفني الله ألا استغني فيغنيني الله قال فما مشيت إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم بعد ذلك أسأله شيئا من فاقة حتى أقبلت علينا الدنيا فغرقتنا إلا ما عصم الله \1265\

أبي يعلى في مسنده ج2/ص456 ح1267

 

42253- عن أبى هريرة : أن رجلاً من أصحاب رسول الله  - صلى الله عليه وسلم -  أصابه جهد شديد فقالت امرأته لو أتيت النبى  - صلى الله عليه وسلم -  فأتاه فسمعه وهو يقول من استغنى أغناه الله ومن استعف أعفه الله ومن سألنا وهو عندنا أعطيناه فقال هذا رسول الله  - صلى الله عليه وسلم -  يقول وأنا أسمع وأنا أشهد أن قوله حق فرجع إلى منزله فيرى أنه أغنى أهل المدينة (ابن عساكر) [كنز العمال 17119]

 

4 - حَدِيث «من سَأَلنَا أعطيناه وَمن اسْتَغنَى أغناه الله وَمن لم يسألنا فَهُوَ أحب إِلَيْنَا»

أخرجه ابْن أبي الدُّنْيَا فِي القناعة، والْحَارث بن أبي أُسَامَة فِي مُسْنده من حَدِيث أبي سعيد الْخُدْرِيّ، وَفِيه حصن بن هِلَال لم أر من تكلم فِيهِ، وباقيهم ثِقَات.

 

1281 - حَدَّثَنَا عَلِيٌّ، أنا شُعْبَةُ، عَنْ أَبِي جَمْرَةَ قَالَ: سَمِعْتُ هِلَالَ بْنَ حِصْنٍ قَالَ: أَتَيْتُ الْمَدِينَةَ، فَنَزَلَتْ دَارَ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ، فَضَمَّنِي وَإِيَّاهُ الْمَجْلِسُ، فَحَدَّثَ أَنَّهُ، أَصْبَحَ ذَاتَ يَوْمٍ، وَلَيْسَ عِنْدَهُمْ طَعَامٌ، فَأَصْبَحَ وَقَدْ عَصَبَ عَلَى بَطْنِهِ حَجَرًا مِنَ الْجُوعِ، فَقَالَتْ لِي امْرَأَتِي: ائْتِ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَقَدْ أَتَاهُ فُلَانٌ فَأَعْطَاهُ، وَأَتَاهُ فُلَانٌ فَأَعْطَاهُ. قَالَ: فَأَتَيْتُهُ، فَقُلْتُ: أَلْتَمِسُ لِي شَيْئًا، فَذَهَبْتُ أَطْلُبُ، فَانْتَهَيْتُ إِلَى النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَهُوَ يَخْطُبُ، وَهُوَ يَقُولُ: «مَنْ يَسْتَعِفَّ يُعِفَّهُ اللَّهُ، وَمَنْ يَسْتَغْنِ يُغْنِهِ اللَّهُ، وَمَنْ سَأَلَنَا شَيْئًا، فَوَجَدْنَاهُ، أَعْطَيْنَاهُ، وَوَاسَيْنَاهُ، وَمَنِ اسْتَعَفَّ عَنَّا وَاسْتَغْنَى، فَهُوَ أَحَبُّ إِلَيْنَا مِمَّنْ سَأَلَنَا» . قَالَ: فَرَجَعْتُ، وَمَا سَأَلْتُهُ شَيْئًا، فَرَزَقَ اللَّهُ تَعَالَى، حَتَّى مَا أَعْلَمُ أَهْلَ بَيْتٍ مِنَ الْأَنْصَارِ أَكْثَرَ أَمْوَالًا مِنَّا

الكتاب: مسند ابن الجعد

المؤلف: علي بن الجَعْد بن عبيد الجَوْهَري البغدادي (المتوفى: 230هـ)

ورواه احمد والطیالسی ووالبیهقی وابونعیم و الطبری و....

واسیناه اوج همدردی ومهربانی و مواسات رسول رحمت با مردم را میرساند سلام الله علیه وعلی آله .

نتیجه اینکه انسان باید ابتدا بدرگاه خدای متعال اعلام نیاز کند بعد بدرگاه آبرومندان درگاه ومقربینش که که این موضوع بنص آیات وروایات شرک نیست چون خداوند اراده نموده که این بندگانش را آبرومند و نزد مردم محترم گرداند ودر نتیجه عطا فرقی نیست که خدا دهد یا رسول !

 


برچسب‌ها: عطا, خدا, رسول, توسل, فرق
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:20  توسط عبدالله  | 

متاسفانه سایت اسک دین مطالب مرا حذف نمود :

 

http://www.askdin.com/thread47161.html#post645745

 

جناب عماد کارشناس askdin  نوشت :

 

ایا درست که است که ده نسل بعد آنها اگر توسط هلاکوخان کشته شدند ما خوشحالی کنیم که تقاص کارهای اجادشان را دادند بر فرض گفته شما که صددر صد و صددر صد و صددر صد و بلکه صد در هزار اشتباه است.

راستی ایرانی هایی که به دست مغول کشته شدند تقاص ظلمهای کدام اجدادشان را می دادند انتهی

 

در جواب بگویم ایشان آیات واحادیث فریقین را در عذاب نسل انسان به تقاص گناه اجداد ندیده اند !!!!!!

 لِيَحْمِلُواْ أَوْزَارَهُمْ كَامِلَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَمِنْ أَوْزَارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُم بِغَيْرِ عِلْمٍ أَلاَ سَاء مَا يَزِرُونَ {النحل/25}

گناه کسانیکه را که گمراه کردند نیز بدوش خواهند کشید .

 

وروی الکلینی و الصدوق في كتاب التوحيد، وفي عيون الاخبار عن جعفر بن محمد بن مسرور عن الحسين بن محمد ببقية السند مثله. وعن علي بن ابراهيم الهاشمي عن جده محمد بن الحسن ابن محمد بن عبد الله عن سليمان الجعفري عن الرضا عليه السلام قال: اوحى الله الى نبي من الأنبياء إذا أطعت رضيت وإذا رضيت باركت وليس لبركتي نهاية، وإذا عصيت غضبت وإذا غضبت لعنت ولعنتي تبلغ السابع من الوراء .  الوراء: ولد الولد.

 

امام رضا عليه السلام فرمود: خداوند عزوجل به سوى يكى از پيامبرانش وحى فرستاد كه : هرگاه اطاعت شوم خوشنود مى گردم و هرگاه خوشنود باشم بركت مى بخشم و براى خير و بركت من نهايت و پايانى نيست و هرگاه نافرمانيم شود خشمگين مى گردم و هرگاه خشمگين شوم لعنت مى فرستم و از رحمت خود دور مى كنم و لعنت من تا هفت نسل را فرا مى گيرد و به آنان مى رسد.

 

امام صادق علیه السلام  فرمود:
إذا خَرَجَ القائم علیه السلام قَتَلَ ذراری قَتَلَةِ الحُسینِ علیه السلام بِفِعالِ آبائِهِمْ.
وقتی قائم علیه السلام ظهور کند، فرزندان کشندگان حسین علیه السلام را (به سبب اعمال پدرانشان) به قتل می رساند.
حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: همین طور است (مطلب همان گونه است که امام صادق علیه السلام فرموده اند.)
هروی می پرسد: پس منظور آیه قرآن چیست که می فرماید: (وَلا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى)؟
مصیبت عاشورا، بیش از آن که معلول ظلم وستم بنی امیّه در حق اهل بیت علیهم السلام باشد، برخاسته از اساس منحرف وباطلی است که پایه گذاران سقیفه وقاتلین محسن فاطمه علیها السلام پی ریزی کردند، واز این بالاتر هرکسی در هر زمان وهر مکان، به کشته شدن سیّد الشهداء علیه السلام ویاران وفادار حضرتش، قلباً راضی وخشنود باشد، خود جزء قاتلین آن حضرت محسوب می گردد

حضرت امام رضا علیه السلام فرمودند:

خداوند در همه گفتارهایش راست فرموده است، ولی فرزندان کشندگان حسین علیه السلام به اعمال پدران خود راضی هستند، وبه آن افتخار می کنند. وهرکس به انجام چیزی راضی وخشنود باشد، مانند کسی است که آن را انجام داده است تا آنجا که اگر کسی در مشرق کشته شود وفرد دیگری در مغرب به کشتن او راضی باشد، رضایت دهنده نزد خدای عزَّ وجلَّ، شریک قاتل محسوب می شود، وحضرت قائم علیه السلام وقتی ظهور می فرماید، صرفاً بدلیل رضایت آنها به عمل پدرانشان، آنها را به قتل می رساند.عیون اخبار رضا ع

 

وشارب خمر ملعون حضرت حق است و اولاد ونسلش هم ناقص الخلقه میشوند و...

 

عدة من أصحابنا، عن أحمد بن أبي عبدالله، عن أبيه، عن أبي الجهم، عن أبي خديجة قال: سمعت أبا عبدالله (ع) يقول: لايطيب ولدالزنا ولا يطيب ثمنه أبدا والممراز لايطيب إلى سبعة آباء وقيل له: وأي شئ الممراز؟ فقال الرجل يكتسب مالا من غير حله فيتزوج به أو يتسرى به فيولد له فذاك الولد هو الممراز.کافی

 

و قال عليه السلام: إن الله ليصلح بصلاح الرجل المؤمن ولده و ولد ولده و أهل دويرته و دويرات حوله، فلا يزالون في حفظ الله لكرامته على الله.

درباره فردوسی هم در همین نوشته وبلاگ  توقف فتوحات ، آخرش توضیح داده شد .


برچسب‌ها: اسک دین, askdin
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:3  توسط عبدالله  | 

  یک موضوع بسیار اساسی در تحلیل درست از اختلاف اسلام نبوی علوی با اسلام عمری اموی ، اینست که نگرش امام علی ع نسبت به فتوحات چه بود ؟      اگر امام علی ع بلا فاصله بعد از رسول خدا سکان امامت ورهبری جامعه را بعهده گرفته بود آیا باز هم لشکر کشی مینمود ؟     قال اليعقوبي في تاريخه: 2/183: « ولما فرغ من حرب أصحاب الجمل ، وجه جعدة بن هبيرة بن أبي وهب المخزومي إلى خراسان » . امام ع در حالیکه برای جنگ با معاویه آماده میشود جعده مخزومی را بسوی خراسان میفرستد !   فرق جنگهای رسول خدا ص وامیر المومنین ع با جنگهای خلفا در چیست ؟   آیا در قران اسمی از فتح و کشور گشایی  آمده است ؟

 

  آنچه که مورخین ومحدثین اهل سنت روایت کرده اند حاکی از آنست که امیرالمومنین ع بعلت اینکه سیره وسنت شیخین را اسلامی نمیدانست در شورای شش نفره عمر ، کنار گذاشته شد اما بعد از 25 سال خانه نشینی در اثر اصرار مردم  وظیفه رهبری ایشان را بعهده گرفت . در حالیکه میتوانست براحتی دروغی مصلحتی بگوید و بجای عثمان 12 سال زودتر بر مسند قدرت نشیند اما چرا چنین نکرد ؟!     البته بعد از کودتای سقیفه امام ع در شرایط سختی قرار گرفتند که بین بدو بدتر بایستی انتخاب کنند از یکطرف حفظ اساس وبیضه اسلام و ترویج دین مبین و از طرف دیگر جلوگیری از تحریف اسلام وافشای چهره اسلام ناب نبوی وتربیت و هدایت نفوس مستعد .  

 

خلاصه اینکه اگر امیرالمومنین ع هم خلیفه شده بود مثل زمان رسول الله ص که وی به یمن رفت و آن کشور را با صلح مسلمان نمود ، ایشان هم راه حضرت رسول ص را ادامه میدادند اما نه مثل ابوبکر وعمر وعثمان که بر خلاف نهی صریح رسول خدا ص در طرد حکم بن العاص و بنی امیه ، پسران ابو سفیان را امارت بخشیدند و حمایت کردند وبسر اسلام آوردند آن مشکلات را که باعث شد از سال 30 هجری قمری به بعد یعنی از نیمه خلافت عثمان آن انحرافات عظیم در اسلام نمایان شود . هرچند که ابوبکر وعمر کمی محتاط تر از عثمان بودند اما سرانجام مخالفت با امر خدا ورسول ص در امامت علی ع وروی کار آوردن و حمایت از بنی امیه توسط ابوبکر وعمر ، باعث شد در سال 61 هجری حادیثه فجیع کربلا برای سد کردن تحریف اسلام و احیای سنت رسول خدا ص توسط امام حسین ع رقم بخورد تا فرق بین سیره نبوی با سیره اموی  بر جهانیان هویدا گردد.   بقول آن غربی که گفته بود که مدیون معاویه باید باشیم که نگذاشت امام علی ع دنیا را مسلمان کند و....

صاحب تفسير المنار ميگوید : در شهر استانبول مجلسی برپا شد و یکی از بزرگان کشور آلمان در حالی که یکی از شرفای مکه نیز در آن بود چنین گفت:‌ بر ما مردم اروپا لازم است مجسمۀ طلایی معاویة بن ابی سفیان را در بزرگترین میدان های برلین نصب کنیم!   ضمن اینکه امام علی ع پس از اصرار مردم وقبول خلافت ، اولین کاری که توانست و کرد خلع معاویه و عمال فاسد خلفای قبلی از ریاستشان بود که منجر به جنگهای خونین شد وفرصت تربیت و هدایت نفوس را از امام ع در دوره 5 ساله خلافتش گرفت و....   واگر سقیفه نبود امروز امام زمان ع در بین مردم با طول عمری دراز زندگی میکرد وبا هدایت ظاهری وباطنی بشریت ، سعادت وعدالت همگان را تامین مینمود و.....   امام علي ع افرادي مانند سلمان وعمار وحذيفه ومقدادو مالک و ابن ابی بکر و رضی الله عنهم  .... را بکار گرفت اما ابوبکر وعمر یزید بن ابی سفیان و معاویه و مغیره وسعد ابی وقاص و ...  

راهبرد وسیاست سقیفه در مقابل راهبرد وسیاست غدیر خم :   أَمَا وَالَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَقِیَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَمَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَنْ لَا یُقَارُّوا عَلَى کِظَّةِ ظَالِمٍ وَلَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَلَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِکَأْسِ أَوَّلِهَا وَلَأَلْفَیْتُمْ دُنْیَاکُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِی مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ ...   سوگند به خدایى که دانه را شکافت و جان را آفرید ، اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود ، و یاران حجّت را بر من تمام نمى‏کردند ، و اگر خداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سکوت نکنند ، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته ، رهایش مى‏ساختم ، و آخر خلافت را به کاسه اوّل آن سیراب مى‏کردم ، آنگاه مى‏دیدید که دنیاى شما نزد من از آب بینى بزغاله‏اى بى ارزش‏تر است‏ .          

چرا امام علی ع فرماندهی جنگ قادسیه علیه ایرانیان را از عمر قبول نکرد و عمر آنرا به سعد بن ابی وقاص داد ؟!   يوم القادسية قَالُوا: كتب المسلمون إِلَى عُمَر بْن الخطاب رضي اللَّه عنه يعلمونه كثرة من تجمع لهم من أهل فارس ويسألونه المدد، فأراد أن يغزو بنفسه وعسكر لذلك، فأشار عَلَيْهِ العَبَّاس بْن عَبْد المطلب، وجماعة من مشايخ أصحاب رَسُول اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بالمقام وتوجيه الجيوش والبعوث ففعل ذلك، وأشار عَلَيْهِ علي بْن أَبِي طالب بالمسير، فقال له: إني قَدْ عزمت عَلَى المقام وعرض عَلَى علي رضي اللَّه عنه الشخوص فأباه فأراد عُمَر توجيه سَعِيد بْن زيد بْن عَمْرو ابن نفيل العدوي، ثُمَّ بدا له فوجه سَعْد بْن أَبِي وقاص .   الكتاب: فتوح البلدان المؤلف: أحمد بن يحيى بن جابر بن داود البَلَاذُري (المتوفى: 279هـ)   ((عمر از على (ع ) خواست براى فرماندهى سپاه اسلام به قادسيه عزيمت كند؛ على (ع ) خواهش عمر را رد كرد؛ از اين رو عمر، سعدبن ابى وقاص را اعزام كرد.)) البته امام علی ع ارادت خاصی نسبت به ایرانیان داشت وحمراء یا همان ایرانیان = موالی سفید روی را کرماء مینامید و اعراب شکم پرست بی خاصیت را به لاغ تشبیه میکرد : .....فقال رضي الله عنه: من يعذرني من هؤلاء الضياطرة؟ يتمرغ أحدهم على فراشه تمرغ الحمار !!! اسناده صحیح   عباية بن عبدالله اسدى گويد: روز جمعه اى در محضر على عليه السلام نشسته بودم و ايشان بر فراز منبر آجرينى خطبه مى خواند و ابن صوحان نيز نشسته بود، در اين بين اشعث آمد و گفت : اى امير مؤ منان عليه السلام اين سرخ پوستان (ايرانيانى كه ساكن كوفه بودند) از توجه خاصى كه به آنها مى كنى بر ما مسلط گشته اند. امير مؤ منان كه سخت از سخنان اشعث به خشم آمده بود، فرمود: امروز درباره عرب چيزى را روشن كنم كه پيش از اين پنهان بوده است ؛ سپس فرمود: چه كسى منصفانه سخن ما را درباره ستم اين انسانهاى راحت طلب و سبك مغز مى پذيرد كه شبها را تا صبح روى فرشهاى خود مى غلتند و آنگاه پيش من مى آيند و درباره گروهى كه همواره به ياد خدا بوده و هستند، طعنه مى زنند و دستور مى دهند تا آنها را از خود رانده و درو سازم و از جمله ستمگران باشم . قسم به آنكه دانه را شكافت و بنده را آفريد، از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: به خدا قسم ، اينان در آينده به سبب پذيرش دين بر سر شما خواهند كوبيد؛ همچنان كه در روزهاى نخست بر سر پذيرش اسلام با آنها به مقابله پرداختيد.     همچنین خود عمر اعتراف میکند که امام علی ع گرچه بهترین امت اما بروش ایشان نمیجنگد  !!!   أنه حينما استشار أبو بكر عمر بن الخطاب في إرسال علي أمير المؤمنين (عليه السلام) لقتال الأشعث بن قيس، وقال: "إني عزمت على أن أوجه إلى هؤلاء القوم علي بن أبي طالب، فإنه عدل رضا عند أكثر الناس، لفضله، وشجاعته، وقرابته، وعلمه، وفهمه، ورفقه بما يحاول من الأمور.   قال: فقال عمر بن الخطاب: صدقت يا خليفة رسول الله (صلى الله عليه وآله)، إن علياً كما ذكرت، وفوق ما وصفت، ولكني أخاف عليك خصلة منه واحدة. قال له أبو بكر: ما هذه الخصلة التي تخاف علي منها منه؟. فقال عمر: أخاف أن يأبى القتال القوم، فلا يقاتلهم، فإن أبى ذلك، فلن تجد أحداً يسير إليهم  إلاَّ على المكروه منه.فتوح ابن اعثم   آن هنگام كه ابوبكر در مورد اعزام اميرالمؤ منين (ع ) براى جنگ با اشعت بن قيس ، با عمر مشورت كرد و گفت : ((تصميم گرفته امام على بن ابى طالب را فرمانده اين گروه كنم ، زيرا وى فرد عادلى است كه به جهت فضل و دانش و شجاعت و نيز قرابتى كه با رسول خدا(ص ) دارد، مورد رضاى اكثريت مردم است .)) عمر گفت : ((راست گفتى اى خليفه رسول خدا(ص ) به درستى كه على همان طور است كه گفتى و بلكه بالاتر از آن است كه تو وصف كردى ، لكن من از يك خصلت او بر تو خوف دارم . آن چه خصلتى است ؟ مى ترسم على از جنگ با اين قوم خوددارى كند و با آنان جهاد نكند، كه اگر چنين كرد، هيچ كس به طرف آنان حركت نخواهد نمود، مگر از روى اكراه و اجبار. نظر من اين است كه على (ع ) را در كنارت در مدينه نگه دارى ، چه از او بى نياز نيستى و لازم است در امور مملكت با وى مشورت كنى ، به جاى وى عكرمه را بفرست !)) به علاوه در شام عمر از على (ع ) به ابن عباس شكايت كرد و گفت : ((از عموزاده ات به تو شكايت مى كنم . از او خواهش كردم كه با من از مدينه خارج شود، اما او خواهش مرا رد كرد، اما من هنوز هم او را سزاوار مى دانم .))       خالد خطیبا یرغبهم فی بلاد العجم ،و یزهدهم فی بلاد العرب ،و قال :الاترون الطعام کرفع التراب و بالله لو لم یلزمنا الجهاد فی الله و الدعاء الی الله عزوجل و لم یکن الا المعاش لکان الرای ان نقارع علی هذا الریف حتی تکون اولی به و نولی الجوع و الاقلالمن تولاه ممن اثاقل عما انتم علیه .   گرچه دقیقا از محتوای پرسش های نیروهای تحت فرمان خالد بی خبریم ،ولی از به دست می آید که وی بر تشویق به فتخ عراق به سبب فزونی روزی در آن دیار و ستاندن ان از حاکمانش و سپردن به سربازان مسلمان تاکید دارد         ولما قتل أبو عبيد الثقفي بالجسر شق ذلك على عمرو وعلى المسلمين، فخَطَبَ عمر الناس وحثهم على الجهاد، وأمرهم بالتأهب لأرض العراق، وعسكر عمر بصرار وهو يريد الشخوص، وقد استعمل على مقدمته طلحة بن عبيد الله، وعلى ميمنته الزبير بن العوام، وعلى ميسرته عبد الرحمن بن عوف، ودعا الناس، فاستشارهم فأشاروا عليه بالمسير، ثم قال لعلي: ما ترى يا أبا الحسن، أسير أم أبعث؟ قال: سر بنفسك فإنه أهيب للعدو وأرهب له، فخرج من عنده، فدعا العباس في جِلَّة من مشيخة قريش وشاورهم، فقالوا: أقم وابعث غيرك ليكون للمسلمين إن انهزموا فئة، وخرجوا، فدخل إليه عبد الرحمن بن عوف، فاستشاره، فقال عبد الرحمن: فدِيت بأبي وامي، أقم وابعث؛فإنه إن انهزم جيشك فليس ذلك كهزيمتك، وإنك إن تُهْزَم أو تُقْتَل يكفر المسلمون ولا يشهدوا أن لا إلهَ إلا اللّه أبداً، قال: أشر عَلَيَّ من أبعث؟ قال: قلت: سعد بن أبي وقاص، قال عمر: أعلم أن سعداً رجل شجاع، ولكني أخشى أن لا يكون له معرفة بتدبير الحرب، قال عبد الرحمن: هو على ما تصف من الشجاعة، وقد صحب رسول اللّه صلى الله عليه وسلم وشهد بدراً فاعهد إليه وشاورنا فيما أردت أن تحدث إليه؛ فإنه لن يخالف أمرك، ثم خرج فدخل عثمان عليه، فقال له: يا أبا عبد الله أشر علي أسير أم أقيم؟ فقال عثمان: أقم يا أمير المؤمنين وابعث بالجيوش، فإنه لا آمن إن أتى عليك آتٍ أن ترجع العرب عن الإسلام، ولكن ابعث الجيوش وداركها بعضها على بعض، وأبعث رجل له تجربة بالحرب وبَصَر بها، قال عمر: ومن هو؟ قال: علي بن أبي طالب، قال: فالقه وكلمه وذاكره ذلك، فهل تراه مسرعاً إليه أو لا، فخرج عثمان فلقي علياً فذاكره ذلك، فأبى علي ذلك وكرهه، فعاد عثمان إلى عمر فأخبره، فقال له عمر: ومن ترى؟ قال: سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل: قال: ليس بصاحب ذلك، الكتاب : مروج الذهب المؤلف : المسعودي   ابوعبید بن مسعود ثقفی (پدر مختار ثقفی) و صفیه همسر عبدالله بن عمر است. أبو عبید بن مسعود بن عمرو بن عُمَیر بن عَوف الثقَفی در زمان پیامبر اسلام آورد. وی فرمانده سپاه عرب در جنگ پل که جنگ جسر هم نامیده می‌شود، بود. این جنگ در زمان خلافت عمر بن خطاب و در سال ۱۳ هجری (۶۳۴ میلادی) به وقوع پیوست. ابوعبید در این جنگ به فیل سفیدی حمله برده و او را زخمی کرد و فیل هم او را زیر پای خود گرفت و او را کشته و جنگ با پیروزی ایرانیان به پایان رسید. البته این کلام مسعودی که امام علی بعمر گفت : قال: سر بنفسك فإنه أهيب للعدو وأرهب له، فخرج من عنده : یعنی خودت برو که برای دشمن مهیب تر و ترسناک تر است مخالف خبری است که در نهج البلاغه آمده که امام عمر را از رفتن نهی نمودند ، در هر دو حال توجیه دارد که به اولی اشاره شد ودومی هم برای حفظ مدینه از شورشهای داخلی وخارجی در صورت خروج وقتل عمر بود .      

 

ﻭ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺮﻭﺝ ﺍﻟﺬﻫﺐ ﺍﻗﺎﯼ ﻣﺴﻌﻮﺩﯼ ﺩﺭﺩﻭﺭﻩ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺧﻼﻓﺖ ﻋﻤﺮ، ﻣﻮﺿﻌﻰ ﻛﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻓﺘﻮﺣﺎﺕ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﺗﺨﺎﺫ ﻧﻤﻮﺩ، ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﻣﻮﺿﻌﻰ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺧﻼﻓﺖ ﺍﺑﻮﺑﻜﺮ ﺍﺗﺨﺎﺫ ﻧﻤﻮﺩ؛ ﻳﻌﻨﻰ ﻧﻪ ﺗﺄﻳﻴﺪ ﻣﺸﺮﻭﻋﻴﺖ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻮﺿﻌﻰ ﻛﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﺗﻀﻌﻴﻒ ﺭﻭﺣﻴﻪ ﺳﭙﺎﻫﻴﺎﻥ ﺍﺳﻼﻡ ﮔﺮﺩﺩ. ﻋﻤﺮ ﻛﻮﺷﻴﺪ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺮﻛﺖ ﺩﺭ ﻓﺘﻮﺣﺎﺕ ﻭﺍ ﺩﺍﺭﺩ، ﻭﻟﻰ ﻣﻮﻓﻖ ﻧﺸﺪ. ﺑﻨﺎ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﻮﺭﺥ ﻧﺎﻣﺪﺍﺭ، ﻣﺴﻌﻮﺩﻯ : ﭼﻮﻥ ﻋﻤﺮ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﻛﺮﺩ، ﻋﺜﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﺮﺩﻯ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻛﺎﺭ ﺟﻨﮓ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻭ ﺑﺼﻴﺮﺕ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﻋﻤﺮ ﮔﻔﺖ : ﺁﻥ ﻛﻴﺴﺖ؟ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﻋﻠﻰ ﺑﻦ ﺍﺑﻰ ﻃﺎﻟﺐ ﺍﺳﺖ. ﻋﻤﺮ ﮔﻔﺖ: ﭘﺲ ﺑﺒﻴﻦ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺗﻤﺎﻳﻞ ﺩﺍﺭﺩ؟ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻋﻠﻰ( ﻉ) ﻣﺬﺍﻛﺮﻩ ﻛﺮﺩ، ﺍﻣّﺎ ﻋﻠﻰ( ﻉ) ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺧﻮﺵ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﺩ ﻛﺮﺩ ﻣﺴﻌﻮﺩﻯ، ﻣﺮﻭﺝ ﺍﻟﺬﻫﺐ، ﺝ 2، ﺹ 310، ﻗﻢ، ﺩﺍﺭ ﺍﻟﻬﺠﺮﺓ، ﭺ ﺩﻭﻡ، .1409   چرا امام علی ع این امر عمر وعثمان را رد کرد وخوش نداشت ؟!   محمد بن علي بن الحسين في (العلل) عن أبيه، عن سعد، عن محمد بن عيسى، عن القاسم بن يحيى، عن جده الحسن بن راشد، عن أبي بصير، عن أبي عبدالله، عن آبائه (عليهم السلام) قال: قال أمير المؤمنين (عليه السلام): لا يخرج المسلم في الجهاد مع من لا يؤمن على الحكم، ولا ينفذ في الفيء أمر الله عزّ وجلّ، فانه إن مات في ذلك المكان كان معينا لعدونا في حبس حقنا والاشاطة  بدمائنا وميتته ميتة جاهلية.وسائل الشیعه حضرت على (ع ) در روايتى مى فرمايد: مسلمانان حق ندارد با كسى كه به حكم اسلام ايمان ندارد و در مورد غنائم ، امر خدا را اجرا نمى كند، براى جهاد خارج شود.)) مسلمان نبايد در ركاب كسى كه به حكم خدا ايمان ندارد و دستور خداوند را درباره غنايم جنگى اجرا نمى كند، جهاد كند. اگر در اين چنين جهادى كشته شود، دشمن ما را در حبس حقوق ما و ريختن خون ما يارى نموده است و مرگ او همانند مرگ دوران جاهليت است ..         وقبلا هم امام در جریان شورای شش نفره عمر بعلت همینکه خلافت ابوبکر وعمر را شرعی  نمیدانست کنار گذاشته شد :   على (ع) سیره وسنت شیخین را قبول نداشت: آرى، از دیدگاه على (علیه السلام) مشروعیت عملکرد خلفا مورد سؤال است، به طورى که در قضیه شوراى شش نفره، سه بار به حضرت پیشنهاد قبول خلافت به شرط عمل به سیره شیخین مى دهند، ولى حضرت با قاطعیت تمام رد مى کند. احمد بن حنبل مى نویسد: عاص بن وائل گوید: به عبد الرحمان گفتم: چگونه با وجود شخصیّتى مانند على، با عثمان بیعت کردید؟ پاسخ داد: «ما ذنبی قد بدأت بعلی فقلت: أبایعک على کتاب اللّه وسنة رسوله وسیرة أبی بکر وعمر رضى اللّه عنهما قال: فقال فیما استطعت قال: ثم عرضتها على عثمان رضى اللّه عنه فقبلها»; (مسند احمد، ج 1، ص 75 و فتح البارى، ج 13، ص 170) گناه من چیست که سه مرتبه به على پیشنهاد کردم که خلافت را به شرط عمل به کتاب خدا و سنّت پیامبر و سیره ابوبکر وعمر بپذیرد، ولى قبول نکرد; ولى عثمان زیر بار این پیشنهاد رفت. هم‌چنین پس از جنگ صفین که مردم را جهت جنگ با خوارج آماده مى ساخت، از پذیرش بیعت ربیعه بن أبى شداد مشروط به عمل به سیره شیخین، خوددارى کرد و فرمود:   ولما خرجت الخوارج من الكوفة أتى عليا أصحابه وشيعته فبايعوه وقالوا نحن أولياء من واليت وأعداء من عاديت فشرط لهم فيه سنة رسول الله صلى الله عليه و سلم فجاءه ربيعة بن أبي شداد الخثعمي وكان شهد معه الجمل وصفين ومعه راية خثعم فقال له بايع على كتاب الله وسنة رسول الله صلى الله عليه و سلم فقال ربيعة على سنة أبي بكر وعمر قال له علي ويلك لو أن أبا بكر وعمر عملا بغير كتاب الله وسنة رسول الله صلى الله عليه و سلم لم يكونا على شيء من الحق فبايعه فنظر إليه علي وقال أما والله لكأني بك وقد نفرت مع هذه الخوارج فقتلت وكأني بك وقد وطئتك الخيل بحوافرها فقتل يوم النهر مع خوارج البصرة  وأما خوارج البصرة فإنهم اجتمعوا في خمسمائة رجل وجعلوا عليهم مسعر بن فدكي التميمي فعلم بهم ابن عباس فأتبعهم أبا الأسود الدؤلي فلحقهم بالجسر الأكبر فتواقفوا حتى حجز بينهم الليل وأدلج مسعر بأصحابه وأقبل يعترض الناس وعلى مقدمته الأشرس بن عوف الشيباني وسار حتى لحق بعبدالله بن وهب بالنهر فلما خرجت الخوارج وهرب أبو موسى إلى مكة ورد علي ابن عباس إلى البصرة قام في الكوفة فخطبهم فقال الحمد لله وإن أتى الدهر بالخطب الفادح والحدثان الجليل وأشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله أما بعد فإن المعصية تورث الحسرة وتعقب الندم وقد كنت أمرتكم في هذين الرجلين وفي هذه الحكومة أمري ونحلتكم رأيي لو كان لقصير أمر ولكن أبيتم إلا ما أردتم فكنت أنا وأنتم كما قال أخو هوازن ... أمرتهم أمري بمنعرج اللوى ... فلم يستبينوا الرشد إلا ضحى الغد ... واى بر تو، اگر ابو بکر و عمر بر خلاف کتاب خدا و سنّت پیامبر عمل کرده باشند، از حق فاصله گرفته اند. تاریخ طبرى، ج 4، ص 56 آیا مى شود على این فتوحات را تأیید نماید؟ امام علی(ع) در پاسخ مشورت خواهی خلیفه فرمودند:«اگر اهل شام را از شام حركت بدهي روميان بر سر كودكان و زنان آنان مي ريزند و بر آنان مي تازند. اگر اهل يمن را از يمن حركت بدهي مردم حبشه به كودكان و زنان آنان هجوم مي آورند و اگر مردم مكه و مدينه را كوچ بدهي و به جبهه برويد، اعراب از هر سو به اين دو شهر هجوم مي آورند و تو بايد اندوه كودكان و زنان آنان را به دل بگيري و در مورد كثرت نيروهاي دشمن بايد به اين نكته توجه شود كه ما در زمان پيامبر اسلام با تكيه بر ايمان و ياري خدا مي جنگيديم نه با تكيه بر فزوني عدد و در مورد همپيماني همه ايرانيان در جنگ با مسلمانان بايد بگويم كه ما بايد كار را به خدا بسپاريم و خداوند خودش اين مشكل را حل مي كند و اگر تو خودت به جبهه بروي و ايرانيان تو را ببينند بر شدت حمله خود مي افزايند تا تو را از پاي درآورند. بهتر است كه مردم شام در شام بمانند و مردم يمن، مكه و مدينه در شهرهاي خود بمانند و به مردم بصره بنويس كه سه گروه شوند، يك گروه از زنان و كودكان مراقبت كنند و گروهي مواظب كفار و اهل ذمه باشند و گروهي هم به نيروهاي مسلمانان بپيوندند». عمر بن خطاب گفت: رأي درست همين است و من از اين رأي پيروي مي كنم. ) بلاذری‌، فتوح البلدان‌، ص‌330؛ یاقوت حموی نیز با همین تعبیر از حضور حسنین‌«ع» در فتوحات یادكرده است‌. (یاقوت حموی‌، معجم البلدان‌، ج‌4، ص‌17).  

ما قال علي كرم الله وجهه في الخثعمي فبايعوه على التسليم والرضا، وشرط عليهم كتاب الله وسنة رسوله صلى الله عليه وسلم، فجاءه رجل من خثعم، فقال له الامام علي: بايع على كتاب الله وسنة نبيه، قال: لا، ولكن أبايعك على كتاب الله وسنة نبيه وسنة أبي بكر وعمر. فقال علي: وما يدخل سنة أبي بكر وعمر مع كتاب الله وسنة نبيه ؟ إنما كانا عاملين بالحق حيث عملا، فأبى الخثعمي إلا سنة أبي بكر وعمر، وأبى علي أن يبايعه إلا على كتاب الله وسنة نبيه صلى الله عليه وسلم، فقال له حيث ألح عليه: تبايع ؟ قال: لا، إلا على ما ذكرت لك، فقال له علي: أما والله لكأني بك قد نفرت في هذه الفتنة، وكأني بحوافر خيلي قد شدخت وجهك، فلحق بالخوارج، فقتل يوم النهروا الكتاب : الامامة والسياسة - ابن قتيبة الدينوري، تحقيق الشيري   أخبرنا ابن الحسن، أخبرنا ابن المذهب، أخبرنا أحمد بن جعفر، حدَّثنا عبد اللّه بن أحمد قال: حدَّثني سفيان بن وكيع، حدَّثنا قبيصة، عن أبي بكر بن عياش، عن عاصم، عن أبي وائل قال: قلت لعبد الرحمن بن عوف: كيف بايعتم عثمان وتركتم علياً؟ قال: ما ذنبي. قد بدأت بعدي فقلت: أبايعك على كتاب اللّه وسنة رسوله، وسيرة أبي بكر وعمر. فقال: فيما استطعت، ثم عرضتها على عثمان فقبلها. الكتاب : المنتظم المؤلف : ابن الجوزي ح وأخبرنا أبو القاسم هبة الله بن محمد بن الحصين أنا أبو علي بن المذهب  قالا أنا أحمد بن جعفر نا عبدالله بن أحمد حدثني سفيان بن وكيع حدثنا قبيصة عن أبي بكر بن عياش عن أبي وائل قال قلت لعبدالرحمن بن عوف كيف بايعتم عثمان وتركتم عليا فقال ما ذنبي قد بدأت بعلي فقلت أبايعك على كتاب الله وسنة رسوله صلى الله عليه وسلم وسنة أبي بكر وعمر قال فقال فيما استطعت قال ثم عرضتها على عثمان فقبلها .تاریخ دمشق   واین احادیث بخوبی نشان میدهند که امام علی (ع) سنت ابوبکر وعمر را نامشروع وبرخلاف قرآن وسنت رسول الله (ص) میداند ودر جای دیگر هم در حج با عثمان اختلاف میکند و اورا مخالف سنت پیامبر میداند . اما در عین حال مجبور است برای حفظ اسلام وانتشار آن صبر کند .   ابن اعثم گفته : فلما ورد الكتاب على عمر بن الخطاب رضي الله عنه وقرأه وفهم ما فيه وقعت عليه الرعدة والنفضة حتى سمع المسلمون أطيط أضراسه ، ثم قام عن موضعه حتى دخل المسجد وجعل ينادي : أين المهاجرون والأنصار ؟ ألا ! فاجتمعوا رحمكم الله وأعينوني أعانكم الله . ثم قال : أيها الناس ! هذا يوم غم وحزن فاستمعوا ما ورد علي من العراق ، فقالوا : وما ذاك يا أمير المؤمنين ؟ فقال : إن الفرس أمم مختلفة أسماؤها وملوكها وأهواؤها وقد نفخهم الشيطان نفخة فتحزبوا علينا وقتلوا من في أرضهم من رجالنا ، وهذا كتاب عمار بن ياسر من الكوفة يخبرني بأنهم قد اجتمعوا بأرض نهاوند في خمسين ومائة ألف وقد سربوا عسكرهم إلى حلوان وخانقين وجلولاء ، وليست لهم همة إلا المدائن والكوفة ، ولئن وصلوا إلى ذلك فإنها بلية على الاسلام وثلمة لا تسد أبدا ، وهذا يوم له ما بعده من الأيام ، فالله الله يا معشر المسلمين ! أشيروا علي رحمكم الله . ترجمه: وقتي كه نامه به دست عمر رسيد وآن را خواند و از مضمون آن آگاه شد، لرزه بر اندامش افتاد كه از شدت ناراحتي ، مسلمانان صداي بر هم خوردن دندانهايش را مي شنيدند ، از جايش حركت كرد و داخل مسجد شد وفرياد زد : مهاجران و انصار كجايند ؟ همه جمع شويد ، خدا شما را رحمت كند ، كمكم كنيد ، خدا شما را كمك كند . سپس گفت : اي مردم ! امروز روز غم و اندوه است ، بشنويد كه از عراق چه خبري رسيده است ، گفتند : چه اتفاق افتاده است ؟ گفت : مردم ايران همه از هم جدا و متفرق بودند ؛ ولي با دميدن شيطان گرد هم جمع شده‌اند و دوستان ما را در شهر ها كشته اند ، اين نامه عمار ياسر است كه از كوفه نوشته است : يكصد و پنجاه هزار نفر در سر زمين نهاوند گرد آمده و عده‌اي از آنان تا شهرهاي حلوان و خانقين و جلولاء پيشروي كرده اند ، قصد آنان تصرف مدائن و كوفه است ، اگر به اين دو شهر برسند مصيبت و صدمه‌اي بر اسلام وارد خواهد شد كه جبران نخواهد داشت ، شما را به خدا نظرتان را براي من بازگو كنيد . اطرفيان خليفه ؛ از جمله طلحة بن عبيد الله ، زبير بن عوام ، عبد الرحمن بن عوف ، چيزي جز دلداري دادن ، چيزي نداشتند كه با عنوان راهكار به خليفه پيشنهاد كنند . عمر پس از شنيدن سخن هر يك ، ارتعاش بدنش بيشتر شد و مي‌گفت : أريد غير هذا الرأي .(یک نظر و دیدگاه دیگری را می طلبم.) تا اين كه عثمان بن عفان پيشنهاد كرد تا شخص عمر با همه مهاجران و انصار براي نابودي لشكريان ايران پيش قدم شود . وأنا أشير عليك أن تسير أنت بنفسك إلى هؤلاء الفجار بجميع من معك من المهاجرين والأنصار فتحصد شوكتهم وتستأصل جرثومتهم ... تكتب إلى أهل الشام فيقبلوا عليك من شامهم ، وإلى أهل اليمن فيقبلوا إليك من يمنهم ، ثم تسير بأهل الحرمين مكة والمدينة إلى أهل المصرين البصرة والكوفة ، فتكون في جمع كثير وجيش كبير ، فتلقى عدوك بالحد والحديد والخيل والجنود ... عثمان به عمر گفت : خودت همراه مهاجران و انصار براي در هم كوبيدن شوكت گردن كشان حركت كن ... به مردم شام نامه به نويس تا از شام حركت كنند و تو را ياري كنند ، به مردم يمن نامه به نويس تا از يمن حركت كنند ، سپس مردم مدينه و مكه با تو همراه مي‌شوند تا به كوفه و بصره برسي ، لشكري بزرگ براي روياروئي با دشمنان فراهم خواهد آمد .  عمر كه از پيشنهاد عثمان دلش آرام نگرفته بود ، ناگزير دست به دامن «پناه امت» و مشكل گشاي زمانش شد و گفت: يا أبا الحسن ! لم لا تشير بشيء كما أشار غيرك ؟ اي ابو الحسن ! چرا مانند ديگران راهنمائي و نظر نمي دهي ؟ علي عليه السلام مهر سكوت را شكست و مانند هميشه دل سوزانه براي عزّت و نجات امت اسلامي هر آن چه لازم دانست به عمر پيشنهاد نمود : إن كتبت إلى الشام أن يقبلوا إليك من شامهم لم تأمن من أن يأتي هرقل في جميع النصرانية فيغير على بلادهم ويهدم مساجدهم ويقتل رجالهم ويأخذ أموالهم ويسبي نساءهم وذريتهم ، وإن كتبت إلى أهل اليمن أن يقبلوا من يمنهم أغارت الحبشة أيضا على ديارهم ونسائهم وأموالهم وأولادهم . وإن سرت بنفسك مع أهل مكة والمدينة إلى أهل البصرة والكوفة ثم قصدت بهم قصد عدوك انتقضت عليك الأرض من أقطارها وأطرافها ، حتى إنك تريد بأن يكون من خلفته وراءك أهم إليك مما تريد أن تقصده ، ولا يكون للمسلمين كانفة تكنفهم ولا كهف يلجؤون إليه ، وليس بعدك مرجع ولا موئل إذ كنت أنت الغاية والمفزع والملجأ ، فأقم بالمدينة ولا تبرحها فإنه أهيب لك في عدوك وأرعب لقلوبهم ، فإنك متى غزوت الأعاجم بنفسك يقول بعضهم لبعض : إن ملك العرب قد غزانا بنفسه لقلة أتباعه وأنصاره ، فيكون ذلك أشد لكلبهم عليك وعلى المسلمين ، فأقم بمكانك الذي أنت فيه وابعث من يكفيك هذا الامر والسلام . اگر به مردم شام نامه به نويسي و آنان براي كمك ، شام را ترك كنند ، ترس از آن است كه  نصرانيان تحت فرماندهي هرقل سرزمين آنان را هدف قرار دهد ، مساجد را ويران و مردان را بكشد ، اموال را غارت و زنان را به اسارت گيرد . و اگر به مردم يمن نامه به نويسي تا به كمك بشتابند ، ايمن از مردم حبشه نخواهند بود كه بر سرزمين آنان بتازند و اموالشان را غارت و زنانشان را به اسارت گيرند و فرزندانشان را بكشند . و اگر خودت با مردم مكه و مدينه به طرف بصره و كوفه حركت كني و زمين را دور بزني تا به دشمن برسي ، مسلمانان پشتيبان و پناهگاهي نخواهند داشت تا به او تكيه كنند ؛ پس در مدينه بمان كه براي دشمن سخت‌تر و وحشت را در دل آنان بيشتر مي كند ؛ چون اگر خودت به جنگ ايرانيان بروي خواهند گفت رهبر عرب‌ها تنها مانده و نفراتش كم است و با دلگرمي بيشتري خواهند جنگيد ، پس سربازان را روانه كن وخودت بمان .(این خبر موافق نهج البلاغه است )   خدای متعال این دین را بوسیله منافقین یاری میکند :  أن الله تعالى يؤيد هذا الدين بأقوام لا خلاق لهم فيه .   حتی امام ع میگویند که پیروزی اسلام را رسول خدا ص پیشگویی کرده بودند اگر توی ابوبکر یا عمر چه بروید چه بمانید باز هم مسلمین پیروزند .      

وفي تاريخ دمشق (2/64):«وعليٌّ في القوم لم يتكلم . قال أبو بكر:ماذا ترى يا أبا الحسن؟ فقال: أرى أنك إن سرت إليهم بنفسك أو بعثت إليهم نُصرت عليهم إن شاء الله . فقال: بشرك الله بخير، ومن أين علمت ذلك؟قال: سمعت رسول الله(ص)يقول:لايزال هذا الدين ظاهراً على كل من ناوأه ، حتى يقوم الدين وأهله ظاهرون . فقال:سبحان الله ، ما أحسن هذا الحديث ، لقد سررتني به سرك الله » .     إنَّ الأَعَاجِمَ إنْ يَنْظُرُوا إلَيْكَ غَداً يَقُولُوا : هذَا أَصْلُ الْعَرَبِ، فَإذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ استَرَحْتُمْ، فَيَكُونُ ذلِكَ أَشَدَّ لِكَلَبِهِمْ عَلَيْكَ، وَطَمَعِهِمْ فِيكَ. فَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ مَسِيرِ الْقَوْمِ إلَى قِتَالِ المُسْلِمِينَ، فَإنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَكْرَهُ لِمَسِيرِهِمْ مِنْكَ، وَهُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْيِيرِ مَا يَكْرَهُ. وَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ، فَإنَّا لَمْ نَكُنْ نُقَاتِلُ فِيمَا مَضَى بِالْكَثْرَةِ، وَإنَّمَا كُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَالْمَعُونَةِ ! ترجمه هرگاه عجم ها فردا چشمشان به تو (عمر) افتد مى گويند : اساس و ريشه عرب اين است، و اگر آن را قطع كنيد راحت خواهيد شد. اين فكر آنها را در مبارزه با تو و طمع در نابودى و آزارت حريص تر و سرسخت تر مى كند. اما آنچه يادآور شدى كه آنها به سوى جنگ با مسلمانان آمده اند، (و اين دليل قوت و قدرت آنهاست و تو را نگران ساخته) خداوند بيشتر از تو حركت آنها را ناپسند مى دارد، و او بر تغيير آنچه نمى پسندد تواناتر است، و آنچه درباره تعداد زياد سربازان دشمن يادآور شدى، بدان كه ما، در گذشته در نبرد با دشمن بر اساس فزونى نفرات پيكار نمى كرديم، بلكه با يارى و كمك خداوند جنگ مى كرديم (و پيروز مى شديم).         از سخنان آنحضرت عليه السّلام است هنگاميكه عمر ابن الخطّاب با آنجناب مشورت كرد كه بسر كردگى خود با ايرانيان بجنگد ، لذا حضرت در پاسخ فرمود : اين امر پيروزى ، و شكست دين اسلام ( در جنگها وابسته ) به بسيارى و كمى سپاه نيست ، بلكه اين دين و سپاه خداوندى است كه آنرا نمايان ساخته ، و او را يارى و كمك كرده ، تا برسد بآنجائيكه بايد برسد و ظاهر گردد در هر جائيكه بايد ظاهر گردد ( اسلام با داشتن آن قوانين عاليه و دستورات نورانى خويش اغلب كره ارض را بايد فرا گيرد ، و خداوند اين معنى را به مسلمين وعده كرده ) و اگر چه عرب امروز ( از حيث نفرات بالنّسبه بدشمنان خيلى ناچيز و ) كمند لكن چون مسلمان اند ، بسيار و در پرتو اجتماع و هم آهنگى ارجمند و پيروزمندند پس تو مانند ستون پولادين گردونه در جاى خويش استوار بوده ، و آسياى جنگ را بوسيله لشگر عرب بچرخ انداخته و با آنان آتش پيكار را بر افروز ، زيرا كه تو اگر خودت از مدينه ( براى نبرد با عجم ) حركت كنى اعراب ( و دشمنان اسلام ) از اطراف و اكناف كشور بطورى بر تو هجوم كنند كه امر آنچه در پشت سر خود واگذاشته از سر حدّات ( و دفاع از نقاط دور از مركز ) بر تو لازمتر و مهمتر افتد از آنچه كه در پيش روى دارى ، زيرا فردا اگر ايرانيان نظرشان بر تو افتد گويند اين ( پادشاه و خليفه و ) اصل عرب است ، اگر او را قطع كنيد از رنج ، جنگ با عرب براى هميشه ) آسوده ميشويد ، پس اين امر حرص آنان را در كار پيكار شديدتر ، و طمع شان را در تو بيشتر ميگرداند ، و امّا اينكه گفتى عجم براى جنگ با مسلمانان حركت خواهد كرد ، پس كراهت خداوند سبحان در حركت آنان پيش از تو است ، و او بر تغيير چيزيكه از آن كراهت دارد ، از تو تواناتر است ، ديگر اينكه فزونى شماره آنها را يادآور شدى ، پس ( بدان ) ما در گذشته هيچگاه بدلگرمى زيادتى خويش با دشمن نجنگيديم ،     قال ابن أبي الحديد : قد اختلف في الحال الّذي قاله أمير المؤمنين عليه السلام ، فقيل : قاله في غزاة القادسيّة ، و قيل : في غزاة نهاوند . ذهب إلى الأخير محمّد بن جرير ، و إلى الأوّل المدائني .   حذيفة بن اليمان ، وسلمان الفارسي ، وعمار بن ياسر ، وأبو ذر الغفاري ، والمقداد بن عمرو ، وخالد بن سعيد بن العاص الأموي وأخيه عمرو ....   واگر اشکال شود که چرا شیعیان علی ع در جنگهای خلفا شرکت داشتند بفرض صحت سند مثل کمک یوسف ع به عزیز مصر همچنین عوامل نفوذی مثل علی بن یقطین و... در دستگاه حکومتی عباسیان برای کمک به شیعیان بوده است .   پس فرق اساسی بین رسول خدا ص و عترت ع در علت جنگ نیست چون رسول خدا ص هم جهاد ابتدایی داشت عمر وعثمان هم داشتند اما بحث سر کیفیت این جنگها وفتوحات است .  

بزبان دیگر اگر آنطور که رسول خدا ص گفته بودند مردم بر امامت ثقلین متحد شده بودند و تربیت وهدایت ائمه هدی را قبول و دریافت میکردند ، طوری تربیت میشدند که ائمه از انها بعنوان فرماندهان فتوحات استفاده میکردند واین فجایع تنفر آمیز توسط مغیره وسعد وقاص و خالد و زیاد و... بوقوع نمی پیوست .     خود امام تصریح دارند که :       حَالُهَا انْتِقَالٌ، وَ وَطْأَتُهَا زِلْزَالٌ، وَ عِزُّهَا ذُلٌّ، وَجِدُّهَا هَزْلٌ، وَ عُلْوُهَا سُفْلٌ. دَارُ حَرَب وَ سَلَب، وَ نَهْب وَ عَطَب. أَهْلُهَا عَلَى سَاق وَ سِيَاق، وَ لَحَاق وَ فِرَاق. قَدْ تَحَيَّرَتْ مَذَاهِبُهَا، وَ أَعْجَزَتْ مَهَارِبُهَا، وَ خَابَتْ مَطَالِبُهَا; فَأَسْلَمَتْهُمُ الْمَعَاقِلُ، وَ لَفَظَتْهُمُ الْمَنَازِلُ، وَ أَعْيَتْهُمُ الْمَحَاوِلُ: فَمِنْ نَاج مَعْقُور، وَ لَحْم مَجْزُور، وَ شِلْو مَذْبُوح، وَ دَم مَسْفُوح، وَ عَاضٍّ عَلَى يَدَيْهِ، وَ صَافِق بِكَفَّيْهِ، وَ مُرْتَفِق بِخَدَّيْهِ، وَ زَار عَلَى رَأْيِهِ، وَ رَاجِع عَنْ عَزْمِهِ; وَ قَدْ أَدْبَرَتِ الْحِيلَةُ، وَ أَقْبَلَتِ الْغِيلَةُ، (وَلاَتَ حِينَ مَنَاص) هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ! قَدْ فَاتَ مَا فَاتَ، وَ ذَهَبَ مَا ذَهَبَ، وَ مَضَتِ الدُّنْيَا لِحَالِ بَالِهَا، (فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَآءُ وَ الاَْرْضُ وَ مَا كَانُوا مُنْظَرِينَ). ترجمه حال دنيا دگرگونى (دائمى)است و گامهاى محكمش لرزان، عزّتش ذلّت، برنامه هاى جدى اش شوخى و بلندى اش عين سقوط است. دنيا سراى غارت و دزدى و ربودن (اموال و مقامات يكديگر) و تباهى و هلاكت است و اهل آن همواره آماده حركت (به سوى پايان زندگى) و پيوستن (به پيشينيان) و جدايى (از دوستان و عزيزان) هستند. راههايش حيرت زا، گريزگاههايش ضعيف و مقاصدش يأس آور و نوميدى زاست (هنگامى كه فرمان مرگ دنياپرستان صادر مى شود) دژهاى محكم صاحبان خود را تسليم مى كنند و خانه هايشان آنان را بيرون مى افكنند و تدبيرشان آنها را خسته و ناكام مى سازد. در اين حال آنها يا نجات يافته اى مجروحند يا مرده اى پاره پاره، يا سر از تن جدا شده، يا غرق به خون، يا پشيمانى كه هر دو دستش را به دندان مى گزد، يا حسرتمندى مندى كه دستها را به هم مى سايد، يا حيرت زده اى كه سر را به روى دستها تكيه داده (و به فكر فرو رفته) يا پشيمانى كه بر اشتباهات خويش تأسف مى خورد (و خود را شايسته سرزنش مى بيند) و يا از تصميم برگشته اى (كه راه چاره را در برابر خويش مسدود مى بيند. آرى!) اين در حالى است كه راه چاره بسته شده، حوادث غافلگير كننده فرا رسيده «و هنگام فرار و نجات نيست». هيهات هيهات! (در اين هنگام كار از كار گذشته) آنچه بايد از دست برود از دست رفته، گذشته ها گذشته و دنيا همچنان به راه خود ادامه مى دهد (و كسى از آنان ياد نمى كند) «نه آسمان بر آنها گريست و نه زمين، و نه به آنها مهلتى داده شد!». شرح و تفسير سرنوشت دنيا و دنياپرستان با توجه به اينكه حبّ دنيا و دلبستگى شديد به امور مادّى سرچشمه انواع گناهان و جنايات و خلافكاريهاست و با توجّه به اينكه در عصر امام به موجب فتوحات اسلامى، ثروت زيادى در كشور اسلام فراهم شده بود و عدّه اى غرق ناز و نعمت بودند، امام بارها در خطبه هايش مردم را از دنياپرستى نهى مى كند و با تعبيراتى كه در كلام ديگرى، نظير آن ديده نشده است آثار زشت دنياپرستى را بر ملا مى سازد، لذا در اين بخش از خطبه امام(عليه السلام) نخستبا پنج جمله كوتاه بر بى اعتبار بودن مواهب مادى تأكيد مى كند و مى فرمايد: «حال دنيا دگرگونى (دائمى)است و گامهاى محكمش لرزان، عزّتش ذلّت، برنامه هاى جدى اش شوخى، و بلندى اش عين سقوط است»; (حَالُهَا انْتِقَالٌ، وَ وَطْأَتُهَا زِلْزَالٌ، وَ عِزُّهَا ذُلٌّ، وَجِدُّهَا هَزْلٌ، وَ عُلْوُهَا سُفْلٌ(1)). --- 1. «علو» و «سفل» به معناى بلندى و پايينى است كه گاه به ضمّ حرف اوّل و گاه به كسر آن تلفظ مى شود. اما دگرگونى حال دنيا بر كسى پوشيده نيست چه بسا شبانگاه، بر تخت قدرت نشسته و قصد كشور گشايى دارد; ولى سحرگاه نه تن سر و نه سر تاج دارد! با يك گردش چرخ نيلوفرى نيرومندان سقوط مى كنند و ضعيفان به قدرت مى رسند و عزيزان ديروز ذليلان امروز مى گردند. اما متزلزل بودن گامهاى آن به آن علت است كه قرارگاه انسان در اين جهان دائماً متزلزل است بر هر چيز تكيه كند ـ مال، ثروت، جوانى وسلامتى ـ همه امورى متزلزلند. و امّا اينكه عزّتش عين ذلّت است، بعضى از شارحان آن را به اين معنا تفسير كرده اند كه عزّت هاى مادى و نامشروع سبب ذلّت در آخرت است و بعضى گفته اند: سبب دورى از خدا در همين دنياست; ولى تفسير روشن تر آن است كه عزّتهاى مادّى سبب وابستگيهاى شديد مى شود، وابستگيهايى كه او را به ذلت مى كشاند و براى حفظ آن بايد در مقابل هر كس و ناكس سر فرود آورد.         اين بخش از خطبه - كه به نظر مى رسد با بخش اوّل فاصله اى داشته كه مرحوم «سيّد رضى» آن قسمت را نقل نكرده; چون بناى آن بزرگوار، بر گزينش بخش هاى خاصّى از خطبه ها و گلچينى از عبارات مولا(عليه السلام) بوده است - به گفته بسيارى از شارحان نهج البلاغه، خطاب به بنى اميّه است و شاهد آن اينكه در اواخر اين بخش، نام بنى اميّه به صراحت آمده است; در حالى كه جمعى ديگر از شارحان نهج البلاغه معتقدند مخاطب در قسمت اوّل اين بخش، باقى مانده صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) و تابعين هستند و ذيل آن خطاب به بنى اميّه است و تعبيراتى كه در آغاز اين بخش است، معناى دوّم را تأييد مى كند; زيرا تعبيرات نشان مى دهد كه امام(عليه السلام) كسانى را مورد سرزنش قرار داده كه انحراف از جادّه حقّ درباره آنها غير منتظره بوده است و مى دانيم بنى اميّه در طول تاريخ گروهى ستم پيشه، مخالف اسلام و منحرف بودند. به هر حال، امام(عليه السلام) در اين بخش مى فرمايد: «شما (اى مسلمانان ضعيف الايمان) زمانى از لذّت و زرق و برق دنيا بهره برديد، و از پستان آن شير نوشيديد، كه افسارش رها، و تنگ جهازش گشوده بود!». (فَمَا احْلَوْلَتْ(1) لَكُمُ الدُّنْيَا فِي لَذَّتِهَا، وَ لاَ تَمَكَّنْتُمْ مِنْ رَضَاعِ أَخْلاَفِهَا(2) إِلاَّ مِنْ بَعْدِ مَا صَادَفْتُمُوهَا جَائِلا(3) خِطَامُهَا(4)، قَلِقاً(5) وَ ضِينُهَا)(6). اشاره به اينكه در زمان حكومت عثمان و بعد از فتوحات اسلامى و ريخت و پاش در بيت المال، شما به لذّات دنيا و زرق و برق آن دست يافتيد و همين امر، شما را از خدا دور ساخت; حاكمان مشغول ثروت اندوزى بودند و توده هاى مردم مشغول عيش و نوش. لذا در ادامه سخن مى افزايد: «(كار به جايى رسيد كه) حرام دنيا در نظر گروهى همچون درخت سدر بى خار بود و حلالش دور دست و غير موجود!». (قَدْ صَارَ حَرَامُهَا عِنْدَ أَقْوَام بِمَنْزِلَةِ السِّدْرِ الْمَخْضُودِ، وَ حَلاَلُهَا بَعِيداً غَيْرَ مَوْجُود). گروهى بر بيت المال افتاده بودند و با كمك دستياران خود آن را غارت مى كردند و اين اموال حرام در ميان مردم گسترده مى شد.   امام(ع) به زياد بن ابيه، والي بصره نوشت: «به خدا سوگند، سوگندي از روي صداقت، كه اگر به من گزارش رسد تو در بيت المال مسلمانان به كم يا زياد خيانت كرده اي و بر خلاف دستور، صرف نموده اي، بر تو سخت خواهم گرفت؛ چنان سخت گرفتني كه تو را كم مايه و گران پشت و ذليل و خوار گرداند»     اميرالمؤمنين در باب مشروعيت خويش و ناحق بودن خلافت ديگران چنين مي فرمايد: هيچ كس از اين امّت با آل محمد قابل قياس نيست . كساني كه هميشه از نعمت و بخشش معارف و علوم ، ايشان بهره مندند، با آنان برابرنيستند. (پس چگونه خود را بر اينان ترجيح مي دهند و مردم را به سوي خويش مي خوانند و حال آن كه ) آل محمد اساس و پايه دين ، وستون ايمان و يقينند؛ (زيرا به سبب هدايت و ارشاد ايشان دين اسلام بر پا است .) آل محمد كساني اند كه دورافتادگان از راه حق به آنان رجوع كرده ، واماندگان به ايشان ملحق مي شوند و خصايص امامت (علوم ، معارف حقه ، آيات و معجزات ) در آنان جمع است و بس .وصيت (رسول اكرم ) و ارث بردن (از آن وجود محترم ) درباره آنان ثابت است (و ايشان به آن حضرت نزديك تر و سزاوارترند؛ وليكن بعضي از اين امّت به وصيت آن بزرگوار عمل نكرده ، ارث او را پايمال نموده ، تخم فساد را در روي زمين پاشيدند) در اين هنگام ، حق به سوي اهلش برگشت و به جايي كه از آن خارج شده بود، منتقل گرديد؛(زيرا پيش از اين ، امارت و خلافت را غصب كرده و سزاوار اين منصب را خانه نشين كرده بودند). حضرت در اين خطبه ، در وهله اوّل مشروعيت حكومت را مخصوص اهل بيت دانسته است كه كس ديگر را ياراي برابري با آن ها در اين موضوع نيست و در مرحله بعد مي فرمايد حقّي كه متعلق به اهل بيت بوده ، از جايگاه غصبي خارج شده و به محل اصلي اش برگشته است . در يكي از شروح نهج البلاغه در اين باره آمده است : ويژگي هاي ولايت و حكومت خاص آن ها است : وَ لَهُم ْ خَصَائِص ُ حَق ِّالوِليَه. مقدم داشتن «لَهُم ْ» در اين جمله اشاره به اين است كه اين ويژگي ها منحصر به آن ها است . چگونه از همه شايسته تر نباشند، درحالي كه آن ها اساس دين و ستون يقينند، وصيت پيامبر و وراثت خلافت او در آن ها است : وَ فِيهِم ُ الوَصِيَّه وَ الوِرَاثَه. اگر پيامبر دربارهآن ها وصيت كرد و پيشوايي خلق را به آنان سپرد، به خاطر همين واقعيت ها بود، نه مسأله پيوند و خويشاوندي . پيدا است كه منظور ازوصيت و وراثت در اين جا مقام خلافت و نبوت است و حتي كساني كه ارث را در اين جا به معناي ارث علوم پيامبر گرفته اند، نتيجه اش شايستگي آن ها براي احراز اين مقام است ؛ چرا كه پيشواي خلق بايدوارث علوم پيامبر باشد. جانشين او همان وصي او است ؛ زيرا معلوم است ارث اموال ، افتخاري نيست و وصيت در مسائل شخصي وعادي ، مطلب مهمي محسوب نمي شود... . آن چه مي تواند هم رديف أَسَاس ُ الدَّين ، عِمَادُ الْيَقِين ِ و خَصَائِص ُ حَق ِّ الوِلا يَه واقع شود، همان مسأله خلافت و جانشيني رسول اللّه است . ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه هنگامي كه به جمله «در اين هنگام حق به سوي اهلش برگشت » مي رسد، مي گويد: مفهوم اين سخن اين است كه حق قبل از اين زمان در غيراهلش بوده است ، ولي ما اين سخن را توجيه و تأويل مي كنيم و مي گوييم بي شك آن حضرت از همه براي امر خلافت شايسته تر بود، اما نه به دليل اين كه نصي از پيامبر وارد شده باشد، بلكه به دليل افضليت ؛ چرا كه اوبرترين انسان بعد از رسول خدا و شايسته ترين فرد از ميان تمام مسلمانان نسبت به خلافت بود؛ ولي او حق خود را به خاطر مصلحتي ترك كرده بود. او و ساير مسلمين پيش بيني مي كردند كه در اسلام ،تنش و اضطراب پيدا شود؛ چرا كه عرب ، نسبت به علي (ع) حسدمي ورزيد و كينه او را در دل داشت . براي كسي كه نسبت به امري شايسته تر بوده است ، اما آن را ترك كرده و بعد به آن بازگشته است ،جايز است بگويد: قَدْ رَجَع َ ال مُر اءلَي أَهْلِه ِ؛ يعني كار به اهلش بازگشت . و در پاسخ به اين توجيه و تأويل نامناسب در كتاب پيام امام چنين آمده است : به يقين پيش داوري ها، مانع از اين شده است كه مفهوم چنين كلام روشني پذيرفته شود؛ زيرا اگر علي (ع) مي خواست بفرمايد پيش ازاين حق به دست اهلش سپرده نشده بود و اكنون به دست اهلش رسيده و به محل شايسته خود بازگشته است ، چه عبارتي روشن تر از اين ممكن بود بگويد؟ در پايان يادآوري اين مهم شايسته است كه حضرت علي (ع) چنان چه ازيك سو به صورت اثباتي ، ملاك هاي مشروعيت را بيان نموده اند، از سوي ديگر به صورت نفيي ملاك هاي مشروعيت خلفا را مورد نقد قرار داده اند كه عمده آن ها از اين قرار است : أ. حضرت ، در مواضع متعدد با وجود اين كه رأي اهل حل و عقد (شوراي تعيين خليفه ) و يا انتصاب از جانب خليفه سابق ، ملاك مشروعيت محسوب مي شد، تنها خويش را براي حكومت صاحب حق مطلق مي شمردند و ديگران را در اين امر، غاصب مي دانستند. رواياتي كه حضرت ، حكومت خويش رامشروع مي دانستند، مشروحاً گذشت . ب . حضرت بر اين نكته تأكيد داشتند كه اگر به اندازه چهل نفر ياورداشتم ، به پاي مي خاستم و حق خود را از آن ها باز مي ستاندم . آن حضرت رمزخانه نشيني خويش را نداشتن يار و ياور براي استيفاي حق خويش ، بازگونموده اند. بر اساس چهارمين ملاك مشروعيت نزد اهل سنت ، اطاعت از هر كس هم كه با جنگ و خونريزي سمت خلافت را عهده دار شود، واجب است ؛ زيرا بعداز تصاحب حكومت ، از مصاديق صاحبان امري خواهد بود كه خداوند درقرآن ، اطاعت از آن ها را واجب شمرده است . در اين باره بايد گفت حضرت با بيان سه ملاك انتصاب الاهي ، شايسته سالاري و گزينش مردمي ، عملاً اين نوع چهارم را رد كرده و آن را غيرمشروع دانسته اند؛ چون معنا ندارد امام ازانتصاب الاهي ، شايسته سالاري و انتخاب مردم دم بزند، اما در عين حال ،حكومت حاكم ظالمي را كه به زور، خشونت و خونريزي متصدي امرحكومت شده است ، مشروع بداند. حاكميت چنين شخص ظالمي ، هم باانتصاب الاهي و هم با شايسته سالاري منافات دارد و از آن جا كه با توسل به زور حاكم شده است ، حاكميت او نه تنها مطابق رأي و گزينش مردمي نيست ،بلكه با آن ضديت تام دارد. از سوي ديگر، اين سيره حضرت كه با گفتار و كردار خويش حكومت خلفاي سه گانه را ناحق و كار آن ها را غصب خلافت معرفي مي كند، نمايانگرآن است كه حضرت نه تنها، به اين مشروعيت و اين نوع از حكومت ها معتقدنبوده اند، بلكه با زبان اعتراض خويش بطلان و عدم حقّانيت آن را اعلام كرده اند. به علاوه ، مراد از «أُولُوا الا مْر» در اين آيه ، معناي لُغوي آن نيست تا شامل هر فرمانروا و صاحب امري بشود، بلكه براساس تفاسير و روايات صحيحي كه مورد اتفاق شيعه و سني است ، مراد از «أُولُواالا مْر» اهل بيت پيامبر مي باشند كه از حضرت علي (ع) شروع شده و تا امام زمان (عج ) امتداد يافته است . در تفسير الميزان ، در ذيل آيه أَطِيعُوا اللّه َ وَ أَطِيعُوا الرَّسُول َ وَ أُولِي الا مْرِمِنْكُم ْ، آمده است : در تفسير برهان از ابن بابويه و وي به سند خود از جابر بن عبدالله انصاري نقل كرده است : وقتي خداي عزوجل اين آيه شريف رابر پيامبر نازل كرد، به آن جناب عرضه داشتم : يا رسول اللّه ، خدا ورسولش را شناختيم ، اما «أولي الامر» كيست كه خداي تعالي اطاعت كردن آنان را دوشادوش اطاعت تو قرار داده است ؟ فرمود: اي جابر،آنان جانشينان من و امامان مسلمين بعد از منند. اولشان علي بن ابي طالب و سپس حسن و بعد حسين و... . آن حضرت نام تك تك امامان دوازده گانه را نام برد و فرمود: فقط اينان از مصاديق «أولي الامر»هستند كه اطاعتشان واجب است ، نه هر صاحب فرماني . حسن ختام اين گفتار را روايتي از اميرالمؤمنين ، در تفسير آيه نامبرده قرارمي دهيم كه صريح در مقصود است : أَعْرفُوا اللَّه َ بِاللّه ِ وَ الرَّسُول َ بِالرِّسَالَه وَ أُولِي اْلاَمْرِ بِالْمَعْرُوف ِ وَ الْعَدْل ِ وَالا ءِحْسَان ِ؛ خداوند را به خودش بشناسيد و پيامبر را به پيامبري اش ولكن اولي الامر را به خصوصيات معروف ، عدل و احسان بشناسيد. لازمه چنين كلامي اين است كه اهل منكر و ظلم و جور، صلاحيت ولايت بر امّت را ندارند. چنان چه پيدا است حضرت معناي ظاهري «أُولُواالا مْر» رامعناي واقعي آن ندانسته اند، بلكه معيارهايي را براي شناسايي اولواالامر بيان كرده اند كه تنها شامل اهل بيت و بعد از ايشان ، شامل شايستگان امّت كه داراي چنين خصوصياتي باشند، مي شود. با فرض اين كه كسي بگويد از اين آيه معناي ظاهري آن مراد است و اين آيه تأويل و توجيه برنمي تابد، بايد همچون شيخ انصاري گفت : ظاهر از عنوان «اولوا الامر» كسي است كه رجوع به امر در امور عامه اي كه شارع براي آن شخص خاصي را نصب نكرده ، واجب است . يعني رتبه حاكم و فرمانروا متأخر از كسي است كه شارع او را نصب كرده باشد. تنها در جايي كه شارع كسي را نصب نكرده باشد، بايد به اولي الامرظاهري تمكين كرد و طبيعي است كه اطاعت از صاحبان فرمان در جايي جايزاست كه فرمان او، امر به معصيت خداوند نباشد؛ زيرا فرمانروا حق امر برمعصيت را ندارد. اميرالمؤمنين در اين باره مي فرمايد: در معصيت خداوند، اطاعت هيچ مخلوقي روا نيست . براين اساس ، اطاعت از اولوا الامر و صاحب فرماني كه به فساد امر مي كند،نه تنها صلاح و مجاز نيست ، بلكه حرام است     حضرت در جلسه شورا بيشتر امتيازات خود را كه نشانگر موقعيت خاص ايشان در كنار رسول خدا(ص) بود بر شمرد و بار ديگر شايستگي خود رابه امر خلافت اثبات نمود، و وظيفه هدايتي و بلكه اتمام حجت خود راانجام داد. 6 ـ اصول گرايي حضرت و صلابت و قاطعيت و هم چنين صداقت ايشان ، درشورا بسيار زيبا ظهور كرد. آنگاه كه عبدالرحمن به حضرت پيشنهاد كردكه با ايشان بيعت كند مشروط بر اين كه به كتاب خدا و سنت رسول خدا(ص) و شيوه ابوبكر و عمر عمل نمايد، حضرت با قاطعيت از پذيرفتن قيد آخر خودداري نمود و صادقانه نظر خويش را بيان كرد، و با اين برخورد انگيزه خويش را از وارد شدن به مسائل سياسي تبيين نمود، تاديگران بدانند كه ايشان تشنه قدرت و رياست نيست و آنچه برايش مهم است انجام وظيفه و عمل به تكليف است .     از نامه هاى آنحضرت عليه السّلام است ، كه آنرا توسط مالك اشتر هنگاميكه او را بفرماندارى مصر ميگماردند ، بمصريان نگاشتند : ( گروه مصريان بدانند كه ) پاك پروردگار محمّد صلّى اللّه عليه و آله را ( بسوى بشر ) بفرستاد در حاليكه او جهانيان را ترساننده ، و پيمبران را گواه ( و تصديق كننده ) بود ، همينكه دوران آن حضرت كه درود خداى بر او باد سپرى شد ، مسلمانان پس از وى در سر امر جانشينيش با هم بنزاع برخاستند ( و كسانيكه از پيش مهيّا شده بودند كه خلافت را از خانواده آن حضرت بگردانند ، بدن پيغمبر خود را بدون كفن و دفن گذارده با ياران خودشان گروه مهاجر و انصار را جمع كرده مشغول اجراى نقشه شوم خويش شدند ، و ابى بكر را بخلافت برداشتند ) سوگند با خداى بدلم راه نمييافت و بخاطرم خطور نميكرد كه عرب ( تا اين اندازه حق شناس و فراموشكار باشد ، كه با آن همه سفارشاتى كه رسولخداى در موارد عديده از من كرده و در غدير خم ، و جاهاى ديگر مرا بخلافت منصوب داشت همه را نشنيده بيانگارد ، و بر خلاف دستور آن حضرت ديگرى را بخلافت بردارد ) و اين امر را پس از آن حضرت كه درود خداى بر او باد ، از خانواده اش بگردانند ، و از منش باز دارند ، و هيچگاه رنج و تاب من نيفزود ، جز آندم كه مردم براى بيعت از هر سوى دور فلان ( ابى بكر ) ريختند ، تا با وى بيعت كنند .... فرمودند ) آنگاه من دست ( از گرفتن حقّ خويش ، و يا بيعت كردن با ابى بكر ) باز داشتم تا اينكه ديدم گروهى از مردم راه ارتداد پيش گرفته ، و از اسلام برگشته ، و دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله را در كار از بين برون اند ، در اين هنگام ترسيدم ، اگر بيارى اسلام ، و اسلاميان ، برنخيزم رخنه و سوراخى در آن ديدار كنم كه رنج و اندوه ترميم آن مرا دشوارتر از دست رفتن حكومت بر شما باشد ، چه حكومتى كه جز متاع ( زايل شدنى ، و از دست رفتنى ) روزكى چند بيش نيست ، و محصول آن بسان سراب ( درخشان كه تشنه در بيابان آبش پندارد ) نابود شدنى ، و همچون ابر شكافته ، و از هم پراكنده گرديدنى است ، در اين هنگام ( ديدم ديگر نشستن و گوشه گرفتن جايز نيست ( تكليف شرعى من اينست كه برخيزم ، و اسلام را از خطر نابودى ، و اضمحلال رهائى بخشم پس ) در ميان آن پيش آمدها و گرفتاريها ( ى كمر شكن قد علم كرده ، و از روى اجبار ، و ناچارى با همان غارتگران حقوق خويش بيعت كرده و بهمكارى با آنان ) برخاستم ، تا اينكه باطل از ميان برخاست ، و دين از خطر نابودى رسته ، و آرامش يافت . نهج البلاغه   اما بهترین نقل در تعامل امام ع وشیخین : إن بايعت كففنا عنك ، وأكرمناك ، وقربناك  وفضلناك . وإن لم تفعل قتلناك ». (كتاب سليم/216) .   چرا شیعیان علی ع مانند حذیفه رض در فتوحات  عمر بود ؟!   شکی نیست که امام علی ع بعد از جریان سقیفه در برابر مشکلی انجام شده قرار گرفت که بایستی به بهترین نحو از آن بنفع اسلام بهره برداری کند یکی از اینها تقیه اصحابش وشرکت در دستگاه حکومت خلفای جور بود مثلا همین حذیفه رض که با کمال تقیه اهداف امام علی ع را پیاده میکرد :   وقال السرخسي:30/214: «عن النزال بن سيدة قال: جعل حذيفة يحلف لعثمان رضي الله عنه على أشياء بالله ما قالها ، وقد سمعناه يقولها ، فقلنا له: يا أبا عبد الله سمعناك تحلف لعثمان على أشياء ما قلتها ، وقد سمعناك قلتها ! فقال: إني أشتري ديني بعضه ببعض، مخافة أن يذهب كله  !!!    

همین حذیفه با صلح مناطق ایران را فتح نمود :   وخرج عبد الله بن عامر من البصرة يريد خراسان فسبق سعيداً (بن العاص) ونزل أبرشهر ، وبلغ نزوله أبرشهر سعيداً فنزل سعيد قومس ، وهي صلح صالحهم حذيفة بعد نهاوند ، فأتى جرجان فصالحوه على مائتي ألف .      وقال البلاذري:2/400: «إن المغيرة بن شعبة قدم الكوفة والياً من قبل عمر بن الخطاب ، ومعه كتاب إلى حذيفة بن اليمان بولاية آذربيجان ، فأنفذه إليه وهو بنهاوند أو بقربها ، فسار حتى أتى أردبيل ، وهي مدينة آذربيجان وبها مرزبانها وإليه جباية خراجها ، وكان المرزبان قد جمع إليه المقاتلة من أهل باجروان وميمذ والنرير وسراة والشيز والميانج وغيرهم . فقاتلوا المسلمين قتالاً شديداً أياماً ، ثم إن المرزبان صالح حذيفة عن جميع أهل آذربيجان على ثمان مئة ألف درهم وزن ثمانية ، على أن لا يقتل منهم أحداً ولا يسبيه ولا يهدم بيت نار ، ولا يعرض لأكراد البلاسجان وسبلان وساترودان، ولا يمنع أهل الشيز خاصة من الزفن في أعيادهم ، وإظهار ما كانوا يظهرونه . ثم إنه غزا موقان وجيلان ، فأوقع بهم وصالحهم على أتاوة ».   جناب حذیفه رضی الله عنه از صاحبان سر رسول خدا ص واعلم بفتن بود ونزد شیعه از ارکان اربعه و یاران خاص امیر المومنین ع که در دستگاه عمری نفوذ داشت و در عین حالیکه تقیه میکرد وگاهی از عمر تمجید ( مانند روایت ضعیف الاسناد؛ اقتدوا بالذین بعدی ....) اما با سخنانش ماهیت ظلم وغصب ونفاق حکام را بروشنی بیان مینمود مانند حدیث صحیح بخاری که میگفت امروز در زمان عمر منافقین آزادانه عمل میکنند در حالیکه در زمان رسول خدا مخفیانه رفتار میکردند و.... حذیفه سردار فاتح فتح الفتوح یعنی جنگ نهاوند بود .          

اما امام ع  در خلافت کوتاهش که دائم در جنگ با منافقین بود چکار کرد :   فتح بلاد یا هدایت عباد ؟!   أيُّهَا النَّاسُ! خُذُوهَا عَنْ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «إِنَّهُ يَمُوتُ مَنْ مَاتَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِمَيِّت، وَ يَبْلَى مَنْ بَلِيَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِبَال» فَلاَ تَقُولُوا بِمَا لاَ تَعْرِفُونَ، فَإِنَّ أَكْثَرَ الْحَقِّ فِيَما تُنْكِرُونَ، وَاعْذِرُوا مَنْ لاَ حُجَّةَ لَكُمْ عَلَيْهِ - وَ هُوَ أَنَا - ، أَلَمْ أَعْمَلْ فِيكُمْ بِالثَّقَلِ الاَْكْبَرِ! وَ أَتْرُكْ فِيكُمُ الثَّقَلَ الاَْصْغَرَ! قَدْ رَكَزْتُ فِيكُمْ رَايَةَ الاِْيمَانِ، وَ وَقَفْتُكُمْ عَلَى حُدُودِ الْحَلاَلِ وَالْحَرَامِ، وَأَلْبَسْتُكُمُ الْعَافِيَةَ مِنْ عَدْلِي، وَ فَرَشْتُكُمُ الْمَعْرُوفَ مِنْ قَوْلِي وَ فِعْلِي، وَأَرَيْتُكُمْ كَرَائِمَ الاَْخْلاَقِ مِنْ نَفْسِي، فَلاَ تَسْتَعْمِلُوا الرَّأْيَ فِيمَالاَ يُدْرِكُ قَعْرَهُ الْبَصَرُ، وَلاَتَتَغَلْغَلُ إِلَيْهِ الْفِكَرُ. ترجمه اى مردم! اين حقيقت را از خاتم پيامبران(صلى الله عليه وآله) بگيريد (نه از خلفای جور)  كه فرمود: «كسانى كه از ما مى ميرند، در حقيقت نمرده اند و آن كس كه از ما جسدش كهنه شده، در واقع كهنه نشده.» پس آنچه را نمى دانيد، نگوئيد; چرا كه بسيارى از حقايق در امورى است كه انكار مى كنيد و كسى را كه دليلى بر ضدّ او نداريد، معذور داريد، - و آن كس منم- آيا من به ثقلِ اكبر =[ قرآن مجيد] در ميان شما عمل نكردم، و آيا در ميان شما، ثقلِ اصغر =[عترت پيامبر(صلى الله عليه وآله)] را باقى نگذاردم (و پاسدارى ننمودم). پرچم ايمان را در ميان شما نصب كردم و پايه هاى آن را محكم نمودم و شما را به حدود حلال و حرام آگاه ساختم، و جامه عافيت را به عدل خود، بر شما پوشاندم; و بساط كارهاى نيك را با سخن و عمل خود، در ميان شما گستردم; و فضايل اخلاقى را از سوى خود، به شما نشان دادم. بنابراين، وهم و گمان خود را در آنجا كه چشم، ژرفاى آن را نمى بيند و فكر، توانايى جولان در آن را ندارد، به كار نبريد.   وقال علی رضی الله عنه یؤخذ على الجاهل عهد بطلب العلم حتى أخذ على العلماء عهد ببذل العلم للجهال .   بر افراد جاهل پیمان بر یادگیری ودانش اندوزی وبر دانشمندان پیمان بر آموختن به نادانان گرفته شده است.   جامع بیان العلم وفضله ، یوسف بن عبد البر النمری (متوفای463 هـ) ج 1 ، ص 122 ، ناشر : دار الکتب العلمیة - بیروت – 1398 .   این عمل یعنی تربیت صحیح مردم  یکی از دلایل قبول خلافت توسط علی ع بود نه صرف کشور گشایی وکسب غنیمت و تاراج اموال مردم :   در فتح قادسيه دو تن از فرماندهان سپاه اسلام، منذر بن حسان ضبّي (فرمانده هشت هزار نفر از قلب لشكر سعد بن ابي وقاص) با جرير بن عبدالله جبلي (فرماندة قريب به ده هزار نفر از جناح راست لشكر) بر سر تصاحب لباس‌هاي قيمتي يكي از بزرگان سپاه ايران با يكديگر درگير شدند. فتوح احمد ابن اعثم   علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن الحكم بن مسكين، عن عبدالملك بن عمرو قال: قال لي أبوعبدالله عليه السلام: يا عبدالملك مالي لا أراك تخرج إلى هذه المواضع التي يخرج إليها أهل بلادك؟ قال: قلت: وأين؟ فقال: جدة وعبادان والمصيصة وقزوين فقلت: انتظارا لامركم والاقتداء بكم، فقال: أي والله لوكان خيرا ماسبقونا إليه؟ قال: قلت له: فإن الزيدية يقولون: ليس بيننا وبين جعفر خلاف إلا أنه لايرى الجهاد، فقال: أنا لا أراه؟ ! بلى والله إني لاراه ولكن أكره أن أدع علمي إلى جهلهم.  کافی .   امام صادق(ع) به من فرمود: اى عبدالملک! چرا نمى‏بینم به این جاهایى که همشهریان تو مى‏روند بروى؟ عرض کردم: کجا؟ فرمود: جده، عبادان، مصیصه و قزوین. عرض‏کردم: به جهت انتظار فرمان شما و پیروى از شما. حضرت فرمود: بلى، به خدا قسم اگر رفتن به این شهرها خوب بود برماپیشى نمى‏جستند. عرض کردم: زیدیه مى‏گویند:میان ما و جعفر اختلافى نیست جز این که او جهاد را جایز نمى‏شمرد. فرمود: من جایز نمى‏شمرم؟! واللّه، من جایز مى‏دانم اما دوست ندارم علم و آگاهى خود را ترک کرده ودر پى نادانى آنها باشم     در شهرهای ما محلی به نام قزوین است که درآن خود رابرای جهاد آماده می کنند و در محلی به نام دیلم دشمنان هستند. آیا اجازه جهاد یا اجازه آمادگی برای جهاد هست؟ حضرت فرمود: این خانه را داشته باشید و به قصد زیارت به سوی آن بروید. او دوباره همان حرف را تکرار کرد حضرت فرمود: این خانه را داشته باشید و به طرف آن سفر کنید، آیا یکی از شما دوست ندارد که درخانه اش باشد، برعیالش از دسترنج خود خرج کند و منتظر فرمان ما باشد؟ اگر چنین کند مثل کسی می شود که درخدمت رسول خدا در بدر حاضر بوده است. اگر درحال انتظار دستوربمیرد مثل کسی است که با قائم ما درخیمه آن حضرت جان داده باشد. (آن وقت دو انگشت سبابه و میانی خود را به هم چسباند و فرمود:) نمی گویم این طور می شود.(آن گاه انگشت سبابه و انگشت میانی خود را به هم چسباند و فرمود:) زیرا این انگشت از این یکی بلندتر است. امام رضا(ع) فرمود: راست گفته است.   حتی ائمه ع شیعیان را از مشارکت در چنین جنگهایی برحذر میداشتند مگر بجهت اموری دیگر که اهمیتش بیشتر بود برای حفط حقوق و جان سایر شیعیان  : أنهم (عليهم السلام) كانوا لا يشجعون شيعتهم، بل ويمنعونهم من الاشتراك في تلك الحروب، ولا يوافقون حتى على المرابطة في الثغور أيضاً، ولا يقبلون منهم حتى ببذل المال في هذا السبيل، حتى ولو نذروا ذلك الوسائل ج 11 ص 22 عن قرب الإسناد ص 150 والكافي ج 5 ص 21 والتهذيب ج 6 ص 125.   البته این منافی دفاع از کیان تشیع نیست همچنین جنگهای صدر اسلام با وجود ظلمهای بسیاری که بر مردم داشت اما باعث شد ملل دیگر با اسلام آشنا شوند   البته جهاد ابتدایی حرام است و فقط در حضور معصوم باید باشد .   (الكافي- 8: 31 رقم 5) محمد بن علي بن معمر، عن محمد ابن علي، عن عبد اللَّه بن أيوب الأشعري، عن عمرو الأوزاعي، عن عمرو بن شمر، عن سلمة بن كهيل، عن الهيثم بن التيهان أن أمير المؤمنين عليه السلام خطب الناس بالمدينة، فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ كَانَ حَيّاً بِلَا كَيْفٍ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كَانٌ وَ لَا كَانَ لِكَانِهِ كَيْفٌ وَ لَا كَانَ لَهُ أَيْنٌ وَ لَا كَانَ فِي شَيْ‏ءٍ وَ لَا كَانَ عَلَى شَيْ‏ءٍ وَ لَا ابْتَدَعَ لِكَانِهِ مَكَاناً وَ لَا قَوِيَ بَعْدَ مَا كَوَّنَ شَيْئاً وَ لَا كَانَ ضَعِيفاً قَبْلَ أَنْ يُكَوِّنَ شَيْئاً وَ لَا كَانَ مُسْتَوْحِشاً قَبْلَ أَنْ يَبْتَدِعَ شَيْئاً وَ لَا يُشْبِهُ شَيْئاً وَ لَا كَانَ خِلْواً عَنِ الْمُلْكِ قَبْلَ إِنْشَائِهِ وَ لَا يَكُونُ خِلْواً مِنْهُ بَعْدَ ذَهَابِهِ كَانَ إِلَهاً حَيّاً بِلَا حَيَاةٍ وَ مَالِكاً قَبْلَ أَنْ يُنْشِئَ شَيْئاً وَ مَالِكاً بَعْدَ إِنْشَائِهِ لِلْكَوْنِ وَ لَيْسَ يَكُونُ لِلَّهِ كَيْفٌ وَ لَا أَيْنٌ وَ لَا حَدٌّ يُعْرَفُ وَ لَا شَيْ‏ءٌ يُشْبِهُهُ وَ لَا يَهْرَمُ لِطُولِ بَقَائِهِ وَ لَا يَضْعُفُ لِذُعْرَةٍ وَ لَا يَخَافُ كَمَا تَخَافُ خَلِيقَتُهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ لَكِنْ سَمِيعٌ بِغَيْرِ سَمْعٍ وَ بَصِيرٌ بِغَيْرِ بَصَرٍ وَ قَوِيٌّ بِغَيْرِ قُوَّةٍ مِنْ خَلْقِهِ لَا تُدْرِكُهُ حَدَقُ النَّاظِرِينَ وَ لَا يُحِيطُ بِسَمْعِهِ سَمْعُ السَّامِعِينَ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً كَانَ بِلَا مَشُورَةٍ وَ لَا مُظَاهَرَةٍ وَ لَا مُخَابَرَةٍ وَ لَا يَسْأَلُ أَحَداً عَنْ شَيْ‏ءٍ مِنْ خَلْقِهِ أَرَادَهُ لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرْسَلَهُ بِالْهُدى‏ وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ* فَبَلَّغَ الرِّسَالَةَ وَ أَنْهَجَ الدَّلَالَةَ ص- أَيُّهَا الْأُمَّةُ الَّتِي خُدِعَتْ فَانْخَدَعَتْ وَ عَرَفَتْ خَدِيعَةَ مَنْ خَدَعَهَا فَأَصَرَّتْ عَلَى مَا عَرَفَتْ وَ اتَّبَعَتْ أَهْوَاءَهَا وَ ضَرَبَتْ فِي عَشْوَاءِ غَوَايَتِهَا وَ قَدِ اسْتَبَانَ لَهَا الْحَقُّ فَصَدَّتْ عَنْهُ وَ الطَّرِيقُ الْوَاضِحُ فَتَنَكَّبَتْهُ أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوِ اقْتَبَسْتُمُ الْعِلْمَ مِنْ مَعْدِنِهِ وَ شَرِبْتُمُ الْمَاءَ بِعُذُوبَتِهِ وَ ادَّخَرْتُمُ الْخَيْرَ مِنْ مَوْضِعِهِ وَ أَخَذْتُمُ الطَّرِيقَ مِنْ وَاضِحِهِ وَ سَلَكْتُمْ مِنَ الْحَقِّ نَهْجَهُ لَنَهَجَتْ بِكُمُ السُّبُلُ وَ بَدَتْ لَكُمُ الْأَعْلَامُ وَ أَضَاءَ لَكُمُ الْإِسْلَامُ فَأَكَلْتُمْ رَغَداً وَ مَا عَالَ فِيكُمْ عَائِلٌ وَ لَا ظُلِمَ مِنْكُمْ مُسْلِمٌ وَ لَا مُعَاهَدٌ وَ لَكِنْ سَلَكْتُمْ سَبِيلَ الظَّلَامِ فَأَظْلَمَتْ عَلَيْكُمْ دُنْيَاكُمْ بِرُحْبِهَا وَ سُدَّتْ عَلَيْكُمْ أَبْوَابُ الْعِلْمِ فَقُلْتُمْ بِأَهْوَائِكُمْ وَ اخْتَلَفْتُمْ فِي دِينِكُمْ فَأَفْتَيْتُمْ فِي دِينِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ اتَّبَعْتُمُ الْغُوَاةَ فَأَغْوَتْكُمْ وَ تَرَكْتُمُ الْأَئِمَّةَ فَتَرَكُوكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ تَحْكُمُونَ بِأَهْوَائِكُمْ إِذَا ذُكِرَ الْأَمْرُ سَأَلْتُمْ أَهْلَ الذِّكْرِ فَإِذَا أَفْتَوْكُمْ قُلْتُمْ هُوَ الْعِلْمُ بِعَيْنِهِ فَكَيْفَ وَ قَدْ تَرَكْتُمُوهُ- وَ نَبَذْتُمُوهُ وَ خَالَفْتُمُوهُ رُوَيْداً عَمَّا قَلِيلٍ تَحْصُدُونَ جَمِيعَ مَا زَرَعْتُمْ وَ تَجِدُونَ وَخِيمَ مَا اجْتَرَمْتُمْ وَ مَا اجْتَلَبْتُمْ وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي صَاحِبُكُمْ وَ الَّذِي بِهِ أُمِرْتُمْ وَ أَنِّي عَالِمُكُمْ وَ الَّذِي بِعِلْمِهِ نَجَاتُكُمْ وَ وَصِيُّ نَبِيِّكُمْ وَ خِيَرَةُ رَبِّكُمْ وَ لِسَانُ نُورِكُمْ وَ الْعَالِمُ بِمَا يُصْلِحُكُمْ فَعَنْ قَلِيلٍ رُوَيْداً يَنْزِلُ بِكُمْ مَا وُعِدْتُمْ وَ مَا نَزَلَ بِالْأُمَمِ قَبْلَكُمْ وَ سَيَسْأَلُكُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْ أَئِمَّتِكُمْ مَعَهُمْ تُحْشَرُونَ وَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ غَداً تَصِيرُونَ أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ كَانَ لِي عِدَّةُ أَصْحَابِ طَالُوتَ أَوْ عِدَّةُ أَهْلِ بَدْرٍ وَ هُمْ أَعْدَاؤُكُمْ لَضَرَبْتُكُمْ بِالسَّيْفِ حَتَّى تَئُولُوا إِلَى الْحَقِّ وَ تُنِيبُوا لِلصِّدْقِ فَكَانَ أَرْتَقَ لِلْفَتْقِ وَ آخَذَ بِالرِّفْقِ  اللَّهُمَّ فَاحْكُمْ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ- قَالَ ثُمَّ خَرَجَ مِنَ الْمَسْجِدِ فَمَرَّ بِصِيرَةٍ فِيهَا نَحْوٌ مِنْ ثَلَاثِينَ شَاةً فَقَالَ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ لِي رِجَالًا يَنْصَحُونَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لِرَسُولِهِ بِعَدَدِ هَذِهِ الشِّيَاهِ لَأَزَلْتُ ابْنَ آكِلَةِ الذِّبَّانِ عَنْ مُلْكِهِ قَالَ فَلَمَّا أَمْسَى بَايَعَهُ ثَلَاثُمِائَةٍ وَ سِتُّونَ رَجُلًا عَلَى الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع اغْدُوا بِنَا إِلَى أَحْجَارِ الزَّيْتِ مُحَلِّقِينَ وَ حَلَقَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فَمَا وَافَى مِنَ الْقَوْمِ مُحَلِّقاً إِلَّا أَبُو ذَرٍّ وَ الْمِقْدَادُ وَ حُذَيْفَةُ بْنُ الْيَمَانِ وَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ وَ جَاءَ سَلْمَانُ فِي آخِرِ الْقَوْمِ فَرَفَعَ يَدَهُ إِلَى السَّمَاءِ فَقَالَ- اللَّهُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي كَمَا اسْتَضْعَفَتْ بَنُو إِسْرَائِيلَ هَارُونَ اللَّهُمَّ فَ إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِي وَ ما نُعْلِنُ وَ ما يَخْفى‏ عَلَيْكَ شَيْ‏ءٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ ... تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ أَمَا وَ الْبَيْتِ وَ الْمُفْضِي إِلَى الْبَيْتِ- [وَ فِي نُسْخَةٍ وَ الْمُزْدَلِفَةِ] وَ الْخِفَافِ إِلَى التَّجْمِيرِ- لَوْ لَا عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَيَّ النَّبِيُّ الْأُمِّيُّ ص لَأَوْرَدْتُ الْمُخَالِفِينَ خَلِيجَ الْمَنِيَّةِ وَ لَأَرْسَلْتُ عَلَيْهِمْ شَآبِيبَ صَوَاعِقِ الْمَوْتِ وَ عَنْ قَلِيلٍ سَيَعْلَمُون‏ . ابو الهيثم بن التيهان مى‏گويد: امير المؤمنين عليه السّلام در مدينه چنين خطبه خواند: سپاس از آن خدايى است كه خدايى جز او نيست، زنده‏اى كه چگونگى ندارد، و پديد نيامده است، و براى هستى او چگونه بودنى نيست، و مكانى ندارد، و در چيزى نباشد، و بر فراز چيزى قرار نگرفته باشد، و براى خود مكانى نيافريده باشد، و پس از اينكه چيزى را آفريد از او نيروى تازه‏اى نگرفت، و پيش از آنكه چيزى را پديد آورد ناتوان نبوده است، و پيش از آفرينش چيزى هراس نداشته، و از تنهايى خود نگران نبوده. به چيزى نماند، و پيش از آفرينش خود بى‏سلطنت نبوده، و پس از آنكه هر آنچه آفريده از ميان برود باز هم بى‏سلطنت نشود. معبودى بوده زنده امّا نه به زندگى عرضى، و مالك بوده پيش از آنكه چيزى را بيافريند، و مالك است پس از آفرينش هستى. براى خداوند نيست چگونگى مكان، و نه اندازه‏اى كه شناخته شود، و نه چيزى كه بدو مانند باشد. پايندگى طولانى او پيرش نسازد، و از وحشتى ناتوانى نگيرد. او آنچنان كه مخلوقاتش رايزنى و يارى و گرفتن آگاهى از ديگرى بر او لازم نيست، و هر چه را از خلق خود خواهد از ديگرى نپرسد و كسب تكليف نكند. ديدگان، او را در نيابند و او ديدگان را درمى‏يابد و اوست لطيف و خبير. من گواهى مى‏ دهم كه نيست خدايى جز اللَّه، يكى است و شريكى ندارد، و گواهى مى‏دهم كه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بنده و پيامبر اوست كه خداوند او را با هدايت و دين حق فرستاده است، تا او را بر همه دين آشكار سازد، اگر چه مشركان را ناخوش آيد، و او رسالت خود را رساند و راه هدايت را نمود. اى امّتى كه فريبش دادند و فريب خورد، و فريب فريبكار خود را فهميد و دانسته بر پذيرش اين فريب پافشارى كرد، و از هوى و هوس خويش پيروى نمود، و خود را به تاريكى گمراهى افكند، و با اينكه حق و راستى برايش هويدا و آشكار بود، از آن روى برتافت و به راه روشن پشت كرد، و از آن به كژراهه رفت! سوگند به آنكه دانه را شكافت،و جان‏دار را آفريد، اگر شما دانش را از معدنش كسب مى‏كرديد، و آب را گوارا و شيرين نوش مى‏نموديد، و خوبى را از جايگاهش ذخيره مى‏گرفتيد و راه را از آنجا كه روشن است مى‏پيموديد، و به روش درست مى‏رفتيد، راهها در برابر شما همواره بود، و نشانه‏ ها براى شما پديدار، و اسلام براى شما مى‏درخشيد، و خوش و فراوان مى‏خورديد، و ديگر در ميان شما كسى يافت نمى‏شد كه گرسنه باشد، و ديگر بر مسلمان يا هم كيش شما ستم روا نمى‏شد، ولى شما راه تاريكى پيموديد، و دنيا با همه گستردگى بر شما تيره و تار شد، و درهاى علم و دانش بر شما بسته گرديد. شما با هواى نفس سخن گفتيد، و در دين اختلاف كرديد، و ندانسته به احكام دين فتوى داديد، و در پى گمراهان به راه افتاديد تا شما را گمراه كردند، و امامان بر حق را رها كرديد، و آنها نيز شما را وانهادند و به وضعى افتاديد كه به دلخواه خود داورى كنيد، نه به حق. هر گاه مسأله‏ اى پيش مى‏آمد از اهل ذكر مى‏پرسيديد، و چون نظرى براى شما مى‏دادند سخن ايشان را همان دانش تلقّى مى‏كرديد، پس چگونه شد كه آنها را رها نموديد، و پشت سر نهاديد و با ايشان به مخالفت برخاستيد. آرام باشيد كه به زودى آنچه را كشتيد خواهيد درويد، و سرانجام جرم‏هاى خود را، و هر آنچه را به سوى خود جلب كرديد، خواهيد ديد. سوگند به آنكه دانه را شكافت و سبز كرد، و جاندار را آفريد و بدان روح بخشيد، هر آينه مى‏دانيد كه منم صاحب الامر و پيشواى شما، و كسى كه بايد از او فرمان بريد و پيرويش كنيد، و منم دانشمند و عالم شما، در آنچه شما را اصلاح كند، و آنكه به وسيله دانشش شما را نجات تواند بخشيد. منم وصىّ پيامبر شما و برگزيده پروردگارتان و زبان قرآنتان و دانا به مصلحت شما، و پس از اندك مدّتى آرام آرام بر شما فرود خواهد آمد، آنچه را وعده داده شديد، و آنچه به امّت‏هاى پيش از شما نازل شده است، و بتحقيق خدا شما را در باره امامانتان بازپرسى كند، با آنان محشور خواهيد شد و فردا به درگاه خداوند عزّ و جل خواهيد رفت. بخدا سوگند اگر به شماره ياران طالوت، يا شماره ياران بدر، ياور داشتم هر آينه با تيغ‏ شما را مى‏زدم تا به حق برگرديد،  و به راستى گراييد، و اين كار براى پيوند شكاف و نرمش بهتر بود. خدايا ميان ما به حق حكم فرما كه تو بهترين حاكم هستى. راوى مى‏گويد: امام عليه السّلام سپس از مسجد بيرون رفت و به آغلى رسيد كه در آن حدود سى گوسفند بود. امام عليه السّلام فرمود: بخدا اگر براى من مردانى بودند به شماره اين گوسفندان كه براى خداوند عزّ و جل و رسولش خيرخواه بودند پسر زن مگس خوار را از سلطنتش برمى‏داشتم. راوى مى‏گويد: چون شب شد سيصد و شصت كس با وى بيعت كردند تا دم مرگ، پس امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: به هنگام بامداد در محلّ احجار الزيت گرد آييد، و براى نشانى همه سرها را بتراشيد، و خود امير المؤمنين هم سرش را تراشيد، و از آن جمع سر تراشيده در وعده‏ گاه حاضر نشدند مگر ابو ذر و مقداد و حذيفة بن يمان و عمار بن ياسر، و سلمان هم در آخر آنان رسيد، و آن حضرت دست بر آسمان برداشت و فرمود: خدايا! اين مردم مرا خوار شمردند، چونان كه بنى اسرائيل هارون را. بار خدايا! تو مى‏دانى آنچه را نهان و عيان مى‏داريم، و هيچ چيز در زمين و آسمان بر تو پنهان نيست، مرا مسلمان از دنيا بر و به نيكان برسان. سوگند بخانه كعبه و آنكه دست به كعبه سايد، و هم سوگند بمزدلفه و گام‏هايى كه براى رمى جمره بردارند، اگر نبود سفارش و عهدى كه پيغمبر امّى به من كرده است، من همه مخالفان را به درّه مرگ مى‏افكندم، و بر آنها آذرخش مرگ مى‏باراندم، و به همين زودى خواهيد دانست.   الخرائج والجرائح للقطب الراوندي : عن دعبل الخزاعي قال: حدثنا الرضا عن أبيه عن جده عليهم السلام قال: كنت عند [أبي] الباقر عليه السلام إذ دخل عليه جماعة من الشيعة وفيهم جابر بن يزيد، فقالوا: هل رضي أبوك علي (3) بإمامة الاول والثاني ؟ قال: اللهم لا، قالوا: فلم نكح من سبيهم خولة الحنفية إذا لم يرض بإمامتهم ؟ فقال الباقر عليه السلام امض يا جابر بن يزيد إلى منزل جابر بن عبد الله الانصاري فقل له: إن محمد بن علي يدعوك، قال جابر بن يزيد، فأتيت منزله وطرقت عليه الباب، فناداني جابر ابن عبد الله الانصاري من داخل الدار: اصبر يا جابر بن يزيد، فقلت في نفسي: أين (4) علم جابر الانصاري أني جابر بن يزيد ولا يعرف الدلائل إلا الائمة من آل محمد عليهم السلام ؟ والله لاسألنه إذا خرج إلي، فلما خرج قلت له: من أين علمت أني   جابر (1) وأنا على الباب وأنت داخل الدار ؟ قال: خبرني (2) مولاي الباقر عليه السلام البارحة أنك تسأله (3) عن الحنفية في هذا اليوم، وأنا أبعثه إليك يا جابر بكرة غدو أدعوك، فقلت: صدقت، قال: سربنا، فسرنا جميعا حتى أتينا المسجد، فلما بصر مولاي الباقر عليه السلام بنا ونظر إلينا قال للجماعة: قوموا إلى الشيخ فاسألوه حتى ينبئكم بما سمع ورأى، فقالوا: يا جابر هل راض إمامك علي بن أبي طالب عليه السلام بإمامة من تقدم ؟ قال: اللهم لا، قالوا: فلم نكح من سبيهم (4) إذ لم يرض بإمامتهم ؟ قال جابر: آه آه لقد ظننت أني أموت ولا اسأل عن هذا، إذ سألتموني (5) فاسمعوا وعوا، حضرت السبي وقد ادخلت الحنفية فيمن ادخل، فلما نظرت إلى جميع الناس عدلت إلى تربة رسول الله صلى الله عليه واله فرنت وزفرت زفرة وأعلنت بالبكاء والنحيب ثم نادت: السلام عليك يا رسول الله صلى الله عليه واله وعلى أهل بيتك من بعدك هؤلاء امتك سبينا (6) سبي النوب (7) والديلم، والله ماكان لنا إليهم من ذنب إلا الميل إلى أهل بيتك، فجعلت (8) الحسنة سيئة والسيئة حسنة فسبينا، ثم انعطفت (9) إلى الناس وقالت: لم سبيتمونا وقد أقررنا ؟ بشهادة أن لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله صلى الله عليه واله قالوا (10): منعتمونا الزكاة، قالت: هب الرجال منعوكم فما بال النسوان ؟ فسكت المتكلم كأنما القم حجرا، ثم ذهب إليها طلحة وخالد يرميان في التزويج إليها   همچنین در الكتاب : شرح مئة كلمة- ابن ميثم البحراني قضیه خوله حنفیه آمده است : (اي الخرائج والجرائح للقطب الراوندي) عن دعبل الخزاعى قال: حدثنى الرضا عن أبيه عن جده عليهم السلام قال: كنت عند أبي الباقر إذ دخل عليه جماعة من الشيعة وفيهم جابر بن يزيد فقالوا: هل رضى ابوك على بامامة الاول والثانى ؟ - قال: اللهم، لا قالوا: فلم نكح من سبيهم خولة الحنفية إذا لم يرض بامامتهم ؟ - فقال الباقر: امض يا جابر بن يزيد الى منزل - جابر بن عبد الله الانصاري فقل له: ان محمد بن على يدعوك، قال جابر بن زيد فأتيت منزله وطرقت عليه الباب فناداني جابر بن عبد الله الانصاري من داخل الدار: اصبر يا جابر بن يزيد، قلت في نفسي من اين علم جابر الانصاري انى جابر بن يزيد ولا يعرف الدلائل الا الائمة من آل - محمد عليهم السلام والله لاسألنه إذا خرج الى، فلما خرج قلت له: من اين علمت انى جابر .....   از امام باقر (ع)  پرسيدند: «جد بزرگوارتان با اسيري به نام خوله ازدواج كرد؟» امام فرمود: «من پاسخ شما را نمي‌گويم. اين موضوع را از جابر بن‌عبدالله انصاري بپرسيد كه در آن واقعه حاضر بوده است». آنان نزد «جابر» رفتند و او گفت: من گمان مي­كردم كه مي­ميرم و كسي اين حقيقت را از من نمي­پرسد. بشنويد و فراگيريد! اسيران را حاضر كردند و «خوله حنفيه» وارد شد و به مردم نگريست. آن‌گاه به سوي قبر رسول خدا (ص)  رفت و ناليد و آه كشيد و با صداي بلند گريست و گفت: «سلام من بر تو اي رسول خدا و بر اهل‌بيت تو. اين امت تو ما را مانند اهل نوبه و ديلم اسير كردند. ما گناهي جز اين نداشتيم كه دوستان اهل‌بيت تو بوديم. هنگامي كه بر سر ما ريختند گفتيم: چرا ما را اسير مي­كنيد؟ ما كه شهادتين مي­گوييم. گفتند: زكات نداده‌ايد. گفتيم: مردان ما زكات ندادند زنان چه تقصير دارند؟ آنان ساكت شدند؛ گويي كه سنگ در دهان داشتند»   خرايج و الجرائح، قطب راوندي، صص90 ـ 92؛ بحارالانوار، ج 42، صص82 و 85.          

اما در مورد مشورت دادن بعمر مثل مشورت و کمک یوسف ع به فرعون مصر و .... : 146 و من كلام له ع ؟ لعمر بن الخطاب ؟ و قد استشاره في الشخوص لقتال الفرس بنفسه   از سخنان آنحضرت عليه السّلام است هنگاميكه عمر ابن الخطّاب با آنجناب مشورت كرد كه بسر كردگى خود با ايرانيان بجنگد ، لذا حضرت در پاسخ فرمود : اين امر پيروزى ، و شكست دين اسلام ( در جنگها وابسته ) به بسيارى و كمى سپاه نيست ، بلكه اين دين و سپاه خداوندى است كه آنرا نمايان ساخته ، و او را يارى و كمك كرده ، تا برسد بآنجائيكه بايد برسد و ظاهر گردد در هر جائيكه بايد ظاهر گردد ( اسلام با داشتن آن قوانين عاليه و دستورات نورانى خويش اغلب كره ارض را بايد فرا گيرد ، و خداوند اين معنى را به مسلمين وعده كرده ) و اگر چه عرب امروز ( از حيث نفرات بالنّسبه بدشمنان خيلى ناچيز و ) كمند لكن چون مسلمان اند ، بسيار و در پرتو اجتماع و هم آهنگى ارجمند و پيروزمندند پس تو مانند ستون پولادين گردونه در جاى خويش استوار بوده ، و آسياى جنگ را بوسيله لشگر عرب بچرخ انداخته و با آنان آتش پيكار را بر افروز ، زيرا كه تو اگر خودت از مدينه ( براى نبرد با عجم ) حركت كنى اعراب ( و دشمنان اسلام ) از اطراف و اكناف كشور بطورى بر تو هجوم كنند كه امر آنچه در پشت سر خود واگذاشته از سر حدّات ( و دفاع از نقاط دور از مركز ) بر تو لازمتر و مهمتر افتد از آنچه كه در پيش روى دارى ، زيرا فردا اگر ايرانيان نظرشان بر تو افتد گويند اين ( پادشاه و خليفه و ) اصل عرب است ، اگر او را قطع كنيد از رنج ، جنگ با عرب براى هميشه ) آسوده ميشويد ، پس اين امر حرص آنان را در كار پيكار شديدتر ، و طمع شان را در تو بيشتر ميگرداند ، و امّا اينكه گفتى عجم براى جنگ با مسلمانان حركت خواهد كرد ، پس كراهت خداوند سبحان در حركت آنان پيش از تو است ، و او بر تغيير چيزيكه از آن كراهت دارد ، از تو تواناتر است ، ديگر اينكه فزونى شماره آنها را يادآور شدى ، پس ( بدان ) ما در گذشته هيچگاه بدلگرمى زيادتى خويش با دشمن نجنگيديم ، بلكه به پشتيبانى نصرت و يارى از جانب خدا جنگ كرديم ( و پيروز شديم )     البته دلیلش هم حفاظت از اصل اسلام در آن شرایط بحرانی بود :   كما في نهج البلاغة:3/118، والغارات للثقفي: 1/307، والإمامة والسياسة:1/133:«فأمسكت يدي حتى رأيت راجعة الناس قد رجعت عن الإسلام يدعون إلى محق دين محمد(ص)! فخشيت إن لم أنصر الإسلام وأهله أن أرى فيه ثلماً أو هدماً ، تكون المصيبة به عليَّ أعظم من فوت ولايتكم، التي إنما هي متاع أيام قلائل، يزول منها ما كان كما يزول السراب، أو كما يتقشع السحاب.فنهضت في تلك الأحداث حتى زاح الباطل وزهق، واطمأن الدين وتنهنه».ومعنى تنهنه: سكن واطمأن .   من الطبري:3/313:   «لم يزل أهل أفريقية من أطوع البلدان وأسمعهم إلى زمان هشام بن عبد الملك حتى دب إليهم أهل العراق ، واستثاروهم ، فشقوا العصا وفرقوا بينهم إلى اليوم وكانوا يقولون: لا نخالف الأئمة بما تجني العمال ، فقالوا لهم: إنما يعمل هؤلاء بأمر أولئك . فقالوا حتى نَخْبُرَهُم ، فخرج ميسرة في بضعة وعشرين رجلاً فقدموا على هشام فلم يؤذن لهم ، فدخلوا على الأبرش فقالوا: أبلغ أمير المؤمنين: أن أميرنا يغزو بنا وبجنده ، فإذا غنمنا نفَّلهم ويقول: هذا أخلص لجهادنا . وإذا حاصرنا مدينة قدَّمنا وأخَّرهم ويقول: هذا ازديادٌ في الأجر ، ومثلنا كفى إخوانه !  ثم إنهم عمدوا إلى ماشيتنا، فجعلوا يبقرون بطونها عن سخالها ، يطلبون الفراء البيض لأمير المؤمنين ، فيقتلون ألف شاة في جلد ، فاحتملنا ذلك !   ثم إنهم سامونا أن يأخذوا كل جميلة من بناتنا ! فقلنا: لم نجد هذا في كتاب ولا سنة ، ونحن مسلمون . فأحببنا أن نعلم أعن رأي أمير المؤمنين هذا، أم لا »!   ويذكر نص آخر: أن قتيبة بن مسلم أوقع بأهل الطالقان، فقتل من أهلها مقتلة عظيمة لم يسمع بمثلها، وصلب منهم سماطين: أربعة فراسخ في نظام واحد الرجل بجنب الرجل، وذلك مما كسر جموعهم» ! ( النهاية:9/78).  كما أن بعضهم يعطي أماناً لبلد في جرجان ، على أن لا يقتل منهم رجلاً واحداً، فيقتلهم جميعاً إلا رجلاً واحداً » . ( الطبري:3/324).    وآخر يصالح أهل مدينة قنسرين ويجعل من جملة الشروط: أن يهدم المدينة من الأساس وهكذا كان». ( الطبري: 3/98) .     ودعا نائب خراسان: «أهل الذمة بسمرقند ، ومن وراء النهر إلى الدخول في الإسلام ، ويضع عنهم الجزية ، فأجابوه إلى ذلك ، وأسلم غالبهم ، ثم طالبهم بالجزية ، فنصبوا له الحرب ، وقاتلوه ». ( النهاية:9/259).       «غزا يزيد بن أبي سفيان بالناس وهو أمير على الشام ، فغنموا وقسموا الغنائم فوقعت جارية في سهم رجل من المسلمين وكانت جميلة ، فذُكرت ليزيد فانتزعها من الرجل! (وفي رواية فاغتصبها يزيد) وكان أبو ذر يومئذ بالشام ، فأتاه الرجل فشكا إليه ، واستعان به على يزيد ليرد الجارية إليه ، فانطلق إليه معه وسأله ذلك ، فتلكأ عليه ! فقال له أبو ذر:أما والله لئن فعلت ذلك لقد سمعت رسول الله(ص)يقول:إن أول من يبدل سنتي رجل من بني أمية ، ثم قام ! فلحقه يزيد فقال له: أذكرك الله عز وجل، أنا ذلك الرجل! قال: لا. فرد عليه الجارية». وصحح الألباني: 4/329، حديثها ، لكنه حاول التشكيك في القصة !   http://www.alameli.net/books/?id=3465   اما در قران از اوضاع عرب قبل از اسلام یاد کرده : قتاده (متوفای 117ه . ق.)(1) از وضعیت جمعیت عرب در شبه جزیره قبل از پذیرش اسلام، در ذیل تفسیر آیه 26 سوره انفال: «و یاد کنید آنگاه که در این سرزمین اندک شمار و مستضعف بودید و می ترسیدید که مردمان (الناس) شما را از خانه و کاشانه تان آواره کنند.» یاد کرده است. او وضعیت بد اقتصادی، به گمراهی غلطیدن اعراب و ضعفشان را شرح کرده و گفته است: آنها به واسطه دو قدرت بزرگ فارس و روم محدود گشته بودند؛ (معکوفین علی رأس حجرین بین فارس و الروم).(2) گفته شده که کلمه مردم (الناس) ذکر شده در آیه قرآن اشاره به فارس و بیزانس دارد.(3) در حدیثی از طریق ابن عباس (متوفای سال 68ه . ق.) بیان شده است که پیامبر کلمه ناس را به ایرانیان تفسیر کرده است.(4) تفسیر آیه مورد بحث قرار گرفته در قبل، هر چه باشد، این تفاسیر اوّلیه آینه ای از احساس نگرانی مردم شبه جزیره و توجّه به دو امپراتوری رقیب و بیان تأثیر این رقابت در حیات جمعیت های عرب شبه جزیره می باشند.     ابن خردادبه در کتابش «المسالک و الممالک»(14) نقلی را آورده است که طبق آن مرزبان البادیه، عاملی بر مدینه منصوب کرده بود که او خراجها را جمع آوری کرده است. آنگونه که بیان می دارد، قریظه و نضیر، پادشاهانی بودند که ایران آنها را بر اوس و خزرج در مدینه منصوب کرده بودند. خردادبه از بیتی از شاعر انصاری استناد می کند که می گوید: و شما خراجی بعد از خراج به کسری می پردازید، خراجی به قریظه و نضیر(15). یاقوت روایت را این گونه آورده است که قریظه و نضیر پادشاهانی بودند که به وسیله اوس و خزرج از مقام خویش برافتاده بودند؛ اوس و خزرج پیشتر خراج به یهودیان می پرداختند.(16)     آیا علت حمله اعراب به ایران تحریک اعراب توسط  سپاه ساسانیان بود  یا نه خود عمر ابتدائا شروع به جنگ نمود ؟ شواهد از کراهت حمله عمر به ایران دارند :     قال الطبري:3/176: «قال عمر: حسبنا لأهل البصرة سوادهم والأهواز . وددت أن بيننا وبين فارس جبلاً من نار ، لا يصلون إلينا منه ولا نصل إليهم .  كما قال لأهل الكوفة: وددت أن بينهم وبين الجبل جبلاً من نار ، لا يصلون إلينا منه ولا نصل إليهم . وكان العلاء بن الحضرمي على البحرين أزمان أبي بكر ، فعزله عمر ، وجعل قدامة بن المظعون مكانه » !   وفي فتوح ابن الأعثم:2/320: «كتب إلى أبي موسى: أما بعد فقد ورود عليَّ كتابك يخبرني بما فتح الله على يديك من أرض فارس وكرمان ، وأنك تريد التقدم إلى بلاد خراسان ، فمهلاً أبا موسى في ذلك ، فانظر إذا ورد عليك كتابي هذا ، فول على كل بلد مما فتح الله عز وجل على يديك رجلاً يرتضيه المسلمون ، وارجع إلى البصرة فأقم بها ، وذر عنك خراسان فلا حاجة لنا بها .   همچنین اعراب بعضی مناطق را با صلح فتح کردند :  وفي فتوح البلاذري:3/503: «وفتح الأحنف الطالقان صلحاً، وفتح الفارياب». امام علی ع  اگر چه مخالف فتوحات جغرافیایی  مثل امویان بود اما در مواردی مثل فتح یمن به امر رسول خدا ص وقتح خراسان وافغانستان و.... دخالت کردند : قال الطبري في تاريخه: 4 /46: «قال بعث عليٌّ بعد ما رجع من صفين جعدة بن هبيرة المخزومي إلى خراسان فانتهى إلى أبر شهر وقد كفروا ، وامتنعوا فقدم على علي(ع) فبعث خليد بن قرة اليربوعي، فحاصر أهل نيسابور حتى صالحوه وصالحه أهل مرو ، وأصاب جاريتين من أبناء الملوك نزلتا بأمان ، فبعث بهما إلى علي ، فعرض عليهما الإسلام وأن يزوجهما ، قالتا زوجنا ابنيك فأبى، فقال له بعض الدهاقين ادفعهما إليَّ فإنه كرامة تكرمني بها ، فدفعهما إليه ، فكانتا عنده يفرش لهما الديباج ويطعمهما في آنية الذهب ، ثم رجعتا إلى خراسان ».  

البته در این بین باید به اوضاع پیچیده آن زمان هم توجه داشت اما اصل اینست که اگر انسان تهذیب نفس وتربیت نشده باشد در رفتارش دچار افراط وتفریط میشود مانند بعضی از همین سربازان عمر مخصوصا عثمان ومعاویه وحجاج  که فجایعی را در فتوح مرتکب شدند همچنین سربازان رستم نیز جنایاتی را مرتکب شدند که رستم خشمگین شد و گفت صدق والله عربی ....    

وفي كتاب صفين لنصر بن مزاحم/115: «فأجاب علياً(ع) إلى السير والجهاد جل الناس  إلا أن أصحاب عبد الله بن مسعود أتوه ، وفيهم عبيدة السلماني وأصحابه ، فقالوا له: إنا نخرج معكم ولا ننزل عسكركم، ونعسكر على حدةٍ حتى ننظر في أمركم وأمر أهل الشام ، فمن رأيناه أراد ما لا يحل له ، أو بدا منه بغي كنا عليه. فقال على: مرحباً وأهلاً، هذا هو الفقه في الدين والعلم بالسنة . من لم يرض بهذا فهو جائر خائن .   وأتاه آخرون من أصحاب عبد الله بن مسعود ، فيهم ربيع بن خيثم وهم يومئذ أربع مائة رجل، فقالوا: يا أمير المؤمنين إنا شككنا في هذا القتال على معرفتنا بفضلك ، ولاغناء بنا ولا بك ولا المسلمين عمن يقاتل العدو ، فولنا بعض الثغور نكون به تم نقاتل عن أهله . فوجهه على على ثغر الري ، فكان أول لواء عقده بالكوفة لواء ربيع بن خيثم .    عن ليث بن سليم قال: دعا عليٌّ باهلة فقال: يا معشر باهلة ، أشهد الله أنكم تبغضوني وأبغضكم ، فخذوا عطاءكم واخرجوا إلى الديلم . وكانوا قد كرهوا أن يخرجوا معه إلى صفين » !   گروهي از ياران عبدالله مسعود به حضور امام (ع) رسيدند و گفتند: ما با شما حركت مي كنيم و دور از شما اردو مي زنيم تا كار شما و مخالفانتان را زير نظر بگيريم. هرگاه ببينيم كه يك طرف به كار نامشروعي دست مي زند و يا تعدي مي كند بر ضد او مي جنگيم. وضع امام (ع) در طول زندگي و حكومتش طوري نبود كه براي آنان ترديد آفرين باشد، ولي عوامل نفوذي در قلوب آنان وسوسه كرده و صالحان را نسبت به جنگ با فرزند ابوسفيان مردد ساخته بودند.   امام فرمود :آفرين بر شما; اين سخن همان دين فهمى وحقيقت آموزى وآگاهى از سنت پيامبر است.هركس بر اين كار راضى نگردد ستمگرى خائن است. گروه ديگرى از ياران عبد الله بن مسعود نيز آمدند وگفتند:ما، در عين اعتراف به فضيلت تو، در مشروع بودن اين نبرد در شك وترديد هستيم.اگر بناست ما با دشمن نبرد كنيم ما را به نقاط دورى گسيل دار تا در آنجا با دشمنان دين جهاد كنيم. امام -عليه السلام از اين اعتذار ناراحت نشد وگروه چهارصد نفرى آنان را به سرپرستى ربيع بن خثيم روانه رى كرد تا در آنجا انجام وظيفه كنند وجهاد اسلامى را كه در اطراف خراسان پيش مى رفت‏يارى رسانند.  

 

    وقدم عبد الله بن عامر بن كريز البصرة سنة تسع وعشرين، وقد افتتحت فارس كلها إلا إصطخر وجور ، فهم يزدجرد بأن يأتي طبرستان ، وذلك أن مرزبانها عرض عليه وهو بإصبهان أن يأتيها وأخبره بحصانتها ، ثم بدا له فهرب إلى كرمان ، واتبعه ابن عامر مجاشع بن مسعود السلمي ، وهرم بن حيان العبدي ، فمضى مجاشع فنزل بميمنذ من كرمان ، فأصاب الناس الدَّمَق(ريح وثلج) وهلك جيشه فلم ينج إلا القليل ، فسمى القصر قصر مجاشع . اکثر سپاه عرب در میمند کرمان بعلت سرما وبرف تلف شدند .....  ذکر شده که عبدالله بن عامر مجاشع را والی کرمان کرد .او میمند را گشود و مردم آنجا را زنده نگه داشت و امان داد سپس او برو فروه را هم فتح کرد(1) . و بعد با انبوه لشکرش در سال 30 هجری روانه سیرجان شد . و مجاشع مدتی در کرمان ماند تا اینکه قصری برای خودش ساخت که به قصر مجاشع تا به امروز معروف است .که پنج یا شش فرسنگ از سیرجان فاصله دارد (2) 1- معجم البلدان ج4 ص286، قدامه : الخراج ص 390، 391 2-طبری ج4ص286، 287 حوادث سال 30ه   http://abdolr.blogfa.com/9102.aspx پس از آنکه ابن عاص به حکومت فارس دست یافت مجاشع بن مسعود سلمی در تعقیب یزدگرد به کرمان فرستاد. لشگر مجاشع در میمند دچار شکست شده و پس از آمدن کمک از جانب ابن عاص موفق به فتح سیرجان شده است.       رستم فرخزاد از نماینده سعد مسلمان پرسيد كه هدفتان چيست؟ جواب گفت: «لِنُخْرِجَ الْعِبادَ مِنْ عِبادَةِ الْعِبادِ الى‏ عِبادَةِ اللَّهِ»   نعمان ـ یكی از فرستادگان عرب ـ به یزدگرد گفت: «ما شما را به‌این دین دعوت می‌كنیم كه‌این كیش هر چیز نیكو را نیكو دانسته و هر بدی را بد شمرده است. اگر قبول نكنید، یكی از دو كار كه آسانتر است، دادن جزیه است، آن را بپذیرید. اگر (دعوت پیامبر ما را) اجابت كنید، ما قرآن را نزد شما می‌گذاریم تا به احكام آن عمل كنید و ما شما را به حال خود رها كرده، باز می‌گردیم و كشور شما را به شما وامی‌گذاریم؛ وگرنه جزیه بدهید تا ما خود حامی و نگهبان شما باشیم، وگرنه با شما جنگ خواهیم كرد.»     ای سردار ایرانی، بدان که ما برای جهانگشایی و به منظور دنیا طلبی و زیاده خواهی به سوی شما نیامده ایم، بلکه تنها انگیزه ما برای حرکت و جنب و جوش و مبارزه و جهاد، توجه به آخرت هست. در حقیقت، ارزشهای جاوید خدایی موجب شده است که ما بر ظلم شما بشوریم و بر قدرت شما بتازیم تا تباهی و فساد را ریشه کن کنیم. ....... رستم گفت: چه نیکوست این آیین. دیگر چیست و چه می گویید؟   رستم چند روز مهلت خواست مکرر، اما در آخر بتحریک حمقاء لشکرش  مجبور به جنگ با اعراب شد .  
 
رستم گفت که عمر کبدم را خورد خداوند کبدش را بسوزاند !
 
وحکیم توس از زبان رستم سرود :
 
بر ایرانیان زار و گریان شدم
ز ساسانیان نیز بریان شدم
 
واین مطالب نشان میدهد که رستم مسلمان شده بوده  اما سرداران مغرور سپاهش حاضر به صلح با اعراب نبودند هر چند که بعضی نوشته اند که 4000 نفر از سپاهش به سپاه اسلام پیوستند ونارضایتی عمومی وتبعیض ساسانیان در عدالت و ... باعث شکست جنگ قادسیه شدند .
فردوسی نیز از ستم اعراب بر ایرانیان مینالد در عین حال نیز از حکومت ظالم ساسانیان نیز جگرش خون است .
 
و اوج دانش ومنطق جناب فردوسی را در این شعرش ببینید :
 
چو با تخت منبر برابر کنند                                     همه نام بوبکر و عمر کنند
 
واین شعر بهترین توجیه فتوحات وتحریفات صدر اسلام است زیرا کسیکه سالها در تاریخ اسلام تحقیق کرده باشد میفهمد که جناب ابوسفیان وعمر ویزید بن معاویه بعد از کودتای سقیفه گفتند که محمد ص فقط یک پادشاه بود که برای مُلک و حکومت ادعای آوردن اسلام وقران را کرد در حالیکه نه وحیی بود ونه معادی .... واین شعر هم بیانگر آنست که ابوبکر وعمر منبر رسول خدا ص را به تخت پادشاهی تبدیل و اسلام را تحریف نمودند .....
البته بعضی از این سرداران بعدا در صفین بودند مانند قيس بن مكشوح . همچنین : زيد بن صوحان که دستش در نهاوند قطع شد ورسول خدا ص از قبل وی را بشارت به قطع دستش در راه خدا داده بودند .       ودر جنگ نهاوند تعدادی از از اعراب کشته شدند که قبورشان تا زمان مسعودی متوفی 346 مشخص بوده :   وفي مروج الذهب:2/324:«وقتل هنالك خلق كثير: منهم النعمان بن مقرن ، وعمرو بن معديكرب ، وغيرهما . وقبورهم إلى هذا الوقت بينة معروفة ، على نحو فرسخ من نهاوند ، فيما بينها وبين الدِّينَورِ ».     ودعاؤه (ص)على كسرى ونظامه يدل على أنه لا يريد الدعاء على شعبه ، بل ورد أن الله تعالى أراد إدخال الفرس في الإسلام ، فروى البخاري وأحمد وأبو داود أن الفرس سيدخلون في الإسلام كرهاً ، ثم يحسن إسلامهم ، فهم كمن يقادون الى الجنة بالسلاسل ! (كشف الخفاء:2/55). وفي مسند الشاميين:1/421: «قال رسول الله(ص)إني لأرى أمماً تقاد بالسلاسل من النار إلى الجنة». وروينا بمعناه .   البته این سخن رسول خدا ص  که ثم یحسن اسلامهم ، موید به شواهد فراوانی است  مانند : لضربنکم علی الدین عودا  .... یعنی روزی هم فارس شما اعراب را که از دین برگشتید به دین بازمیگردانند !


برچسب‌ها: فتوحات, شیخین, کمیت, امام علی, ایران
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:27  توسط عبدالله  |