فرقه ناجیه در صحيح بخاري و مسلم و سنن اربعة

 

إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا {النساء/145}

 

منافق شخص کافریست که همه اهداف وخصلتهای کفار را پنهان کرده است ! منتها چون پنهان است ضربه اش خطرناک تر و مخفی تر  وعذابش هم سنگین تراست ....

 

چرا اسلام شدیدا با ازدواجهای ناهنجار و فرزندخواندگی بی ضابطه مقابله کردو فرمود : ادعوهم لابائهم ... الولد للفراش وللعاهر الحجر ...... چون افرادی مثل امیه رومی که فرزند خوانده عبد شمس شد ام الفساد جهان اسلام گشت ... اميه مردي بخيل و بي‌عفت و حرام‌خوار بود .... مسولیت جنگ بدر و اُحد و احزاب با ابوسفيان است !

 

 کلا اساس بدبختیهای بشریت از همین زنا زادگانست ....

 

آیا فقر مادی سبب دشمنی ال ابی سفیان با رسول خدا ص شده بود :

 

 

از مواردي که حکايت از نپذيرفتن اسلام توسط ابوسفيان و معاويه دارد موردي است که ابن عباس نقل مي‌کند، مي‌گويد: شبي در مسجد مدينه بعد از نماز عشا که مردم پراکنده شدند و به غير از معاويه و ابوسفيان کسي در مسجد نماند، من در پشت ستوني نشسته بودم، شنيدم که ابوسفيان به معاويه مي‌گويد: ببين در مسجد کسي نيست؟ -ابوسفيان در اين زمان نابينا شده بود- معاويه چراغي به دست گرفت و اطراف مسجد را جستجو کرد، امّا مرا نديد. آن گاه ابوسفيان گفت: «يا بُنَي! اوصيک بدين الاباء و الاجداد و اياک و دين محمد فانه سبب فقرنا و لا يهولنّک قول محمد من البعث و النشور»؛ اي فرزندم! تو را به آئين پدران و نياکانت سفارش مي‌کنم و از دين محمد بر حذر مي‌دارم، زيرا اين دين سبب فقر و بيچارگي ما شده و سخن محمد در باره‌ي حشر و روز قيامت تو را نترساند. - محقق اردبيلي، حديقة الشيعه، ص 355.

قبلا هم مشرکین ویهودی زادگان اموی میگفتند که این محمد باعث بدبختی ما شده :

قَالَ ابْنُ إسْحَاقَ: فَحَدَّثَنِي يَحْيَى بْنُ عُرْوَةَ بْنِ الزُّبَيْرِ، عَنْ أَبِيهِ عُرْوَةَ بْنِ الزُّبَيْرِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ، قَالَ: قُلْتُ لَهُ: مَا أَكْثَرَ مَا رَأَيْتَ قُرَيْشًا أَصَابُوا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فِيمَا كَانُوا يُظْهِرُونَ مِنْ عَدَاوَتِهِ؟ قَالَ:

حَضَرْتُهُمْ، وَقَدْ اجْتَمَعَ أَشْرَافُهُمْ يَوْمًا فِي  الْحِجْرِ، فَذَكَرُوا رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَقَالُوا: مَا رَأَيْنَا مِثْلَ مَا صَبَرْنَا عَلَيْهِ مِنْ أَمْرِ هَذَا الرَّجُلِ قَطُّ، سَفَّهَ أَحْلَامَنَا، وَشَتَمَ آبَاءَنَا، وَعَابَ دِينَنَا، وَفَرَّقَ جَمَاعَتَنَا، وَسَبَّ آلِهَتَنَا، لَقَدْ صَبَرْنَا مِنْهُ عَلَى أَمْرٍ عَظِيمٍ، أَوْ كَمَا قَالُوا: فَبَيْنَا هُمْ فِي ذَلِكَ إذْ طَلَعَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَأَقْبَلَ يَمْشِي حَتَّى اسْتَلَمَ الرُّكْنَ، ثُمَّ مَرَّ بِهِمْ طَائِفًا بِالْبَيْتِ، فَلَمَّا مَرَّ بِهِمْ غَمَزُوهُ

الكتاب: السيرة النبوية لابن هشام

المؤلف: عبد الملك بن هشام بن أيوب الحميري المعافري، أبو محمد، جمال الدين (المتوفى: 213هـ)

قال أبو سفيان في أيام عثمان وقد مر بقبر حمزة وضربه برجله وقال يا أبا عمارة إن الأمر الذي اجتلدنا عليه بالسيف أمسى في يد غلماننا اليوم يتلعبون به ثم آل الأمر إلى أن يفاخر معاوية عليا كما يتفاخر الأكفاء والنظراء .

ابوسفيان در زمان خلافت عثمان، از کنار قبر حضرت حمزه گذشت، بر روي قبر ايستاد و با پاي خود بر آن قبر کوبيد و گفت: «اي اباعمّاره ـ کنيه حضرت حمزه ـ اسلام و ديني که تو به خاطر آن با ما جنگيدي و در راه آن کشته شدي، امروز به دست جوانان ما افتاده و آن را به بازيچه گرفته‌اند».شرح حدیدی

 

 

وروى الطبراني في الاوسط، وابن عساكر عن ثوبان رضي الله عنه قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: (لا تزال الخلافة في بني أمية يتلقفونها تلقف الكرة، فإذا نزعت منهم فلا خير في عيش).

جالبست همین ابوبکری که بشدت با مانعین زکات برخورد میکند اما زکات ابوسفیان را میبخشد چرا ؟

ابو سفيان کهف نفاق وشرک ، يکي از مخالفان سرسخت خلافت ابوبکر بود و هرگز راضي نمي‌شد که کسي غير از بني اميه خلافت را به دست بگيرد  اما با سیاست وارد خلافت ابوبکر وعمر شد و به اهداف امویان جامه عمل پوشاند. رسول خدا صلي الله عليه وآله او را براي جمع آوري صدقه به يکي از قبايل اطراف مدينه فرستاده بود . وقتي برگشت، عمر به ابوبکر پشنهاد کرد که هر چه از صدقه آورده، به او ببخش تا دست از مخالفت بردارد . ابن أبي الحديد مي‌نويسد:

قال أبو بكر أحمد بن عبد العزيز وذكر الراوي وهو جعفر بن سليمان أن أبا سفيان قال شيئا آخر لم تحفظه الرواة فلما قدم المدينة قال إني لأرى عجاجة لا يطفئها إلا الدم قال فكلم عمر أبا بكر فقال إن أبا سفيان قد قدم وأنا لا نأمن شره فدع له ما في يده فتركه فرضي . وروى أحمد بن عبد العزيز أن أبا سفيان قال لما بويع عثمان كان هذا الأمر في تيم وأنى لتيم هذا الأمر ثم صار إلى عدي فأبعد وأبعد ثم رجعت إلى منازلها واستقر الأمر قراره فتلقفوها تلقف الكرة .

الكتاب : شرح نهج البلاغة - ابن ابي الحديد

{ معتزلى }

الكتاب : شرح نهج البلاغة

المؤلف : أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد بن أبي الحديد المدائني

دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان - 1418هـ - 1998م

احمد بن عبد العزيز از جعفر بن سليمان نقل کرده است که ابوسفيان وقتي به مدينه برگشت، گفت: من آتشي مي‌بينيم که تنها خون مي‌تواند آن را خاموش کند. راوي گويد: عمر با ابوبکر صحبت کرد و گفت: ابوسفيان برگشته است، ما از شر او در أمان نيستيم، پس هر آن چه در دست او است، رها کن . ابوبکر همين کار را کرد و ابو سفيان راضي شد.

البته ابو سفيان زماني ساکت شد که رشوه بزرگ ابوبکر ؛ يعني حکومت شام به فرزند او يزيد بن أبي سفيان داده شد.

 

چرا عمر اینقدر ابوسفیان و فرزندان امویش را حمایت میکند ومتقابلا ابوسفیان وهند جگرخوار هم از عمر تشکر وقدردانی میکنند  ؟؟؟؟!!!!!! ومیگویند حق صله رحم را بجا آوردی ای عمر ! .... قدر عمر را بدان ای معاویه ....

 

و لذا ابوبکر آنچه را که ابوسفيان از زکات با خود آورده بود به او بخشيد و ابوسفيان خيلي ظريف وارد نظام تصميم‌گيري خلافتِ بعد از رحلت رسول خدا ص شد و تاکتيک مبارزه با اسلام را عوض کرد و همچنان حرکت در سايه را ادامه داد تا سيزده سال بعد با خلافت عثمان به بني اميه گفت: « يَا بَنِي أُمَيَّةَ تَلَقَّفُوهَا تَلَقُّفَ الْكُرَةِ ، وَ الَّذِي يَحْلِفُ بِهِ أَبُو سُفْيَانَ مَا زِلْتُ أَرْجُوهَا لَكُمْ وَ لَتَصِيرَنَّ إِلَى صِبْيَانِكُمْ وِرَاثَة». مروج الذهب

 

 اي فرزند اميه! خلافت را مثل يک توپ قاپ بزنيد و به يکديگر پاس دهيد، سوگند به آن چيزي که ابوسفيان به آن قسم مي‌خورد - نمي‌گويد سوگند به خدا- من از قبل همچنان آرزوي به خلافت رسيدن شما را داشتم، بايد آن را به فرزندان خود برسانيد.

وقد كان عمار حين بويع عثمان بلغه قول أبي سفيان صخر بن حرب في دار عثمان عقيب الوقت الذي بويع فيه عثمان ودخل داره ومعه بنو أمية فقال أبى سفيان: أفيكم أحد من غيركم؟ وقد كان عدي، قالوا: لا، قال يا بني أمية، تَلَقَفُوِهَا تلقُفَ الكرة، فوا لذي يحلف به أبو سفيان ما زلت أرجوها لكم ولتصيرَنَ إلى صبيانكم وراثة، فانتهره عثمان، وساءه ما قال، ونمي هذا القول إلى المهاجرين والأنصار وغير ذلك الكلام فقام عمار في المسجد فقال: يا معشر قريش، أما إذ صرفتم هذا الأمر عن أهل بيت نبيكم ههنا مرة وهنا مرة فما أنا بآمِنٍ من أن ينزعه الله منكم فيضعه في غيركم كما نزعتموه من أهله ووضعتموه في غير أهله وقام المقداد فقال: ما رأيت مثل ما أودى به أهل هذا البيت بعد نبيهم، فقال له عبد الرحمن بن عوف: وما أنت وذاك يا مقداد بن عمرو؟ فقال: إني واللّه لأحبهم لحب رسول الله صلى الله عليه وسلم إياهم، وإن الحق معهم وفيهم، يا عبد الرحمن أعجب من قريش - وإنما تطوُلُهم على الناس بفضل أهل هذا البيت - قد اجتمعوا على نزع سلطان رسول الله صلى الله عليه وسلم بعده من أيديهم أما ولايم الله يا عبد الرحمن لو أجد على قريش أنصاراً لقاتلتهم كقتالي إياهم مع النبي عليه الصلاة والسلام يوم بدر، وجرى بينهم من الكلام خطب طويل قد أتينا على ذكره في كتابنا أخبار الزمان في أخبار الشوَرَى والدار.مروج الذهب

 

حضرت علي ع خواستند با عزل معاويه که توسط عمر به امارت گماشته وحمایت شده بود از حکومت شام کار را يکسره کنند، امويان حاضر شدند به قيمت نابودي اسلام با علي ع به مقابله بپردازند و جنگ جمل و صفين و نهروان را بر جهان اسلام تحميل کردند.

 

 

معاویه و انهدام اسلام در :

 

Download


برچسب‌ها: نفاق, معاویه, عمر, امیه, سفیان
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 10:54  توسط عبدالله  | 

با سلام

 

چرا معاویه چنین اعمال وحشیانه وزشتی در قبال الله ورسولش واهلبیت نبی علیهم السلام انجام داد ؟

گذشته از نسل خرابی که داشت بعلت حسادت وریاست طلبی که در قریش موجود بود حاضر نبود که امر الهی را قبول کند . البته که اساس این امور بوسیله خلفای قبل گذاشته شده بود . حتی در زمان قدرتش که امپراتوری بزرگی تشکیل داده بود بروشنی ابوبکر وعمر را هم غاصب خلافت بنی امیه دانست و خودش را بالاتر از عمر!  و بقول خودمان گفت کجای من از آنها کمتراست وچرا من برای یزید مثل خلفای قبل بیعت نگیرم :

 

 

38 - قال : أخبرنا عفان بن مسلم قال : حدثنا حماد بن سلمة ، عن علي بن زيد ، عن زرارة بن أوفى أن معاوية ، خطب الناس فقال : « يا أيها الناس ، إنا نحن أحق بهذا الأمر ، نحن شجرة رسول الله صلى الله عليه وسلم وبيضته التي انفلقت عنه ، ونحن ونحن » فقال صعصعة : فأين بنو هاشم منكم ؟ قال : « نحن أسوس منهم ، وهم خير منا » . قال : أمرنا بالطاعة ، الطاعة . وقال فيها : « أنا لكم جنة » . قال : فقال صعصعة : فإذا احترقت الجنة فكيف نصنع ؟ . قال : « يا أيها الناس : ها إن هذا ترابي » . فقال : « إني ترابي ، خلقت من التراب وإلى التراب أصير » الكتاب : الجزء المتمم لطبقات ابن سعد وتاریخ دمشق و ...

 

یعنی معاویه خطبه خواند وگفت ای مردم ما به امر خلافت سزاوارتریم چون ما درخت رسول الله (ص) هستیم و ....

جناب صعصعه که از شیعیان ودلیران بود به معاویه گفت پس بنی هاشم کجای این درخت هستند ؟ معاویه گفت ما از ایشان سیاستمدارتریم و ایشان از ما بهترند ! ما به اطاعت امر شده ایم  ومن برای شما سپرم !صعصعه در جوابش گفت هنگامیکه سپر بسوزد چکار کنیم ؟ معاویه که از بلاغت وجوابهای رسای صعصعه درمانده شده بود به مردم رو کرد وگفت این مرد ترابی است یعنی دوستدار ابوتراب که لقب امام علی (ع) بود ، صعصعه در جوابش گفت آری من از تراب خلق شده ام و به خاک هم برمیگردم .

 

 

نکات بسیار عمیقی در این خبر نهفته است اول اینکه جرات وقدرت وگستاخی معاویه را می رساند که چگونه با نیرنگ اوضاع واحوال را بدست گرفتند ومردم را اغفال میکردند ....

 

دوم اینکه مردم شام در اثر تبلیغات معاویه آنقدر نسبت به امام علی (ع) دشمنی وکینه داشتند که معاویه برای اینکه جو عمومی را علیه صعصعه بشوراند سریعا گفت ای مردم این مرد ترابی است یعنی از شیعیان علیست تا مردم اورا بکشند !!!!!!

 

 

وامام حسن (ع) هم به معاویه هشدار داد :

 

اى معاويه ! سخن من و گفتار ابن عباس را شنيدى ، اى معاويه تعجب از تو از كم حيائى تو و جراءتت بر خداوند است ، آنجا كه گفتى : خداوند طاغوت شما را كشت و خلافت را به جايگاه ، او (معاويه ) رسانيد، اى معاويه آيا تو معدن خلافتى نه ما؟
واى بر تو اى معاويه و به سه نفرى كه قبل از تو بودند و تو را در اين جايگاه نشاندند، و اين سنت را برايت مهيا نمودند، سخنى مى گويم ، كه تو شايسته آن نيستى ...از کتاب سلیم

 

اما چه کسانی بجز امام علی وفرزندانش علیهم السلام جرات مقابله با جنایتکاری مثل معاویه را داشتند حتی پسر عمر آنقدر از معاویه ونقشه های شیطانیش در ترور و... میترسید که هنگامیکه معاویه به او گفت :

 

في سير أعلام النبلاء:3/225: (قال معاوية: من أحق بهذا الأمر منا ؟ وابن عمر شاهد، قال فأردت أن أقول أحق به منك من ضربك عليه وأباك ، فخفتُ الفساد !

 

بصراحت معاویه خلافت عمر یار دیرینش را زیر سوال میبرد تا برای پسرش یزید مشروعیتی پیدا کند سیاست همینه دیگه ! یعنی معاویه با دیدین اوضاع شیرتوشیر خلافت و سقیفه ، میگه کجاش از عمر وابوبکر کمتره !!!!!! بزبان دیگر یعنی معاویه از عمر هم بالاتره وبخلافت لایقتر !!!!!!!

 

 

حضرت زینب س  بعد از شهادت برادرش در کربلا گفت : «بِأَبِي مَنْ أَضْحَى عَسْكَرُهُ فِي يَوْمِ الْإِثْنَيْنِ نَهْبا»؛ پدرم فداى عزيزى كه سپاهش در روز دوشنبه تار و مار شد .لهوف

 

وبنقلی دیگر فرمود :

 

 

 

«بِاَبِي، اَلْمَقْتُولُ بِيَوْم‌‌ الْجُمُعَه، اَوِالْاِثْنَيْن؟ تو کشته دوشنبه سقیفه ای یا جمعه عاشورا ؟!

 

وکلینی رحمه الله در کافی :

 

عن محمد بن عيسى بن عبيد، عن جعفر بن عيسى أخيه قال: سألت الرضا (عليه السلام) عن صوم يوم عاشوراء، وما يقول الناس فيه؟ فقال: عن صوم ابن مرجانة تسألني؟ ذلك يوم صامه الادعياء من آل زياد لقتل الحسين (عليه السلام)، وهو يوم يتشائم به آل محمد، ويتشائم بهأهل الاسلام، واليوم الذي يتشائم به أهل الاسلام لا يصام ولا يتبرك به، ويوم الاثنين يوم نحس قبض الله فيه نبيه (صلى الله عليه وآله وسلم) وما اصيب آل محمد إلا في يوم الاثنين، فتشائمنا به، وتبرك به عدونا، ويوم عاشوراء قتل الحسين (عليه السلام) وتبرك به ابن مرجانة، وتشائم به آل محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)، فمن صامهما أو تبرك بهما لقى الله تبارك وتعالى ممسوخ القلب، وكان محشره مع الذين سنوا صومهما والتبرك بهما.

 

 

سقیفه در مقابل غدیر درست شد !

 

وذكر هشام عن أبي مخنف قال وحدثني يزيد بن ظبيان الهمداني أن محمد بن أبي بكر كتب إلى معاوية بن أبي سفيان لما ولي فذكر مكاتبات جرت بينهما كرهت ذكرها لما فيه مما لا يحتمل سماعها العامة !!! طبری

 

چرا عامه تحمل شنیدنش را ندارند ؟؟؟!!!! وسانسورش کردند ؟؟!؟!!

 

مسعودی در مروج الذهب بدون سانسور آورده :

 

بين معاوية ومحمد بن أبي بكر

ولما صرف علي رضي الله عنه قيْسَ بن سعد بن عُبَادةَ عن مصر وَجَّه مكانه محمد بن أبي بكر، فلما وصل إليها كتب إلى معاوية كتاباً فيه: من محمد بن أبي بكر، إلى الغاوي معاوية بن صخر، أما بعد، فإن اللّه بعظمته وسلطانه خلق خلقه بلا عبث منه، ولا ضعف في قوته، ولاحاجة - به إلى خلقهم، ولكنه خلقهم عبيداً، وجعل منهم غويّاً ورشيداً، وشقياً وسعيداً، ثم اختار على علم واصطفى وانتخب منهم محمداً صلى الله عليه وسلم، فانتخبه بعلمه، واصطفاه برسالته، وائتمنه على وحيه، وبعثه رسولاً ومبشراً ونذيراً ووكيلاً فكان أول من أجاب وأناب وآمن وصدق وأسلم وسَلّم أخوه وابن عمه علي بن أبي طالب: صدقه بالغيب المكتوم، أثره على كل حميم، وَوَقَاه بنفسه كل هَوْل، وحارب حَرْبه، وسالم سِلْمَه، فلم يبرح مبتذلاً لنفسه في ساعات الليل والنهار والخوف والجوع والخضوع حتى برز سابقاً لا نظير له فيمن اتبعه، ولا مقارب له في فعله، وقد رأيتك تُسَاميه وأنت أنت، وهو هو، أصدق الناس نية، وأفضل الناس ذرية، وخير الناس زوجة، وأفضل الناس ابن عم: أخوه الشاري بنفسه يوم موته، وعمه سيد الشهداء يوم أحد، وأبوه الذاب عن رسول اللهّ صلى الله عليه وسلم، وعن حَوْزَته، وأنت اللعين ابن اللعين، لم تزل أنت وأبوك تَبْغِيانِ لرسول اللّه صلى الله عليه وسلم الغَوَائل، وتجهدان في إطفاء نور اللّه، تجمعان على ذلك الجموع، وتبذلان فيه المال، وتؤلَبان عليه القبائل، وعلى ذلك مات أبوك، وعليه خَلَفْته، والشهيد عليك من تدني ويلجأ إليك من بقية الأحزاب ورؤساء النفاق، والشاهد لعلي - مع فضله المبين القديم - أنصاره الذين معه وهم الذين. ذكرهم اللّه بفضلهم، وأثنى عليهم من المهاجرين والأنصار، وهم معه كتائب وعصائب، يَروْنَ الحق في اتباعه، والشقاء في خلافه، فكيف - يا لك الويل! - تَعْدِلُه نفسك بعده وهو وارث رسول اللّه صلى الله عليه وسلم، ووصيه وأبو ولده: أول الناس له أتباعاً، وأقربهم به عهداً، يخبره بسره، ويطلعه على أمره، وأنت عدوه وابن عدوه، فتمتَّعْ في دنياك ما استطعت بباطلك، وليمددك ابن العاص في غوايتك، فكأن أجلك قد انقضى، وكيدك قد وَهَى، ثم يتبين لك لمن تكون العاقبة العليا، واعلم أنك إنما تكايد ربك الذي أمِنْتَ كَيده، ويئست من رَوْحه؟ فهو لك بالمرصاد، وأنت منه في غرور، والسلام على من اتبع الهدى.

 

 

فكتب إليه معاوية: من معاوية بن صخر، إلى الزاري على أبيه محمد بن أبي بكر. أما بعده: فقد أتاني كتابُكَ تذكر فيه ما اللّه أهْلًه في عظمته وقدرته وسلطانه، وما اصطفى به رسول اللهّ صلى الله عليه وسلم، مع كلام كثير لك فيه تضعيف، ولأبيك فيه تعنيف، ذكرت فيه فضل ابن أبي طالب، وقديم سوابقه، وقرابته إلى رسول اللّه صلى الله عليه وسلم، ومُوَاساته إياه في كل هَوْل وخوف، فكان احتجاجك عليَ وعيبك لي بفضل غيرك لا بفضلك، فاحمد ربّاً صرف هذا الفضل عنك، وجعله لغيرك، فقد كنا وأبوك فينا نعرف فضل ابن أبي طالب وحَقه لازماً لنا مبروراً علينا، فلما اختار اللهّ لنبيه عليه الصلاة والسلام، ما عنده، وأتم له ما وعده، وأظهر دعوته، وأبْلَجَ حجته، وقبضه اللهّ إليه صلوات اللّه عليه، فكان أبوك وفاروقه أول من ابتزه حَقَه، وخالفه على أمره، على ذلك اتفقا واتَّسقا، ثم إنهما دَعَوَاه إلى بيعتهما فأبطأ عنهما، وتلكأ عليهما، فهمَّا به الهموم، وأرادا به العظيم، ثم إنه بايع لهما وسَلّم لهما، وأقاما لا يشركانه في أمرهما، ولا يُطْلِعانه على سرهما، حتى قبضهما الله، ثم قام ثالثهما عثمان فهدى بهديهما وسار بسيرهما، فعبته أنت وصاحبك حتى طمع فيه الأقاصي من أهل المعاصي، فطلبتما له الغوائل، وأظهرتما عداوتكما فيه حتى بلغتما فيه مُنَاكما، فخذ حذرك يا ابن أبي بكر، وقس شبرك بفترك، يقصر عن أن توازي أو تساوي مَنْ يَزِنُ الجبال بحلمه، لا يلين عن قَسْرٍ قناته، ولا يدرك ذو مقال أناته أبوك مهد مِهَاده، وبنى لملكه وسادة، فإن يك ما نحن فيه صواباً فأبوك استبدَ به ونحن شركاؤه، ولولا ما فعل أبوك من قبل ما خالفنا ابن أبي طالب، ولسلمنا إليه، ولكنا رأينا أباك فعل ذلك به من قبلنا فأخذنا بمثله، فعب أباك بما بدا لك أودع ذلك، والسلام على من أناب.

 

 

طبق نقل مورخین اهل سنت معاویه در پاسخ نامه محمد بن ابی بکر چنین نوشت :

(( سخن حق فرزند ابوطالب علیه السلام به میان آوردی و از سابقه ای که دارد و

نزدیکی اش با پیامبر صلی الله علیه و آله و یاری کردنش به آن حضرت سخن گفته

بودی و مواساتش را با او در هر تنگی ، هراس ، سختی و گرفتاری یاد کرده بودی

و در آخر هم با من به دلیل برهان درباره فضیلت و برتری شخص دیگر سخن گفته

ای ، نه از فضل و برتری خودت، پس خدای را سپاس می گویم که شان و برتری

را از تو برداشته و بر دیگری نهاده است .

ما و پدرت در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله در کنار یکدیگر بودیم و حق فرزند

ابوطالب علیه السلام را بر خود استوار و ثابت میدیدیم و فضیلت و برتری او بر هر

دوی ما کاملا روشن و آشکار بود.

اما هنگامی که خداوند برای پیامبرش آن را که نزد خود داشت به او ارزانی داشت،

و آنچه را که به او وعده کرده بود همه را به جای آورد، و دعوتش را آشکار ساخت

و حجتش را به پیروزی رسانید، خداوند وی را به سوی خود فرا خواند.

پدرت و فاروقش ( عمر) نخستین کسانی بودند که به زور و ناروا او ( علی علیه

السلام ) را از حقش محروم کردند و به مخالفتش برخاستند.

کاری که از پیش بر انجامش اتفاق کرده و مقدماتش را فراهم کرده بودند . آنگاه

پدرت و عمر از او خواستند تا با ایشان بیعت کنند ، ولی او دامن از ایشان کشید

و از همکاری و بیعت با ایشان کوتاه آمد.

آن دو نیز شرنگ رنج و عذاب روحی به کامش ریختند و قصد جانش کردند، تا اینکه

سر تسلیم فرود آورد و بیعت با ایشان بیعت نمود.

ولی با این وجود این، آن دو او را در کارهایشان دخالتی ندادند و اسرار خویش را از

وی پوشیده داشتند تا اینکه سر تسلیم فرود آورد و با ایشان بیعت کرد.

ولی با وجود این، آن دو او را در کارهایشان دخالتی ندادند و اسرار خویش را از وی

پوشیده داشتند تا آنگاه که زمانشان به سر رسید و از دنیا رخت بربستند.

سپس نوبت به سومین ایشان، عثمان بن عفان رسید که او هم همان شیوه

ایشان را در پیش گرفت

 

وأما الرسالة التي ردَّ بها يزيد بن معاوية على ابن عمر, وهي على اختصارها ترمي نفس المرمى.
فقد أخرج البلاذري في تاريخه قال: ((لمّا قتل الحسين بن عليّ بن أبي طالب (ع), كتب عبد الله بن عمر رسالة الى يزيد بن معاوية جاء فيها:
(( أمّا بعد, فقد عظمت الرزّية, وجلَّت المصيبة, في الإسلام حدث عظيم, ولا يوم كيوم قتل الحسين.
فكتب إليه يزيد:
أمّا بعد, يا أحمق, فإنّا جئنا إلى بيوت منجدة, وفرش ممهدة, ووسائد منضدة, فقاتلنا عنها. فإن يكن الحقّ لنا فعن حقّنا قاتلنا, وإن كان الحقّ لغيرنا فأبوك أوّل من سنَّ هذا, واستأثر بالحقّ عليه أهله))(بحار الأنوار 45: 328 عن البلاذري).

 

اگر یک حرف راست و درستی معاویه ویزید زده باشند همین است : وإن كان الحقّ لغيرنا فأبوك أوّل من سنَّ هذا  .... فكان أبوك وفاروقه أول من ابتزه حَقَه

 

 

محمد بن ابى بکر به معاویه مى‏نویسد: بسم اللّه الرحمن الرحیم. از محمد بن ابى بکر به گمراه گشته معاویه پسر صخر! …. تو ملعونى فرزند ملعون، وانگهى تو و پدرت پیوسته بر ضد دین خدا توطئه چیده‏اید و براى خاموش کردن مشعل خدائى اسلام تلاش نموده‏اید و در این راه سپاه‏ها گرد آورده‏اید، و پولها خرج کرده‏اید و پیمان‏ها با قبائل بسته‏اید و پدرت در حال این کار مُرد و تو جانشینش شدى و ادامه دهنده کارش. و گواهم علیه تو بر این مطلب، همانان که به تو پناهنده گشته و تو را تکیه‏گاه ساخته‏اند همان باقیمانده قبائل مشرک و مهاجم و سران نفاق و اختلاف و بدخواهان پیامبر خدا که در پناه تو و با تو هستند.

 

مروج الذهب ج۲ص۵۹، کتاب صفّین ص۱۳۲، شرح ابن أبی الحدید ج۱ص۲۸۳، جمهرة الرسائل ج۱ص۵۴۲ و همچنین نامه ای دیگر در تاریخ طبری ج۶ص۵۸ و شرح ابن ابی الحدید ج۲ص۳۲

 

فكتب إليه معاوية: من معاوية بن أبي صخر، إلى الزاري على أبيه محمد بن أبي بكر، أما بعد، فقد أتاني كتابك، تذكر فيه ما الله أهله في عظمته وقدرة سلطانه، وما اصطفى به رسول الله صلى الله عليه وسلم، مع كلام كثير فيه لك تضعيف، ولأبيك فيه تعسيف، وذكرت فضل علي بن أبي طالب، وقدم سوابقه، وقرابته من رسول اللّه صلى الله عليه وسلم، ومواساته إياه في كل هول وخوف، فكان احتجاجك علي وعيبك لي بفضل غيرك لا بفضلك، فأحمد رباً صرف هذا الفضل عنك وجعله في غيرك؛ فقد كنا وأبوك معاً نعرف فضل علي وحقه لازم لنا مبرز علينا، فلما اختار الله لنبيه ما عنده، وأتم له ما وعده، وأظهر دعوته، وأفلج حجته، وقبضه إليه - كان أبوك وفاروقه أول من انتزع حقه وخالفه عن أمره، على ذلك اتفقا واتسقا، ثم إنهما دعواه إلى بيعتهما فأبطأ عنهما، وتلكأ عليهما؛ فهما به الهموم وأرادا به العظيم، ثم إنه بايع لهما وسلم إليهما، فأقاما لا يشركانه في أمرهما، ولا يطلعانه على سرهما، حتى قبضهما اللّه تعالى، ثم قام ثالثهما عثمان فهدى هديهما وسار سيرتهما، فعبته أنت وصاحبك، حتى طمع فيه الأقاصي من أهل المعاصي، فطلبتما له الغوائل، وأظهرتما عداوتكما، حتى بلغتما فيه مناكما؛ فخذ حذرك يا بن أبي بكر، وقس شبرك بفترك؛ فإنك تقصر أن توازي أو تساوي من يزن حلمه الجبال، ولا تلين على قسر قناته، ولولا فعل أبيك من قبل ما خالفنا ابن أبي طالب ولسلمنا إليه، ولكنا رأينا أباك فعل به ذلك من قبلنا فأخذنا بمثله، فعب أباك بما بدا لك أَو دع، والسلام على من أناب. كذا ذكره المسعودي وهو من كبار الجماعة؛ كذا أورد هذه المكاتبة ومد بها باعه. فقبح اللّه من كان اختراعه ! عجب !

الكتاب: سمط النجوم العوالي في أنباء الأوائل والتوالي

المؤلف: عبد الملك بن حسين بن عبد الملك العصامي المكي (المتوفى: 1111هـ)

 

 

فلما قرأ معاوية كتاب محمد كتب إليه: بسم الله الرحمن الرحيم من معاوية بن أبي سفيان إلى محمد بن أبي بكر الزاري على أبيه (4).

أما بعد فقد بلغني كتابك تذكر فيه ما الله أهله من سلطانه وقدرته واصطفاه رسوله مع كلام ألفته ووضعته، لرأيك فيه تضعيف، ولابيك فيه تعنيف، وذكرت فضل علي بن أبي طالب وقديم سوابقه وقرابته لرسول الله صلى الله عليه وآله ونصرته له ومواساته إياه في كل خوف وهول، فكان احتجاجك علي وعيبك لي بفضل غيرك لا بفضلك، فأحمد ربا صرف ذلك الفضل عنك وجعله لغيرك، فقد كنا وأبوك معنا في حياة نبينا محمد صلى الله عليه وآله نرى حق ابن أبي طالب لازما لنا، وفضله مبرزا علينا حتى اختار الله لنبيه صلى الله عليه وآله ما عنده، و أتم له وعده، وأظهر له دعوته وأفلج له حجته، ثم قبضه الله إليه فكان أول من ابتزه حقه أبوك وفاروقه، (5) وخالفاه في أمره، على ذلك اتفقا واتسقا، ثم إنهما

 

دعواه ليبايعهما فأبطأ عنهما وتلكأ عليهما (1)، فهما به الهموم، وأرادا به العظيم، ثم إنه بايع لهما وسلم فلم يشركاه في آمرهما ولم يطلعاه على سرهما حتى قبضا على ذلك، [ وانقضى أمرهما ] ثم قام ثالثهما من بعدهما عثمان بن عفان فاقتدى بهديهما [ وسار بسيرتهما ] فعتبه أنت وصاحبك حتى طمع فيه الاقاصى من أهل المعاصي وبطنتما له و أظهرتما له العداوة حتى بلغتما فيه منا كما، فخذ حذرك يا ابن أبي بكر وقس شبرك بفترك (2) فكيف توازي من يوازن الجبال حلمه، ولا تعب من مهد له أبوك مهاده، وطرح لملكه وساده، فإن يكن ما نحن فيه صوابا فأبوك فيه أول، ونحن فيه تبع، وإن يكن جورا فأبوك أول من أسس بناه، فبهديه اقتدينا، وبفعله احتذينا، ولولا ما سبقنا إليه أبوك ما خالفنا عليا ولسلمنا إليه ولكن عب أباك بما شئت أو دعه والسلام على من أناب ورجع عن غوايته.

الاختصاص .... ابىعبدالله محمد بن النعمان العكبرى البغدادى

 

 

 

وجاء، من بعدهما معاوية وابنه، فوثبا على حق رسول الله (صلى الله عليه واله وسلم) فاحتازاه، ثم قتلا ولديه، وأباحا حريمه، فلما كان من محمد بن أبي بكر الاحتجاج عليه، قال: يا محمد، أبوك مهد مهادة وثني لملكه وسادة، ووافقه (3) على ذلك فاروقه، فإن يكن ما نحن فيه حقا فأبوك أوله، وإن يكن باطلا، فأبوك أساسه، فعب أباك بما بدا لك، أودع، في كلام كثير.

الكتاب : المسترشد- محمد بن جرير الطبري (الشيعي)

 

إلى قوله: قال الإمام محمد بن عبدالله في الفرائد: وروى البلاذري في تاريخه أن عبدالله بن عمر كتب إلى يزيد فأجابه يزيد -لعنه الله-: أما بعد يا أحمق فإنا جئنا إلى قصور مشيدة وفرش ووسائد منضدة فقاتلنا عنها فإن يكن الحق لنا فعن حقنا قاتلنا، وإن الحق لغيرنا فأبوك أول من سن وابتز واستأثر بالحق على أهله.

قلت: وهو كجواب أبيه معاوية على محمد بن أبي بكر الذي رواه في الشافي، وشرح النهج.

 

الكتاب : لوامع الأنوار

المؤلف : السيد العلامة المجتهد مجدالدين المؤيدي

 

ما ذكره البلاذري في تاريخه قال : لما قتل الحسين بن على بن أبى طالب كتب عبد الله بن عمر الى يزيد بن معاوية " أما بعد : فقد عظمت الرزية وجلت المصيبة وحدث في الاسلام حدث عظيم ولا يوم كيوم الحسين " . فكتب إليه يزيد : "

يا احمق ! فانا جئنا الى بيوت متخذة وفرش ممهدة ووسائد منضدة فقاتلنا عليها ، فان يكن الحق لنا فعن حقنا قاتلنا ، وان يكن الحق لغيرنا فأبوك اول من سن هذا وآثر واستاثر بالحق على أهله " .

 

الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف - السيد ابن طاووس الحسني

( إن مذهباً يثبت نفسه من كتب خصمه أحق أن يتبع ، وإن مذهبا يحتج عليه بما في كتبه فيلجأ للتأويل والتحوير أحق أن يتجنب عنه )

 

 

 

عن الزهري عن سالم عن ابن عمر وعن ابن طاوس عن عكرمة بن خالد عن ابن عمر قال دخلت على حفصة ونوساتها تنطف قلت قد كان من أمر الناس ما ترين فم يجعل لي من الأمر شيءٌ فقال الحق فإنهم ينتظرونك وأخشى أن يكون في احتباسك عنهم فرقة ٌ فلم تدعه حتى ذهب فلما تفرق الناس خطب معاوية فقال من كان يريد أن يتكلم في هذا الأمر فليطلع لنا قرنه فلنحن أحق به منه ومن أبيه قال حبيب بن مسلمة فهلا أجبته قال عبد الله فحللت حبوتي وهممت أن أقول أحق بهذا الأمر منك من قاتلك وأباك على الإسلام فخشيت أن أقول كلمة ً تفرق بين الجميع وتسفك . بخاری ومسلم وترمذی وابوداود

 

ابن عمر مي‏گويد: وارد بر خواهرم حفصه شدم و به او گفتم: مي‏بيني كه كار مردم به كجا كشيد كه در اين امر (يعني خلافت و رياست بر مردم) براي من نصيبي قرار داده نشد. گفت: برو كه مردم منتظر تواند مي‏ترسم كه اگر تو در ميانشان نباشي اختلافي بهم رسد. ابن عمر رفت. وقتي مردم پراكنده شدند معاويه گفت: هر كه مي‏خواهد كه در امر خلافت و رياست سخني بگويد خود را مطرح كند (كنايه به ابن عمر داشت) كه ما از او و پدرش (يعني عمر) به اين امر سزاوارتريم. حبيب بن مسلمة (كه ظاهرا اين جريان را از ابن عمر مي‏شنيد) گفت: چرا به او جواب ندادي؟ ابن عمر گفت: مي‏خواستم به او بگويم كه سزاوارتر به اين امر كسي است كه با تو و پدرت جنگيد تا اسلام آورديد. (گرچه مصداق بارز آن شخص امير المؤمنين عليه‏السلام مي‏باشد ولي بعيد است كه منظور ابن عمر آن حضرت بوده باشد چه آنكه او حاضر به بيعت با حضرتش نشد گرچه با أصحاب جمل نيز همراهي نكرد.) ولي ترسيدم كه چيزي بگويم كه باعث اختلاف و منجر به خونريزي گردد... حبيب گفت: كار خوبي كردي .).

 

 

 

فتكلم معاوية فقال: قد قلت وقلتم، وإنه ذهبت الآباء وبقيت الأبناء، فابني أحب إلي من أبنائهم، مع أن ابني إن قاولتموه وجد مقالا، وإنما كان هذا الأمر لبني عبد مناف، لأنهم أهل رسول الله صلى الله عليه وآله، فلما مضى رسول الله صلى الله عليه وآله ولي الناس أبو بكر وعمر من غير معدن الملك ولا الخلافة غير أنهما سارا بسيرة جميلة، ثم رجع الملك إلى بني عبد مناف، فلا يزال فيهم إلى يوم القيامة !!!! وقد أخرجك الله يا ابن الزبير وأنت يا ابن عمر منها، فأما ابنا عمي هذان فليسا بخارجين من الرأي إن شاء الله . الامامه والسیاسه

پدران رفتند و پسران جاي آنان گرفتند. فرزندم يزيد، محبوبترين اولاد آنها است به من، و خلافت، مخصوص آل عبدمناف بود، زيرا آنان خويشاوندان پيغمبر خدا بودند، و زماني كه پيغمبر اكرم رحلت فرمود، مردم بدون ملاحظه ي سابقه ي ملك و خلافت، بوبكر و عمر را خليفه قرار دادند .....

 

یعنی اقرار صریح معاویه به کشکی بودن خلافت ابوبکر وعمر !!!!!!!!

 

 

اگر در نسل ونسب یزید دقت شود اصلا نسبتی با قریش ندارد بلکه با رومیان فامیل است نه قریش !

 

 

از مجموع اخبار و قرائن برمیآید که امویان قصد ریشه کن کردن بنی هاشم واسلام را داشتند بکمک یهود ، اما اعتراضات وقیام مردمی علیه یزید مانع تحقق این نیت شوم ایشان گشت مثلا در روز عاشورا حتی طفل شیر خواره حسین ع را هم کشتند که امام فرمود :

 

 

 

امام کف دست خود را از خون علی پر کرد و به سوی آسمان انداخت و فرمود: "اَللَّهمَّ اِنّی اُشْهِدُکَ عَلی هؤُلاءِ الْقَوْمِ فَاِنَّهُمْ نَذَرُوا اَنْ لایَتْرُکُوا (لا یبقوا) اَحَداً مِنْ ذُریَّةِ نَبیِّکَ  (من ذریة محمد احدا) ؛ خدایا تو را شاهد می گیرم که این مردم قصد کرده اند از فرزندان پیامبرت حتی یک نفر را هم زنده نگذارند."  اکسر العبادات فی اسرار الشهادات فاضل دربندی ص443

 

 

وبدبختی  وترس خاندان عمر تا به کجا :

 

وروى ابن خياط في تاريخه/10أن معاوية قال: (والله ليبايعن أو لأقتلنه ! فخرج عبد الله بن عبد الله بن عمر إلى أبيه فأخبره ، وسار إلى مكة ثلاثاً (أي ركض ابنه مسرعاً الى مكة في ثلاثة أيام ، ليخبر أباه بتهديد معاوية) ! فلما أخبره بكى ابن عمر) ! وقال في هامشه: (سنده صحيح) (والطبقات:4/

 

وندامت و پشیمانی آخر اما چه سود ؟

 

كما روى في:4/187، ندم ابن عمر قبل موته على تخلفه عن مبايعة أمير المؤمنين عليه السلام وعدم جهاد بني أمية معه ! فكان يقول: (ما أجدني آسى على شئ من أمر الدنيا إلا أني لم أقاتل الفئة الباغية) ! وفي السيرة الحلبية:2/264 أنه كان يقول ذلك بعد مقتل عمار ! ولو كان جاداً لترك معاوية وانضم الى علي عليه السلام

 

پسر عمر میگفت ای کاش در رکاب علی (ع) با گروه باغی معاویه جنگیده بودم واوضاع به اینجا نمی کشید !!!!!!!

فَلَمْ يَكُ يَنفَعُهُمْ إِيمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبَادِهِ وَخَسِرَ هُنَالِكَ الْكَافِرُونَ {غافر/85}

 

 

ـ معاوية: نحن معدن الحق !

فمَنْ يكون عليٌّ وابن علي ، ومَنْ عمرُ وابن عمر ؟ !

في أول خطاب له في الكوفة ، أعلن معاوية انتهاء الدولة الإسلامية وقيام الدولة الأموية ، وتجرأ على الله ورسوله صلى الله عليه وآله وقال لأهل العراق أو لبني هاشم: (قد قَتَلَ الله طاغيتكم وردَّ الأمر إلى معدنه) ! (كتاب سليم/368، والإحتجاج:2/6، والدر النظيم/499 ، والعدد القوية للحلي/49) . وقد ردَّ عليه الإمام الحسن عليه السلام لاحقاً بقوله: (العجب منك يا معاوية ومن قلة حيائك وجرأتك على الله حين قلت: قد قتل الله طاغيتكم ورد الأمر إلى معدنه ! فأنت يا معاوية معدن الخلافة دوننا ؟! ).

وفي تاريخ دمشق:24/90: (عن زرارة بن أوفى أن معاوية خطب الناس فقال: يا أيها الناس إنا نحن أحق بهذا الأمر ! نحن شجرة رسول الله(ص)وبيضته التي انفلقت عنه ونحن ونحن ! فقال صعصعة: فأين بنو هاشم منكم ؟ قال نحن أسوس منهم ، وهم خير منا ). انتهى. فهو بزعمه صاحب الحق في حكم قريش والعرب ، لأن معدن هذا الحق بنو أمية بزعامة أبي سفيان ، وهو الوارث الشرعي لهذا الحق ! فكأن الإسلام وحكم النبي صلى الله عليه وآله كان غصباً لحق بني أمية وقد استعاده معاوية ! لكنه يجاري المسلمين فيقول إن محمداً صلى الله عليه وآله ابن عمنا ونحن شجرته ، ونحن أحق منه وأحق به حتى من أهل بيته ، لأنا أسوس منهم !

وعملاً بهذا الغرور هاجم معاوية عمر بن الخطاب ، وحكم عليه بأنه غصب حق بني أمية وفرق الأمة وسفك دماءها ! وتحدى ابنه عبدالله بن عمر أن يرفع رأسه ويُطْلعَ قرْنه ويتكلم ! فخاف عبدالله ولم ينبس بكلمة !

ففي سير أعلام النبلاء:3/225: (قال معاوية: من أحق بهذا الأمر منا ؟ وابن عمر شاهد، قال فأردت أن أقول أحق به منك من ضربك عليه وأباك ، فخفتُ الفساد

 

عن ابن عمر قال يوم دومة جندل : جاء معاوية على بختي عظيم طويل فقال : ومن الذي يطمع في هذا الأمر ويمد إليه عنقه ؟ فما حدثت نفسي بالدنيا إلا يومئذ ، هممت أن أقول : يطمع فيه من ضربك وأباك عليه ، ثم ذكرت الجنة ونعيمها فأعرضت عنه . مسعر عن أبي حصين قال معاوية : من أحق بهذا الأمر منا ؟ وابن عمر شاهد ، قال : فأردت أن أقول : أحق به منك من ضربك عليه وأباك ، فخفت الفساد . و عن ابن عمر قال : دخلت على حفصة ونوساتها تنطف فقلت : قد كان من الناس ما ترين ولم يجعل لي من الأمر شيء ؟ قالت : فالحق بهم فإنهم ينتظرونك ، وإني أخشى أن يكون في احتباسك عنهم فرقة ، فلم يرعه حتى ذهب ، قال : فلما تفرق الحكمان خطب معاوية فقال : من كان يريد أن يتكلم في هذا الأمر فليطلع إلي قرنه ؟ فنحن أحق بذلك منه ومن أبيه - يعرض بابن عمر - قال حبيب بن مسلمة : فهلا أجبته فداك أبي وأمي ؟ فقال ابن عمر : حللت حبوتي ، فهممت أن أقول : أحق بذلك منك من قاتلك وأباك على الإسلام ، فخشيت أن أقول كلمة تفرق الجمع ، ويسفك فيها الدم ، فذكرت ما أعد الله في الجنان 224\3

 

 

2084 - (خ م ت د) عبد الله بن عمر - رضي الله عنهما - : قال : «دَخَلْتُ على حَفصَةَ وَنَوساتُها تَنطِفُ ، فقالت: أَعَلِمْتَ أنَّ أَبَاكَ غَيرُ مُستخلفٍ ؟ قلتُ : ما كانَ لِيَفْعَلَ ، قالت: إّنه فاعلٌ ، قال : فَحلفْتُ أَن أُكَلِّمَهُ في ذلك ، فَسَكَتُّ حتى غَدوَتُ ولم أُكَلِّمْهُ ، فكنتُ كأنما أحمِلُ بِيَميني جَبَلا حتى رَجعْتُ ، فدخلتُ عليه ، فسأَلني عن حال الناس، وأنا أُخْبِرُهُ ، قال : ثم قلتُ له : إني سمعتُ الناسَ يقولون مَقَالَة ، فآلَيْتُ أن أَقولها لك : زَعَموا أَنَّكَ غَيْرُ مُسْتَخْلِفٍ ، وإنه لو كان [لك] راعي إبلٍ ، أو راعي غَنَمٍ ، ثم جاءك وتَرَكَهَا لَرَأيتَ أَنْ قَدْ ضَيَّعَ ، فَرِعَايَةُ الناسِ أشدُّ ؟ قال : فَوَافَقَهُ قَولي ، فَوَضَعَ رأسه ساعة ، ثم رَفَعَهُ إليَّ ، فقالَ : إنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ يَحْفَظُ دِينَهُ ، وإني إن لا أسْتَخْلِفْ ، فإنَّ رسولَ الله -صلى الله عليه وسلم- لَمْ يَسْتَخلِفْ ، وإن أَسْتَخْلِفْ فإنَّ أَبا بكرٍ قد استَخْلَفَ ، قال : فواللهِ ، ما هو إلا أن ذَكَرَ رسولَ الله ، وأبا بكرٍ ، فعَلِمْتُ أنه لم يكن لِيعدِلَ برسولِ اللهِ أحدا ، وأَنَّهُ غيرُ مُستَخلِفٍ».

 

عَنْ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: حَضَرْت أَبِي حِينَ أُصِيبَ فَأَثْنَوْا عَلَيْهِ وَقَالُوا: جَزَاك اللَّهُ خَيْرًا، فَقَالَ: رَاغِبٌ وَرَاهِبٌ، قَالُوا: اسْتَخْلِفْ، فَقَالَ: أَتَحَمَّلُ أَمْرَكُمْ حَيًّا وَمَيِّتًا لَوَدِدْت أَنَّ حَظِّي مِنْهَا الْكَفَافُ لَا عَلَيَّ وَلَا لِي، فَإِنْ أَسْتَخْلِفْ فَقَدْ اسْتَخْلَفَ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي، يَعْنِي، أَبَا بَكْرٍ، وَإِنْ أَتْرُكُكُمْ فَقَدْ تَرَكَكُمْ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي يَعْنِي رَسُولَ اللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ -، قَالَ عَبْدُ اللَّهِ: فَعَرَفْت أَنَّهُ حِينَ ذَكَرَ رَسُولَ اللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - غَيْرُ مُسْتَخْلِفٍ مُتَّفَقٌ عَلَيْهِ) .

 

وسردرگمی ابن حجر :

قَوْلُهُ سُفْيَانُ هُوَ الثَّوْرِيُّ وَمُحَمَّدُ بْنُ يُوسُفَ الرَّاوِي عَنْهُ هُوَ الْفِرْيَابِيُّ قَوْلُهُ قِيلَ لِعُمَرَ أَلَا تَسْتَخْلِفُ فِي رِوَايَةِ مُسْلِمٌ مِنْ طَرِيقِ أَبِي أُسَامَةَ عَنْ هِشَامٍ بْنِ عُرْوَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ بن عُمَرَ حَضَرْتُ أَبِي حِينَ أُصِيبَ قَالُوا اسْتَخْلِفْ وَأَوْرَدَ مِنْ وَجْهٍ آخَرَ أَنَّ قَائِلَ ذَلِكَ هُوَ بن عُمَرَ رَاوِي الْحَدِيثِ أَخْرَجَهُ مِنْ طَرِيقِ سَالِمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِيهِ

أَنَّ حَفْصَةَ قَالَتْ لَهُ أَعَلِمْتَ أَنَّ أَبَاكَ غَيْرُ مُسْتَخْلِفٍ قَالَ فَحَلَفْتُ أَنْ أُكَلِّمَهُ فِي ذَلِكَ فَذَكَرَ الْقِصَّةَ وَأَنَّهُ قَالَ لَهُ لَوْ كَانَ لَكَ رَاعِي غَنَمٍ ثُمَّ جَاءَكَ وَتَرَكَهَا لَرَأَيْتَ أَنْ قَدْ ضَيَّعَ فَرِعَايَةُ النَّاسِ أَشَدُّ وَفِيهِ قَوْلُ عُمَرَ فِي جَوَابِ ذَلِكَ إِنَّ اللَّهَ يَحْفَظُ دِينَهُ قَوْلُهُ إِنْ أَسْتَخْلِفْ إِلَخْ فِي رِوَايَةِ سَالِمٍ إِنْ لَا أَسْتَخْلِفْ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ لَمْ يَسْتَخْلِفْ وَإِنْ أَسْتَخْلِفْ فَإِنَّ أَبَا بَكْرٍ قَدِ اسْتَخْلَفَ قَالَ عَبْدُ اللَّهِ فَوَاللَّهِ مَا هُوَ إِلَّا أَنْ ذِكْرُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَبَا بَكْرٍ فَعَلِمْتُ أَنَّهُ لَمْ يَعْدِلْ بِرَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أحدا وَأَنه غير مستخلف وَأخرج بن سَعْدٍ مِنْ طَرِيقِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ وَأَظنهُ بن عُمَيْرٍ قَالَ قَالَ أُنَاسٌ لِعُمَرَ أَلَا تَعْهَدُ قَالَ أَيُّ ذَلِكَ آخُذُ فَقَدْ تَبَيَّنَ لِي أَنَّ الْفِعْلَ وَالتَّرْكَ وَهُوَ مُشْكِلٌ وَيُزِيلُهُ أَنَّ دَلِيلَ التَّرْكِ مِنْ فِعْلِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَاضِحٌ وَدَلِيلُ الْفِعْلِ يُؤْخَذُ مِنْ عَزْمِهِ الَّذِي حَكَتْهُ عَائِشَةُ فِي الْحَدِيثِ الَّذِي قَبْلَهُ وَهُوَ لَا يَعْزِمُ إِلَّا عَلَى جَائِزٍ فَكَأَنَّ عُمَرَ قَالَ إِنْ أَسْتَخْلِفْ فَقَدْ عَزَمَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عَلَى الِاسْتِخْلَافِ فَدَلَّ عَلَى جَوَازِهِ وَإِنْ أَتْرُكْ فَقَدْ تَرَكَ فَدَلَّ عَلَى جَوَازِهِ وَفَهِمَ أَبُو بَكْرٍ مِنْ عَزْمِهِ الْجَوَازَ فَاسْتَعْملهُ وَاتفقَ النَّاس على قبُوله قَالَه بن الْمُنِيرِ قُلْتُ وَالَّذِي يَظْهَرُ أَنَّ عُمَرَ رَجَحَ عِنْدَهُ التَّرْكُ لِأَنَّهُ الَّذِي وَقَعَ مِنْهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بِخِلَافِ الْعَزْمِ وَهُوَ يُشْبِهُ عَزْمَهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عَلَى التَّمَتُّعِ فِي الْحَجِّ وَفِعْلَهُ الْإِفْرَادَ فَرُجِّحَ الْإِفْرَادُ قَوْلُهُ فَأَثْنوا عَلَيْهِ فَقَالَ رَاغِب وراهب قَالَ بن بَطَّالٍ يَحْتَمِلُ أَمْرَيْنِ أَحَدُهُمَا أَنَّ الَّذِينَ أَثْنَوْا عَلَيْهِ إِمَّا رَاغِبٌ فِي حُسْنِ رَأْيِي فِيهِ وَتَقَرُّبِي لَهُ وَإِمَّا رَاهِبٌ مِنْ إِظْهَارِ مَا يُضْمِرُهُ مِنْ كَرَاهَتِهِ أَوِ الْمَعْنَى رَاغِبٌ فِيمَا عِنْدِي وَرَاهِبٌ مِنِّي أَوِ الْمُرَادُ النَّاسُ رَاغِبٌ فِي الْخِلَافَةِ وَرَاهِبٌ مِنْهَا فَإِنْ وَلَّيْتُ الرَّاغِبَ فِيهَا خَشِيتَ أَنْ لَا يُعَانَ عَلَيْهَا وَإِنْ وَلَّيْتُ الرَّاهِبَ مِنْهَا خَشِيتُ أَنْ لَا يَقُومَ بِهَا وَذَكَرَ الْقَاضِي عِيَاضٌ تَوْجِيهًا آخَرَ إِنَّهُمَا وَصْفَانِ لِعُمَرَ أَيْ رَاغِبٌ فِيمَا عِنْدَ اللَّهِ رَاهِبٌ مِنْ عِقَابِهِ فَلَا أُعَوِّلُ عَلَى ثَنَائِكُمْ وَذَلِكَ يَشْغَلُنِي عَنِ الْعِنَايَةِ بِالِاسْتِخْلَافِ عَلَيْكُمْ قَوْلُهُ وَدِدْتُ أَنِّي نَجَوْتُ مِنْهَا أَيْ مِنَ الْخِلَافَةِ كَفَافًا بِفَتْحِ الْكَافِ وَتَخْفِيفِ الْفَاءِ أَيْ مَكْفُوفًا عَنِّي شَرُّهَا وَخَيْرُهَا وَقَدْ فَسَّرَهُ فِي الْحَدِيثِ بِقَوْلِهِ لَا لِي وَلَا عَلَيَّ وَقَدْ تَقَدَّمَ نَحْوُ هَذَا مِنْ قَوْلِ عُمَرَ فِي مَنَاقِبِهِ فِي مُرَاجَعَتِهِ لِأَبِي مُوسَى فِيمَا عَمِلُوهُ بَعْدَ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَفِي رِوَايَةِ أَبِي أُسَامَةَ لَوَدِدْتُ لَوْ أَنَّ حَظِّي مِنْهَا الْكَفَافُ قَوْلُهُ لَا أَتَحَمَّلُهَا حَيًّا وَمَيِّتًا فِي رِوَايَةِ أَبِي أُسَامَةَ أَتَحَمَّلُ أَمْرَكُمْ حَيًّا وَمَيِّتًا وَهُوَ اسْتِفْهَامُ إِنْكَارٍ حُذِفَتْ مِنْهُ أَدَاتُهُ وَقَدْ بَيَّنَ عُذْرَهُ فِي ذَلِكَ لَكِنَّهُ لَمَّا أَثَّرَ فِيهِ قَوْلُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ حَيْثُ مَثَّلَ لَهُ أَمْرَ النَّاسِ بِالْغَنَمِ مَعَ الرَّاعِي خَصَّ الْأَمْرَ بِالسِّتَّةِ وَأَمَرَهُمْ أَنْ يَخْتَارُوا مِنْهُمْ وَاحِدًا وَإِنَّمَا خَصَّ السِّتَّةَ لِأَنَّهُ اجْتَمَعَ فِي كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ أَمْرَانِ كَوْنُهُ مَعْدُودًا فِي أَهْلِ بَدْرٍ وَمَاتَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَهُوَ عَنْهُ رَاضٍ وَقَدْ صَرَّحَ بِالثَّانِي الْحَدِيثُ الْمَاضِي فِي مَنَاقِبِ عُثْمَانَ وَأَمَّا الْأَوَّلُ فَأخْرجهُ بن سَعْدٍ مِنْ طَرِيقِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبْزَى عَنْ عُمَرَ قَالَ هَذَا الْأَمْرَ فِي أَهْلِ بَدْرٍ مَا بَقِيَ مِنْهُمْ أَحَدٌ ثُمَّ فِي أَهْلِ أُحُدٍ ثُمَّ فِي كَذَا وَلَيْسَ فِيهَا لِطَلِيقٍ وَلَا لِمُسْلِمَةِ الْفَتْحِ شَيْءٌ وَهَذَا مَصِيرٌ مِنْهُ إِلَى اعْتِبَارِ تَقْدِيمِ الْأَفْضَلِ فِي الْخِلَافَةِ قَالَ بن بَطَّالٍ مَا حَاصِلُهُ أَنَّ عُمَرَ سَلَكَ فِي هَذَا الْأَمْرِ مَسْلَكًا مُتَوَسِّطًا خَشْيَةَ الْفِتْنَةِ فَرَأَى أَنَّ الِاسْتِخْلَافَ أَضْبَطُ لِأَمْرِ الْمُسْلِمِينَ فَجَعَلَ الْأَمْرَ مَعْقُودًا مَوْقُوفًا عَلَى السِّتَّةِ لِئَلَّا يَتْرُكَ الِاقْتِدَاءَ بِالنَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَبِي بَكْرٍ فَأَخَذَ مِنْ فِعْلِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ طَرَفًا وَهُوَ تَرْكُ التَّعْيِينِ وَمِنْ فِعْلِ أَبِي بَكْرٍ طَرَفًا وَهُوَ الْعَقْدُ لِأَحَدِ السِّتَّةِ وَإِنْ لَمْ يَنُصَّ عَلَيْهِ انْتَهَى مُلَخَّصًا قَالَ وَفِي هَذِهِ الْقِصَّةِ دَلِيلٌ عَلَى جَوَازِ عَقْدِ الْخِلَافَةِ مِنَ الْإِمَامِ الْمُتَوَلِّي لِغَيْرِهِ بَعْدَهُ وَأَنَّ أَمْرَهُ فِي ذَلِكَ جَائِزٌ عَلَى عَامَّةِ الْمُسْلِمِينَ لِإِطْبَاقِ الصَّحَابَةِ وَمَنْ مَعَهُمْ عَلَى الْعَمَلِ بِمَا عَهِدَهُ أَبُو بَكْرٍ لِعُمَرَ وَكَذَا لَمْ يَخْتَلِفُوا فِي قَبُولِ عَهْدِ عُمَرَ إِلَى السِّتَّةِ قَالَ وَهُوَ شَبِيهٌ بِإِيصَاءِ الرَّجُلِ عَلَى وَلَدِهِ لِكَوْنِ نَظَرِهِ فِيمَا يَصْلُحُ أَتَمَّ مِنْ غَيْرِهِ فَكَذَلِكَ الامام انْتهى

 

 

 

أنبأنا أبو القاسم عبد المنعم بن علي بن أحمد بن الغمر أنا علي بن الخضر بن سليمان أنا عبد الوهاب بن جعفر بن علي نا أبو هاشم عبد الجبار بن عبد الصمد السلمي أخبرني الوليد وعبد الرحمن ابنا محمد بن العباس بن الدرفس ( 2 ) قالا أنا وزيرة ( 3 ) بن محمد بن وزيرة نا القاسم بن عيسى نا رحمة بن مصعب عن مجالد عن الشعبي قال خطب الناس معاوية فقال لو أن أبا سفيان ولد الناس كلهم كانوا أكياسا فوثب إليه صعصعة بن صوحان فقال قد ولد الناس كلهم من هو خير من أبي سفيان آدم عليه الصلاة و السلام فمنهم الأحمق والكيس فقال ( 4 ) معاوية إن أرضنا قريبة من المحشر فقال له صعصعة إن المحشر لا يبعد على مؤمن ولا يقرب من كافر قال معاوية إن أرضنا أرض مقدسة قال له صعصعة إن الأرض لا يقدسها شئ ولا ينجسها إنما يقدسها الأعمال فقال له معاوية عباد اتخذوا الله وليا واتخذوا خلفاءه جنة يحترزوا بها فقال له صعصعة كيف كيف وقد عطلت السنة وأحقرت الذمة فصارت عشواء مطلخمة في دهياء مدلهمة قد استوعبتها الأحداث وتمكنت منها الأمكاث فقال له معاوية يا صعصعة لأن تقعي على ظلعك خير لك ممن استبرأ رأيك وأبدا ضعفك تعرض بالحسن بن علي علي ولقد هممت أن أبعث إليه فقال له صعصعة أي والله وجدتهم أكرمكم حدودا وأحباكم حدودا وأوفاكم عهودا ولو بعثت إليه لوجدته في الرأي أريبا وفي الأمر صليبا ( 1 ) وفي الكرم نجيبا يلدغك بحرارة لسانه ويقرعك بما لا يستطيع إنكاره فقال له معاوية والله لأجفينك عن الوساد ولأشردن بك في البلاد فقال له صعصعة والله إن في الأرض لسعة وإن في فراقك لدعة قال له معاوية والله لأحبس عطاءك قال إن كان ذلك بيدك فافعل إن العطاء وفضائل النعماء في ملكوت من لا تنفذ خزائنه ولا يبيد عطاؤه ولا يجنيه في قضيته فقال له معاوية لقد استقلت فقال له صعصعة مهلا لم أقل جهلا ولم أستحل قتلا لا تقتل النفس التي حرم الله إلا بالحق ومن قتل مظلوما كان الله لقاتله مقيما يرهقه أليما ويجرعه حميما ويصلبه جحيما فقال معاوية لعمرو بن العاص أكفناه فقال له عمرو وما يجهمك لسلطانك فقال له صعصعة ويلي عليك يا ماوي مطردي أهل الفساد ومعادي أهل الرشاد فسكت عنه عمرو .تاریخ دمشق

 

 

فتكلم معاوية فقال: قد قلت وقلتم، وإنه ذهبت الآباء وبقيت الأبناء، فابني أحب إلي من أبنائهم، مع أن ابني إن قاولتموه وجد مقالا، وإنما كان هذا الأمر لبني عبد مناف، لأنهم أهل رسول الله صلى الله عليه وآله، فلما مضى رسول الله صلى الله عليه وآله ولي الناس أبو بكر وعمر من غير معدن الملك ولا الخلافة غير أنهما سارا بسيرة جميلة، ثم رجع الملك إلى بني عبد مناف، فلا يزال فيهم إلى يوم القيامة وقد أخرجك الله يا ابن الزبير وأنت يا ابن عمر منها، فأما ابنا عمي هذان فليسا بخارجين من الرأي إن شاء الله . الامامه والسیاسه

 

).

وقد روى بخاري هذا الذل لآل عمر بلسان عبدالله نفسه ، قال في صحيحه:5/48: (عن ابن عمر قال: دخلت على حفصة ونَسْواتها تَنْطُف(النسوة الظفيرة وأصلها النوْسة وتقديم الحروف شائع عندهم ، والمعنى أن جدائلها كانت تقطر ماء بعد أن اغتسلت) قلت: قد كان من أمر الناس ما ترين(أي اتفاقهم على الحكميْن)فلم يُجعل لي من الأمر شئ (سهم في الخلافة) ! فقالت: إلحق( أي سارع الى اجتماع الحكمين في دومة الجندل) فإنهم ينتظرونك ، وأخشى أن يكون في احتباسك عنهم فرقة ، فلم تدَعْهُ حتى ذهب ! فلما تفرق الناس(من التحكيم واختلفوا بعد لعبة ابن العاص)خطب معاوية(وكان حاضراً في دومة الجندل) قال: من كان يريد أن يتكلم في هذا الأمر فليُطْلع لنا قرنه ، فلنحن أحق به منه ومن أبيه ! قال حبيب بن مسلمة: فهلا أجبته؟ ! قال عبد الله: فحللتُ حَبْوتي(عقدة ثوبه عن ساقيه)وهممتُ أن أقول: أحق بهذا الأمر منك من قاتلك وأباك على الإسلام (يقصد أصحاب النبي صلى الله عليه وآله الذين قاتلوا أباه في بدر وأحد وغلبوه في فتح مكة)فخشيتُ أن أقول كلمة تفرق بين الجمع وتسفك الدم ، ويُحمل عني غير ذلك ، فذكرتُ ما أعدَّ الله في الجنان ! قال حبيب: حُفظتَ وعُصمت). انتهى. قال العلامة الحلي رحمه الله في نهج الحق/309: (إن كان ما يقوله معاوية حقاً ، فقد ارتكب عمر الخطأ في أخذه الخلافة ! وإن كان باطلاً فكيف يجوز تقديمه على طوائف المسلمين) ! انتهى. وقد تعمد بخاري أن يخفي مناسبة خطبة معاوية ، وذكر غيره أنها كانت عند تحكيم الحكمين في دومة الجندل ، وكان أبو موسى الأشعري له هوى في عبدالله بن عمر ! ( قال أبو موسى: أما والله لئن استطعت لأحيينَّ اسم عمر بن الخطاب). (تاريخ الطبري:4/48) . واتفق مع الداهية ابن العاص على أن يخلع هو علياً عليه السلام ويخلع ابن العاص معاوية ، ثم يعقدا البيعة لعبدالله بن عمر ! وعلى أساس هذا الأمل أصرَّت حفصة على أخيها عبدالله أن يحضر جلسة التحكيم ! لكن ابن العاص صعد المنبر بعد أبي موسى وخلع علياً عليه السلام وثبَّتَ معاوية !

وتكفي كلمة معاوية هذه لكشف غروره القديم وأن قتاله لعلي عليه السلام إنما كان لإعادة (الحق الى معدنه الأموي) كما يزعم ! لا طلباً بدم عثمان ، ولا علاّن !

أما بعد شهادة علي عليه السلام ، وبعد صلحه مع الإمام الحسن عليه السلام ، فصار أكثر جرأة وتصريحاً بدخيلة نفسه ونفس(أبيه) أبي سفيان !

كما يدلنا حديث بخاري على ضعف ابن عمر أمام معاوية منذ عهد علي عليه السلام ! أما بعد سيطرة معاوية فكان أشد ضعفاً فلم يجرؤ حتى على التفكير بحل حبوته ! وقد كرر معاوية تهديده له في حضوره في المدينة لأجل البيعة ليزيد بالخلافة ! ففي سير أعلام النبلاء:3/225: (قال معاوية: من أحق بهذا الأمر منا؟ وابن عمر شاهد !). انتهى. فغيب عبدالله نفسه الى مكة.

وروى ابن خياط في تاريخه/10أن معاوية قال: (والله ليبايعن أو لأقتلنه ! فخرج عبد الله بن عبد الله بن عمر إلى أبيه فأخبره ، وسار إلى مكة ثلاثاً (أي ركض ابنه مسرعاً الى مكة في ثلاثة أيام ، ليخبر أباه بتهديد معاوية) ! فلما أخبره بكى ابن عمر) ! وقال في هامشه: (سنده صحيح) (والطبقات:4/182).

وهذا أسلوبٌ قبلي يهودي في القمع والتخويف لتركيع ابن عمر ! لكن معاوية لم يطمئن من ابن عمر ! ففي الطبقات:4/164وتاريخ دمشق:31/186: (دس معاوية عمرو بن العاص وهو يريد أن يعلم ما في نفس بن عمر ، يريد القتال أم لا ؟ فقال: يا أبا عبد الرحمن ما يمنعك أن تخرج فنبايعك ، وأنت صاحب رسول الله(ص)وابن أمير المؤمنين ، وأنت أحق الناس بهذا الأمر؟ قال: وقد اجتمع الناس كلهم على ما تقول؟ قال: نعم ، إلا نفير يسير . قال: لو لم يبق إلا ثلاثة أعلاج بهجر لم يكن لي فيها حاجة . قال: فعلم أنه لا يريد القتال ) ! انتهى.

وقد بادر ابن عمر الى بيعة يزيد عند وصول معاوية الى مكة ، فقد أورد في الطبقات:4/182نصوصاً عن بيعته ليزيد ، ثم بيعته لعبدالله بن الزبير ، ولعبد الملك بن مروان ، ومخالفته لأهل المدينة في ثورتهم على يزيد بعد كربلاء .

وروى في:4/149، أنه كان يقول: (لا أقاتل في الفتنة ، وأصلي وراء من غلب) !

وروى في:4/145، اعتراف ابن عمر بأنه فرَّ من الزحف مع النبي صلى الله عليه وآله ! قال: (فقلنا كيف نصنع وقد فررنا من الزحف وبؤنا بالغضب ؟ فقلنا ندخل المدينة فنبيت بها ثم نذهب ، فلا يرانا أحد).

كما روى في:4/187، ندم ابن عمر قبل موته على تخلفه عن مبايعة أمير المؤمنين عليه السلام وعدم جهاد بني أمية معه ! فكان يقول: (ما أجدني آسى على شئ من أمر الدنيا إلا أني لم أقاتل الفئة الباغية) ! وفي السيرة الحلبية:2/264 أنه كان يقول ذلك بعد مقتل عمار ! ولو كان جاداً لترك معاوية وانضم الى علي عليه السلام

 

 
   

2 ـ قَتْله الصحابي عبد الرحمن بن أبي بكر !

قال بخاري:6/42: (كانمروان على الحجاز استعمله معاوية فخطب فجعل يذكر يزيد بن معاوية لكي يبايعله بعد أبيه ، فقال له عبد الرحمن بن أبي بكر شيئاً ! فقال: خذوه ! فدخلبيت عائشة فلم يقدروا عليه ، فقال مروان: إن هذا الذي أنزل الله فيه: وَالَّذِي قَالَ لِوَالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُمَا أَتَعِدَانِنِي فقالت عائشةمن وراء الحجاب: ما أنزل الله فينا شيئاً من القرآن ، إلا أن الله أنزل عذري).

وقال ابن حجر فيشرحه:8/442: ( قال بعض الشراح: وقد اختصره فأفسده ! والذي في روايةالإسماعيلي فقال عبد الرحمن: ما هي إلا هرقلية !... فقال عبد الرحمن: سنَّةُ هرقلَ وقيصر ! ولابن المنذر من هذا الوجه: أجئتم بها هرقلية تبايعونلأبنائكم؟ !....قوله: فقال خذوه ! فدخل بيت عائشة فلم يقدروا: أي امتنعوامن الدخول خلفه إعظاماً لعائشة . وفي رواية أبي يعلي: فنزل مروان عن المنبرحتى أتى باب عائشة ، فجعل يكلمها وتكلمه ثم انصرف !....في رواية أبي يعلى: فقال مروان: أسكتْ ، ألستَ الذي قال الله فيه ، فذكر الآية ، فقال عبدالرحمن: ألستَ ابن اللعين الذي لعنه رسول الله؟ !... فقالت عائشة: كذبوالله ما نزلت فيه.... ولكن رسول الله(ص)لعن أبا مروان ومروان في صلبه) ! انتهى.

وقد اختصر ابن حجر وغيره الرواية أيضاً وأفسدوها كما فعل بخاري ! فهي حدث صارخ يكشف موقف أولاد أبي بكر من معاوية ، وموقفه منهم !

ففي سنن النسائي:6/459 أن عائشة قالت لمروان: (فمروان فضضٌ من لعنة الله) !

وقد روت تعبير عائشة هذا عامة مصادرهم !

وفي تاريخ ابن خياط/160وفي طبعة/109: (عن الزهري عن ذكوان مولى عائشة قال: لما أجمع معاوية أن يبايع لابنه يزيد ، حج فقدم مكة في نحو من ألف رجل ، فلما دنا من المدينة خرج ابن عمر وابن الزبير وعبد الرحمن بن أبي بكر ! فلما قدم معاوية المدينة صعد المنبر فحمد الله وأثنى عليه ، ثم ذكر ابنه يزيد فقال: من أحق بهذا الأمر منه ؟!! ثم ارتحل فقدم مكة فقضى طوافه ودخل منزله فبعث إلى ابن عمر... وذكر ابن خياط تهديد معاوية له وخوفه.. ثم قال: (وأرسل إلى عبد الرحمن بن أبي بكر ، فتشهد وأخذ في الكلام ، فقطع عليه كلامه فقال: إنك والله لوددت أنا وكلناك في أمر ابنك إلى الله ، وإنا والله لا نفعل ! والله لتَرُدَّنَّ هذا الأمر شورى في المسلمين ، أو لنعيدنَّها عليك جَذعة ! (أي نقاتلك)ثم وثب فقام ! فقال معاوية: اللهم اكفنيه بما شئت ، ثم قال: على رسلك أيها الرجل ، لا تُشْرِفَنَّ بأهل الشام فإني أخاف أن يسبقوني بنفسك حتى أخبرهم العشية أنك قد بايعت ! ثم كن بعد ذلك على ما بدا لك منأمرك) ! (والعواصم من القواصم/224، وتاريخ الخلفاء للسيوطي:1/154).

ومعنى قول معاوية: (لا تُشْرِفَنَّ بأهل الشام..الخ.)إحذر أن يراك أهل الشام الذين هم متعصبونلي فيقتلوك ! وسأسكتهم عنك مساء ، وأقول لهم إنه بايع !

وفي تاريخالطبري:4/225: ( بايع الناس ليزيد بن معاوية غير الحسين بن علي ، وابن عمر ،وابن الزبير ، وعبد الرحمن بن أبي بكر ، وابن عباس . فلما قدم معاوية أرسلإلى الحسين بن علي فقال: يا ابن أخي قد استوثق الناس لهذا الأمر غير خمسةنفر من قريش أنت تقودهم ! يا ابن أخي فما إربك إلى الخلاف؟ قال: أناأقودهم؟ ! قال: نعم أنت تقودهم ؟ ! قال فأرسل إليهم فإن بايعوا كنت رجلاًمنهم ، وإلا لم تكن عجلت عليَّ بأمر... ! ثم أرسل بعده إلى ابن عمر فكلمه بكلام هو ألين من كلام صاحبه فقال: إني أرهب أن أدع أمة محمد بعدي كالضأنلا راعي لها ! وقد استوثق الناس لهذا الأمر غير خمسة نفر من قريش أنتتقودهم !....فأرسل إلى عبد الرحمن بن أبي بكر فقال: يا ابن أبي بكر بأية يدأو رجل تقدم على معصيتي ! قال: أرجو أن يكون ذلك خيراً لي ! فقال: واللهلقد هممتُ أن أقتلك ! قال: لو فعلت لأتبعك الله به لعنة في الدنيا وأدخلكبه في الآخرة النار ) .

وفي تاريخ بخاري:1/129: (أن معاوية قدم المدينة حين أخبر أن ابن عمر وعبد الرحمن بنأبي بكر وعبدالله بن الزبير خرجوا عائذين بالكعبة من بيعة يزيد! فلم يلبثابن أبي بكر إلا يسيراً حتى توفي ، بعدما خرج معاوية من المدينة) ! !

وفي أسدالغابة:3/306: (وخرج إلى مكة فمات بها قبل أن تتم البيعة ليزيد ، وكان موتهفجأة من نومة نامها بمكان إسمه حبشي ! على نحو عشرة أميال من مكة). انتهى ! والذي يَفْهم هذا الكلام وإشارات عائشة ، يعرف أن معاوية قتله !

 

برچسب‌ها: معاویه, یزید, عمر, سقیفه, ابتز
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 16:47  توسط عبدالله  | 

سوالاتی اساسی ؟

چرا عمر قبل از اسلامش میخواست رسول خدا را بکشد ؟

چرا کفار قریش ومشرکین در جنگها عمر بن الخطاب را نمی کشند؟

چرا عمر در جنگ احد فریاد میزند که اینها یعنی مشرکین قریش قوم وخویش ما هستند نکشیدشان : انهم لعشائرنا واخواننا .... بروایت طبری وواقدی و...

آیا حزب سقیفه در جنگهای رسول خدا ص ، یک نفر از مشرکین یا یهودیان را کشته اند ؟!

 چرا عمر و معاویه یهودی به کعب الاحبار یهودی و ... اجازه وآزادی میدهد اما اکابر اصحاب پیامبر را ممنوع الحدیث میکند ؟!

علت رابطه دوستی وصمیمی یهود با عمر چیست ؟  چرا میگفتنند تو محبوبترین فرد نزد مایی ای عمر ؟چر ا بوی لقب فاروق دادند ؟ چرا بیت المقدس را بدون جنگ به عمر دادند ومیگفتند تو بخدا صاحب مایی بدون شک ؟

علت همت یهودیان بر قتل رسول خدا ص وتحریف اسلام از همان ابتدا چه بود ؟ و نقش مسلمانان یهودی زاده در جنگهای خیبر وبنی نضیر وبنی قریظه چه بود ؟

چرا عمر بعد از شهادت رسول خدا ص نامه پیامبر ص را زیر پایش له کرد وگفت رسول خدا فقط یک شاده بود ومرد و.... بروایت تاریخ مدینه ابن شبه نمیری ؟

ـ كفّار قريش از كشتن عمر بن خطّاب در صحنه دو جنگ خوددارى مى كنند با آنكه مى توانستند او را بكشند :

1 ـ در جنگ اُحد خالد بن وليد همراه با سوارانش امكان آن را يافت كه عمر بن خطّاب را از دم تيغ بگذراند امّا چنين نكرد خود خالد مى گويد :

در جنگ اُحُد عمر بن خطّاب را ديدم ـ هنگامى كه همراه گروهى در ميدان دورى زده و فرار كردند ـ من با گروهى خشن همراه بودم و عمر تنها بود . به جز من هيچ كس از آنان او را نشناخت . راه خود را از او كج كردم و ترسيدم كه اگر او را به همراهانم نشان دهم ، او را در هم كوبند .(346)

2 ـ در جنگ احد ، ضرار مى توانست عمر را بكشد امّا چنين نكرد .(347)

3 ـ در جنگ خندق ، ضرار بن خطاب فهرى مى توانست عمر را بكشد امّا او را نكشت . در اينباره آمده است :

ضرار بن خطاب فهرى با نيزه به عمر بن خطاب حمله كرد و وقتى عمر تيزى آنرا حس كرد آنگاه نيزه اش را از او برداشت و به وى گفت : اى پسر خطاب اين نعمتى است از سوى من كه شايسته سپاس و شكر است . آنرا فراموش نكن .(348)

اين عبارات نشان مى دهد كه كفّار قريش مايل به قتل عمر بن خطاب نبوده اند بلكه زندگى او را مى خواسته اند .

اين نكته بسيار مهمّى است و معناى آن اينست كه آنها از حقيقت حال او باخبر بوده اند (جاسوس مشرکین بود که ظاهرا مسلمان شده بود بطمع خلافت ونابودی اسلام)  .

اين مسأله مستلزم آنست كه متقابلاً عمر نيز دست به قتل رجال قريش نگشايد و در عمل نيز چنين شد و عمر در تمام جنگهاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) با كفّار و يهود ، از صحنه گريخت .(349)

در زمان حكومت ابوبكر،  عمر بن سعيد بن عاص اموى ، عمر بن خطّاب را به سبب خوددارى او از پيوستن به لشگر اسامه سرزنش كرد .(350)

عمر شمشيرش را در كشتن هيچ كافر يا يهودى به كار نبرد چنانچه از فرزندش عبدالله بن عمر نقل شده است :

( شمشير عمر چهارصد درهم نقره داشت و معاويه شمشير عمر را به دست آورده بود امّا او هم آن را به كار نبرد ) .(351)

ضرار بن خطّاب فهرى و خالد بن وليد ـ قبل از مسلمان شدن ـ بسيارى از مسلمانان را در جنگهاى عليه اسلام به شهادت رساندند .(352)

و پس از ورود به اسلام نيز همچنان به كشتن مسلمانان ادامه دادند چنانچه خالد بن وليد با ناجوانمردى دستور داد تا مالك بن نويره ـ رئيس قبيله بنى تميم كه از مسلمانان مخلص و دلير و در عرب به جوانمردى ضرب المثل بود ـ بكشند تا به همسر زيباى او دست يابد . لذا ضرار بن خطاب فهرى،  مالك را كه با خدعه و فريب دستگير شده و دست بسته بود ، گردن زد و خالد همان شب در خيمه مالك به همسر او تجاوز نمود .(353)

شگفتا كه ابوبكر و عمر و عثمان از كشتن كفّار قريش خوددارى مىورزيدند امّا بسيارى از مؤمنين چون سعدبن عباده و حباب بن منذر و ابوذر و عبدالله بن مسعود را به قتل رساندند .

البتّه امتناع كفّار از كشتن عمر بن خطّاب طبيعى است زيرا آنها او را بخوبى مى شناختند مگر او همان كسى نبود كه كشته هاى مشركين در جنگ بدر را ستايش كرده و گفته بود :

در چاههاى بدر ، جوانمردان و بزرگواران عرب افتاده اند .

آيا پسر كبشه ( يعنى پيامبر ) به من وعده مى دهد كه زنده خواهم شد چگونه ممكن است استخوانهاى پوسيده زندگى كنند ؟

آيا از اينكه مرگ را از من دفع كند ناتوان است امّا وقتى استخوانهايم بپوسد آنها را مى تواند زنده سازد ؟

چه كسى است كه به رحمن ( يعنى خدا ) بگويد كه من ماه روزه را ترك گفته ام .(354)

عملاً هم حسن ظنّ كفّار قريش در مورد عمر و دخترش حفصه و ابوبكر و دخترش عايشه درست از آب درآمد زيرا آنها بودند كه اقدام به كشتن رسول خدا (صلى الله عليه وآله)و دختر او فاطمه زهرا (عليها السلام) كرده و حكومت مسلمين را به چنگ آوردند .

عبدالرحمن بن عوف ( يكى از منافقين طرح ترور پيامبر در گردنه تبوك ) نامه هايى محرمانه با اميّة بن خلف ( يكى از بزرگترين طاغوت هاى قريش در مكّه ) ردّ و بدل مى كرد (355) و در جنگ بدر هم تلاش مى نمود كه جان اين طاغوت را حفظ كند !(356) همين شخص كه چنين در حفظ جان دشمن پيامبر (صلى الله عليه وآله) مى كوشد ، در شب گردنه تبوك قصد جان رسول خدا را مى كند(357) و زمانى ديگر از دستور رسول الله (صلى الله عليه وآله)مبنى بر پيوستن به لشگر اسامة بن زيد سرپيچى مى نمايد .(358)

وقتى ديگر او را بينيم كه همراه حمله كنندگان به خانه فاطمه به جمع قاتلين بانوى بانوان جهان مى پيوندد(359) و زمانى پس از كشته شدن عمر بن خطاب و در روز شوراى شش نفره ، امير مؤمنان على بن ابيطالب (عليه السلام) را بين مرگ يا بيعت با عثمان بن عفان مخيّر مى كند(360) دقيقاً همانگونه كه قبلاً عمر ، امير مؤمنان را بين مرگ يا بيعت با ابوبكر مخيّر ساخته بود .(361)

ضرار بن خطاب فهرى نيز همان مسيرى را پيمود كه ساير افراد حزب قريشى قبل از او پيموده بودند . او نيز به دروغ ادّعاى مسلمانى كرد و به گناهان و جنايات خود ادامه داد و همچنان شرابخوار ماند تا آنكه مرگش فرا رسيد . وى وقيحانه و از سر تمسخر ، شراب خوردن خود را با اين آيه قرآن جايز مى شمرد :

) لَيْس عَلَى الّذين ءَامَنوا وعَمِلوا الصّالحاتِ جُناحٌ فيما طَعِموا اذا ما اتَّقَوا وَءَامَنوا وَعَمِلوا الصّالحاتِ ( بر آنان كه ايمان آورده و نيكوكار شدند باكى نيست در آنچه خوردند چنان تقوا پيشه كنند وايمان داشته و كارهاى نيك كنند ! !.(362)

ابوسفيان نيز در فتح مكّه اسلام آورد . وى در جريان جنگ حنين ، همراه ساير طلقاء(363) عمداً و از روى نقشه پا به فرار نهد و بنحوى اينكار را كرد كه سپاه اسلام نيز بگريزد آنگاه شادمانه گفت : حالا تا خود دريا خواهند گريخت .(364)

وى از شركت كنندگان در ترور پيامبر در گردنه تبوك است .(365)

و پيش از مرگش در زمان حكومت عثمان گفت : ( قسم به آن كسى كه ابوسفيان به او قسم مى خورد نه بهشتى در كار است و نه جهنمى ) .(366)

 

[346] - مغازى الواقدى ، ج 1 ، ص 237 .
[347] - السيرة الحلبية ، حلبى شافعى ، ج 2 ، ص 321 .
[348] - مغازى الواقدى ، ج 1 ، ص 471 و مختصر تاريخ دمشق ، ابن عساكر ، ج 11 ، ص 156 و 157 و طبقات الشعراء ، ص 63 ، و البداة والنّهاية ، ج 3 ، ص 107 .
[349] - مفاتيح الغيب ، ج 9 ، ص 52 و تفسير الفخر الرّازى ، ج 3 ، ص 398 والسيرة الحلبيّة ، ج 2 ، ص 227 و تلخيص المستدرك ، ج 3 ، ص 37 و المستدرك ، حاكم ، ج 3 ، ص 37 .
[350] - تاريخ اليعقوبى ، ج 2 ، ص 133 ، چاپ ليدن ـ هلند .
[351] - كنزالعمّال ، ج 6 ، ص 694 ، حديث 17448 و نگاه كنيد به نظريات الخليفتين اثر مؤلّف حاضر ، ج 1 ، ص 293 ـ 300 . الإصابة ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 209 و تاريخ ابوالفداء ، ج 1 ، ص 221 و 222 و تاريخ الطّبرى ، باب جنگ اُحُد .
[352] - تاريخ ابوالفداء ، عمادالدّين ابوالفداء ، ج 1 ، ص 221 و 222 .
[353] - تاريخ ابوالفداء ، عمادالدّين ابوالفداء ، ج 1 ، ص 221 و 222 .
[354] - المستطرف ، ج 2 ، ص 260 ، جامع البيان ، ج 2 ، ص 211 .
[355] - مختصر تاريخ دمشق ، ابن عساكر ، ج 4 ، ص 76 .
[356] - مصدر سابق و البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج 3 ، ص 350 .
[357] - منتخب التواريخ ، محمّد هاشم خراسانى ، ص 63 و ارشاد القلوب ديلمى ، ص 332 .
[358] - مختصر تاريخ ابن عساكر ، ج 1 ، ص 171 .
[359] - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد معتزلى ، ج 6 ، ص 48 و البداية والنهاية ، ج 5 ، ص 250 و 270 وسير اعلام النّبلاء ، ص 26 .
[360] - الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، 71 .
[361] - الإمامة و السّياسة ، ج 1 ، ص 13 .
[362] - سوره مائده ، آيه 93 ، والسيرة الحلبيّة ، حلبى ، ج 2 ، ص 331 .
[363] - روز فتح مكّه ابوسفيان ومعاويه و بسيارى از سران حزب قريشى كه كافر بودند بدست پيامبر ( اسير شدند و برده مسلمين گرديدند و پيامبر مى توانست آنها را بفروشد يا بكشد يا آزاد كند . امّا پيامبر با رأفت خود همه را بخشيد و فرمود ( اذهبوا أنتم الطلقاء ) برويد كه شما همه آزاد شده ايد . به همين جهت است كه حضرت زينب ( س ) در مجلس يزيد فرمود : أَمِنَ العَدْلِ يَابْنَ الطّلقاء تخديرك حرائرك وامائك وبنات رسول الله سبايا ؟ آيا اين از عدالت است اى پسر آزاد شدگان پدرم كه زنان و كنيزانت را بپوشانى و دختران رسول خدا را اسير و سربرهنه بگذارى ؟
[364] - الكامل فى التاريخ ، ابن اثير ، ج 2 ، ص 263 .
[365] - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 2 ، ص 102 و ج 3 ص 79 و أسد الغابه ، ج 3 ، ص 116 .
[366] - مروج الذّهب ، مسعودى ، ج 1 ، ص 440 والعثمانية ، جاحظ ، ص 23 .

 

 

مخالفين حزب سقیفه توسط اجنه کشته و ترور میشوند مانند سعد بن عباده ؟ یا توسط مامور عمر جناب محمدبن مسلمه ؟

و غدر و حيله عمرو عاص نسبت به محمّد بن حذيفه در سال 36 هجرى . در اين حيله عمرو عاص او را به توهّم انداخت كه قصد بيعت با على (عليه السلام) را دارد و با او وعده جلسه اى در عريش ( واقع در سرزمين مصر ) گذاشت و هنگامى كه محمد بن حذيفه به سوى عمرو آمد ، عمرو عاص با كمين ، او و سى نفر از يارانش را دستگير كرد و كُشت .(115)

[115] - تاريخ ابن الأثير ، ج 3 ، ص 267 ، تاريخ الطّبرى ، ج 4 ، ص 546 .

 

http://ketaab.iec-md.org/PAYAAMBAR/daastaan_zendegi_payaambar_al-taaei_fehrest.html

 

قال السيوطي في الدر المنثور:2/80: (وأخرج ابن جرير عن الضحاك قال: نادى منادٍ يوم أحد حين هزم أصحاب محمد: ألا إن محمداً قد قتل ، فارجعوا إلى دينكم الأول ، فأنزل الله: وما محمد إلا رسول..الآية . وأخرج ابن جرير من طريق العوفي ، عن ابن عباس أن رسول الله(ص)اعتزل هو وعصابة معه يومئذ على أكمة والناس يفرُّون ، ورجلٌ قائمٌ على الطريق يسألهم ما فعل رسول الله؟وجعل كلما مروا عليه يسألهم فيقولون: والله ما ندري ما فعل . فقال: والذي نفسي بيده لئن كان قتل النبي لنعطينهم بأيدينا ، إنهم لعشائرنا وإخواننا ! وقالوا: لوأن محمداً كان نبياً لم يهزم ولكنه قد قتل! فترخصوا في الفرار حينئذ ! فأنزل الله: وما محمد إلارسول..الآية كلها.

 


برچسب‌ها: اسلام, یهود, عمر, معاویه, تحریف
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 10:56  توسط عبدالله  | 

همان طور که ميدانید روایت کامل ویک جایی در باره شان نزول سوره تحریم  وجود ندارد اما هشدار وتوبیخهای این سوره فوق العاده است :

دقت در محتوای سوره تحریم مخصوصا آیه : إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ ، که هشدار و توبیخ شدید و خبر از تظاهر یا توطئه خطرناکی علیه رسول خدا ص میدهد نشانگر آنست که موضوع بسیار پیچیده تر از روایاتیست که سعی در کوچک نشاندادن مساله دارند .

آیا عقل سالم باور میکند که خدای متعال و جبرئیل و همه فرشتگان وصالح مومنین همگی برای خوردن مغافیر یا افشای وطی ماریه جلوی دو زن بسیج شوند وبه حمایت رسول الله ص ؟؟!!!!

 

وهمانطور که روایات میگویند حس حسادت وریاست طلبی قومی وقبیله ای  در عربستان فوق العاده شدید بود و عائشه و حفصه بشدت خواهان خلافت و ریاست پدرانشان بر اعراب بودند و .....

بعلاوه احادیث صحیحی که از طرق مختلف اهل سنت در مورد افشای سری که حفصه مرتکب شد :

اما افشای سری که مربوط به غصب خلافت بوده :

176 - حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ أَحْمَدَ، ثنا بَكْرُ بْنُ سَهْلٍ، ثنا عَبْدُ الْغَنِيِّ بْنُ سَعِيدٍ، ثنا مُوسَى، عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ، عَنْ عَطَاءٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، وَعَنْ مُقَاتِلٍ، عَنِ الضَّحَّاكِ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: أَتَتْ حَفْصَةُ فَوَجَدَتِ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مَعَ مَارِيَةَ فَقَالَ لَهَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: لَا تُخْبِرِي عَائِشَةَ وَأَسَرَّ إِلَيْهَا سِرًّا ذَكَرُوا وَاللَّهُ أَعْلَمُ أَنَّهُ قَالَ: " إِنَّ الْخِلَافَةَ تَصِيرُ إِلَى أَبِي بَكْرٍ وَمِنْ بَعْدَ أَبِي بَكْرٍ إِلَى عُمَرَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا

179 - حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ، ثنا سَالِمُ بْنُ عِصَامٍ، ثنا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ سَعْدٍ، ثنا عَمِّي، ثنا سَيْفُ بْنُ عُمَرَ، ح وَحَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، ثنا الْحُسَيْنُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْقَطَّانُ، ثنا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنِ سَعْدٍ، ثنا عَمِّي، ثنا سَيْفُ بْنُ عُمَرَ، عَنْ عَطِيَّةَ بْنِ الْحَارِثِ، عَنْ أَبِي أَيُّوبٍ، عَنْ عَلِيٍّ، وَعَنِ الضَّحَّاكِ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، ح وعَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: وَاللَّهِ إِنَّ إِمَارَةَ أَبِي بَكْرٍ، وَعُمَرَ لَفِي الْكِتَابِ {وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلَى بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثًا} [التحريم: 3] قَالَ لِحَفْصَةَ: «أَبُوكِ وَأَبُو عَائِشَةَ وَالِيَا النَّاسِ بَعْدِي، فَإِيَّاكِ أَنْ تُخْبِرِيَ أَحَدًا» زَادَ الْحُسَيْنُ فِي حَدِيثِهِ وَعَمْرُو بْنُ مُحَمَّدِ، والشَّعْبِيُّ، وَسَعِيدُ بْنُ جُبَيْرٍ

الكتاب: فضائل الخلفاء الأربعة وغيرهم لأبي نعيم الأصبهاني
المؤلف: أبو نعيم أحمد بن عبد الله بن أحمد بن إسحاق بن موسى بن مهران الأصبهاني (المتوفى: 430هـ)
تحقيق: صالح بن محمد العقيل
الناشر: دار البخاري للنشر والتوزيع، المدينة المنورة

وعن مجاهد في قوله: {عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ} قال: الذي عرف: أمر مارية وأعرض قوله إن أباك وأباها يليان الناس بعدى مخافة أن يفشوا.


وأخرج الطبراني في الأوسط وابن مردويه بسند ضعيف عن أبي هريرة قال : « دخل رسول الله صلى الله عليه وسلم بمارية القبطية سريته بيت حفصة فوجدتها معه ، فقالت : يا رسول الله في بيتي من بين بيوت نسائك؟ قال : فإنها عليَّ حرام أن أمسها ، واكتمي هذا عليَّ ، فخرجت حتى أتت عائشة ، فقالت : ألا أبشرك؟ قالت : بماذا؟ قالت : وجدت مارية مع رسول الله صلى الله عليه وسلم في بيتي ، فقلت : يا رسول الله في بيتي من بين بيوت نسائك؟ فكان أوّل السر أنه أحرمها على نفسه ، ثم قال لي : يا حفصة ألا أَبشرك فأعلمي عائشة أن أباك يلي الأمر من بعده ، وأن أبي يليه بعد أبيك ، وقد استكتمني ذلك فاكتميه ، فأنزل الله { يا أيها النبي لم تحرم } إلى قوله : { غفور رحيم } أي لما كان منك إلى قوله : { وإذا أسر النبي إلى بعض أزواجه } يعني حفصة { حديثاً فلما نبأت به } يعني عائشة { وأظهره الله عليه } أي بالقرآن { عرف بعضه } عرف حفصة ما أظهر من أمر مارية { وأعرض عن بعض } عما أخبرت به من أمر أبي بكر وعمر ، فلم يُبْدِه { فلما نبأها به } إلى قوله : { الخبير } ثم أقبل عليهما يعاتبهما فقال : { إن تتوبا إلى الله } إلى قوله : { ثيبات وأبكاراً } فوعده من الثيبات آسية بنت مزاحم وأخت نوح عليه السلام ، ومن الأبكار مريم بنت عمران وأخت موسى » .


أخرج الطبراني وابن مردويه عن ابن عباس في قوله : { وإذ أسر النبي إلى بعض أزواجه حديثاً } قال : « دخلت حفصة على النبي صلى الله عليه وسلم في بيتها وهو يطأ مارية ، فقال لها رسول الله صلى الله عليه وسلم : لا تخبري عائشة حتى أبشرك بشارة فإن أباك يلي الأمر بعد أبي بكر إذا أنا مت ، فذهبت حفصة فأخبرت عائشة فقالت عائشة للنبي صلى الله عليه وسلم : من أنبأك هذا؟ قال : نبأني العليم الخبير ، فقالت عائشة : لا أنظر إليك حتى تحرم مارية ، فحرمها ، فأنزل الله { يا أيها النبي لم تحرم } » .
وأخرج ابن عدي وابن عساكر عن عائشة في قوله : { وإذ أسر النبي إلى بعض أزواجه حديثاً } قال : أسر إليها أن أبا بكر خليفتي من بعدي .

وأخرج ابن عدي وأبو نعيم في فضائل الصحابة والعشاري في فضائل الصديق وابن مردويه وابن عساكر من طرق عن علي وابن عباس قالا : والله إن إمارة أبي بكر وعمر لفي الكتاب { وإذ أسر النبي إلى بعض أزواجه حديثاً } قال لحفصة : « أبوك وأبو عائشة واليا الناس بعدي فإياك أن تخبري أحداً » .
وأخرج ابن عساكر عن ميمون بن مهران في قوله : { وإذ أسر النبي إلى بعض أزواجه حديثاً } قال : أسر إليها أن أبا بكر خليفتي من بعدي .
وأخرج ابن عساكر عن حبيب بن أبي ثابت { وإذ أسر النبي إلى بعض أزواجه حديثاً } قال : أخبر عائشة أن أباها الخليفة من بعده ، وأن أبا حفصة الخليفة من بعد أبيها .


پیامبر(ص) به حفصه دختر عمر فرموده بود که پدر تو با پدر عایشه (ابوبکر) براى گرفتن حکومت پس از من قیام خواهند کرد. این سخن را پیامبر(ص) به عنوان رازى بیان داشته بودند، لکن این راز را حفصه با عایشه در میان گذارد. عایشه هم آن را به پدرش باز گفت. ابوبکر هم آن را با عمر در میان گذاشت. عمر از حفصه سئوال کرد داستان چیست؟ بگو (تا آماده شویم.) او هم راز پیامبر(ص) را براى پدرش فاش کرد.
پیامبر(ص) بخشى از جریان را، یعنى این که آن دو زن راز او را افشا کرده بودند، بیان نمود و از بازگویى بخشى دیگر اعراض کرد. آیا راز جزء آمادگى پدران آن دو براى گرفتن حکومت پس از پیامبر(ص) چه مى توانست باشد؟


اخبار مربوطه از عامه :

http://library.islamweb.net/hadith/h...8177&sid=30002

 

از مجموع آیات وروایات مخصوصا آیات سوره توبه ومائده چنین بر می آید که در اواخر عمر مبارک رسول خدا حوادث تلخی رقم خورد مانند تمسخر وتمرد و توهین هذیان به حضرتش وهوچی گری هنگام ابلاغ اسم 12 امام در حجه الوداع و بنص توبه 74 حتی نقشه قتل رسول خدا ص ومسجد ضرار و.... توسط یهودی زادگان اصحاب و.....



وفي رواية: أنه أعلم حفصة أن أباها وأبا بكر يليان الأمر، فأفشت الى عائشة، فأفشت الى أبيها، فأفشى الى صاحبه، فاجتمعا الى أن يستعجلا ذلك يسقينه سما، فلما أخبره الله بفعلهما هم بقتلهما، فحلفا له أنهما لم يفعلا، فنزل (يا أيها الذين كفروا لا تعتذروا اليوم) . وكتبت عائشة الى حفصة: نزل علي بذي قار، ان تقدم نحر، وان تأخر عقر، فجمعت حفصة النساء وضربن المزامير وقلن: ما الخبر ما الخبر، علي في سفر، ان تقدم نحر، وان تأخر عقر، فدخلت ام سلمة وقالت: ان تظاهرا عليه فقد تظاهرتما على أخيه من قبل .

الكتاب : كتاب الأربعين- محمد طاهر القمي الشيرازي

و احمد عصفوربحرانی گفته :

وجعلوا كلما قال احد منهم قولا رده الآخر عليه بنقضه ، إلى أن اجتمعت شوراهم ان ينفروا برسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) ناقته في عقبة هرشاء(1) وذلك بعد اشياء كثيرة تآمروا عليها فيما بينهم ان يكيدوا بها النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) من القتل والاغتيال وإسقاء السم .
قال : فتعاقدوا على ذلك بينهم بالايمان المؤكدة وكانوا اربعة عشر رجلا ، فهبط الأمين جبرئيل على رسول الله وقال يا محمد اقرأ : ( وإذ اسر النبي إلى بعض ازواجه حديثاً فلما نبأت به واظهره الله عليه عرّف بعضه واعرض عن بعض فلما نبأها به قالت من انبأك هذا قال نبأني العليم الخبير )(2) ( إن تتبوا إلى الله فقد صغت قلوبكما وإن تظاهرا عليه فان الله هو مولاه وجبرئيل وصالح المؤمنين والملائكة بعد ذلك ظهيراً )(3) ومعنى قوه صغت قلوبكما أي مالت عن الحق الى الباطل .
قال : فاستدعى رسول الله الحميراء فقال لها : افشيت سري يا حميراء ابعدك الله فالله يجازيك بعملك . فقالت : ما فعلت ؟ فتلا عليها الآية ولم يطلعها على ما عزم عليه القوم في أمره وما الذي دبروه في هلاكه ، وقد كان عزم على ان ينصب علياً إماماً للناس اذا قدم المدينة .
ثم ارتحل من مكة وبلغ كراع الغميم ، فنزل جبرئيل (عليه السلام) بهذه الآية : ( فلعلك تارك بعض ما يوحى اليك وضائق به صدرك )(4) وأنزل الله اليه : ( يا أيها الرسول بلغ ما أنزل اليك من ربك وإن لم تفعل فما بلغت رسالته فقال رسول الله : يا جبرئيل ان قومي حديثوا عهد بالجاهلية ، واني اخشي منهم ان يتهموني أو يكذبوني في ابن عمي .
ولم تأته بالعصمة من الناس فسار رسول الله مجداً في المسير عازماً على أن يدخل المدينة فينصب علياً إماماً للناس ....

وفاة النبي محمّد (ص)
المسمّىبالتهاب نيران الأحزان ومثير الإكتئاب والأشجان
ـ تأليف ـ
العلامة الجليل الشيخ حسين بن الشيخ محمدابن الشيخ أحمد بن عصفور الدرازي البحراني


روى البخاري في الصحيح عن ابن عباس أنه سأل عمر بن الخطاب عن اللتين تظاهرتا على النبي صلى الله عليه وآله وسلم من أزواجه، فقال: هما حفصة وعائشة .

همچنين بنص کافی کلینی وتاریخ ابن عساکر شافعی ، عايشه و حفصه در زمان بيمارى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) با او مخالفت كرده و هر كدام خواستند تا پدر خود را براى امامت نماز جماعت دعوت كنند(وبشدت بر خلافت پدرانشان حریص بودند)  كه پيامبر (صلى الله عليه وآله)به آندو فرمود : شما چون زنان فتنه گر اطراف يوسف (عليه السلام) هستيد

ودقت در رفتار خشن و حسادت عائشه بیاگر عجایبی از زندگی این زنست مثلا بروایت بخاری واحمد و...:

 

خود عايشه مى گويد : رسول خدا (صلى الله عليه وآله) آرزومند مرگ من بود و مى گفت : دوست داشتم كه تا زنده هستم پيش بيايد كه بر تو نماز بخوانم و تو را دفن كنم .

 

و بخارى روايت كرده است : ( رسول خدا (صلى الله عليه وآله) خطبه خواند و در آن به خانه عايشه اشاره كرد و فرمود : فتنه اينجاست ، فتنه اينجاست ، فتنه اينجاست . از اينجاست كه شاخ شيطان بيرون مى آيد)  چرا ؟ چه فتنه بزرگی بود که رسول خدا ص چنین هشداری میدهد ؟!


وعیاشی در تفسیرش :

عن عبدالصمد بن بشير عن أبى عبدالله عليه السلام قال : تدرون مات النبى صلى الله عليه واله
او قتل ان الله يقول : " أفان مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم " فسم قبل الموت انهما
سقتاه قبل الموت ـ فقلنا انهما وأبوهما شر من خلق الله .

 

وما مُحَمَدٌ إلا رَسُولٌ قَد خَلت مِن قَبلِهِ الرُّسُل أفإن ماتَ أَو قُتِلَ إنقَلَبتُم عَلی أَعقابِکُم وَ مَن یَنقَلِب عَلی عَقِبَیهِ فَلن یَضُرَّ اللهَ شَیئاً وَ سَیَجزي اللهُ الشاکِرین عیاشی از عبدالصمدبن بشیرازامام صادق(علیه السلام)روایت کرده که فرمود: «تدرون مات النبي (صلی الله علیه واله) أو قتل؟ إنّ الله یقول: ﴿أفإن مات أو قتل إنقلبتم علی أعقابکم﴾ فسمَّ [قبل الموت!] إنّهما سقتاه! فقلنا إنّهما وأبویهما شرُّ من خلق الله». «می دانید که پیامبر (صلی الله علیه واله)) فوت کرد یا کشته شد؟ عیاشی از عبدالصمدبن بشیرازامام صادق(علیه السلام)روایت کرده که فرمود: «تدرون مات النبي (صلی الله علیه واله) أو قتل؟ إنّ الله یقول: ﴿أفإن مات أو قتل إنقلبتم علی أعقابکم﴾ فسمَّ [قبل الموت!] إنّهما سقتاه! فقلنا إنّهما وأبویهما شرُّ من خلق الله». «می دانید که پیامبر (صلی الله علیه واله)) فوت کرد یا کشته شد؟ خداوند می فرماید: «آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود عقب گرد می کنید؟» پس پیامبر(صلی الله علیه واله) قبل از موت مسموم شد! آن دو به ایشان سم خوراندند! ما گفتیم: آن دو و پدرانشان بدترین کسانی هستند که خدا خلق کرده است».البرهان، ج5،ص419؛ الصافی، ج5، ص194؛ نور الثقلین، ج5،ص367،ح3؛ هم چنین عیاشی از حسین بن منذر روایت کرده که گفت: «از امام صادق (علیه السلام) درموردقول خداوند﴿أفإن مات أو قتل إنقلبتم علی أعقابکم﴾ پرسیدم: آیا قتل بوده یا موت؟ فرمود: اصحابش کردند آن چه کردند (یعنی: ایشان را به شهادت رساندند).تفسیر البرهان روایاتی که در مورد شهادت همه معصومین (علیه السلام) رسیده است، اگر نگوییم به حد تواتر رسیده است، حداقل می توان گفت مستفیضه هستند که به اختصار بیان خواهیم کرد. 1- رسول خدا(صلی الله علیه واله) فرمودند: «ما من نبيٍّ أو وصيٍّ إلا شهیدٌ» .بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 17، ص 405 و ج 40، ص 139 «هیچ نبی و یا وصی نیست مگراین که شهید می شود». 2- در روایت دیگری فرمود: «ما منا إلا مسمومٌ أو مقتول» «هیچ یک از ما نیست مگر این که یا مسموم یا کشته می شود». بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 45، ص 1 3- امام مجتبی(علیه السلام) :«والله ما منّا إلا مقتول شهید» «به خداسوگند هیچ یک از ما نیست مگر این که مقتول و شهید است» عیون الاخبار، شیخ صدوق، ج 1، ص 287 از امام رضا. همین روایت از امام صادق و امام رضا علیهما السلام هم نقل شده است. از این روایات می توان فهمید تمام اهل بیت به شهادت رسیده اند چون حرف نفی و «الا» در یک کلام افاده عموم می دهد و همه ایشان را شامل می شود مگر این که با دلیل محکم و یقینی یکی از ایشان خارج شود که چنین دلیلی موجود نیست 2، نظر عامه در مورد شهادت پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) چیست؟ وقال البیهقی: أنبأنا الحاکم، أنبأنا الأصم، أنبأنا أحمد بن عبد الجبار عن أبی معن عن الأعمش عن عبدالله بن نمرة عن أبی الأحوص عن عبدالله بن مسعود قال: «لئن أحلف تسعاً أنّ رسول الله(صلی الله علیه واله) قتل قتلاً أحبّ إلیّ من أن أحلف واحدة أنّه لم یقتل وذلک أنّ الله إتّخذه نبیّاً واتّخذه شهیدا». «اگر نُه بار قسم بخورم که رسول خدا (صلی الله علیه واله) کشته شده، برای من بهتراست از این که یک بار قسم بخورم که اوکشته نشده است،واین به خاطر آن است که خداوند او را نبی گردانید و او را شهید کرد» .سیرة النبویه، ابن کثیر الدمشقی، ج 4، ص 449؛ مسند أحمد بن حنبل ج 1، ص 408؛ المعجم الکبیر، طبرانی، ج 10، ص 109؛ 3،

 

نظر شیعه درباره مسموم شدن پیامبر اکرم (صلی الله علیه واله) در خیبر چیست؟ در تفسیر شریف منسوب به امام حسن عسکری(علیه السلام) جریان آوردن غذای مسموم برای پیامبر را با تفاصیل آن نقل شده است: «و اما سخن ذراع مسموم: پس زمانی که پیامبر(صلی الله علیه واله) از خیبر به مدینه با فتح و پیروزی بازگشتند، زنی از یهود نزد ایشان آمد و اظهار اسلام کرد و همراه او ذراع (گوسفند) بریان شده مسمومی بود و آن را در مقابل حضرت قرار داد. رسول خدا(صلی الله علیه واله) سوال کردند این چیست؟ گفت: پدر و مادرم فدای شما ای رسول خدا! وقتی شنیدم شما به طرف خیبر برای جنگ خارج شده اید غمگین شدم، چون می دانستم آنان مردان پر قدرتی هستند. و این بچه گوسفندی بود که مثل فرزندم آن را بزرگ کردم و دانستم که محبوب ترین غذا نزد شما غذای بریان است و بهترین بریان در نظر شما دست گوسفند است، برای همین نذر کردم که اگر خداوند شما را از خیبر به سلامت باز گرداند، این گوسفند را ذبح کنم و از دست بریان شده آن شما را طعام دهم و الآن خدا شما را از آنان به سلامت باز گرداند و شما را بر آنان پیروز کرد، پس این را آوردم تا به نذرم وفا کنم. براء بن معرور و علی بن ابی طالب (علیه السلام) همراه رسول خدا(صلی الله علیه واله) بودند. پیامبر فرمود: نان بیاورید. نان آوردند. براء بن معرور دست دراز کرد و لقمه ای از آن برداشت و در دهان گذاشت. علی بن ابی طالب (علیه السلام)فرمود: ای براء! زودتر از رسول خدا(صلی الله علیه واله) شروع نکن. براء گفت: یا علی! گویا تو رسول خدا (صلی الله علیه واله)را بخیل می دانی! علی(علیه السلام) فرمود: من رسول خدا (صلی الله علیه واله) را بخیل نمیدانم لکن او را بزرگ می دارم واحترام میکنم. نه من و نه تو و نه هیچ یک از مخلوقات حق ندارند بر رسول خدا پیشی بگیرند ، نه در کار و نه در خوردن و نه در نوشیدن. براء گفت: من رسول خدا(صلی الله علیه واله) را بخیل نمی دانم. حضرت علی (علیه السلام) فرمود: برای این نگفتم، بلکه برای این گفتم که این غذا را این زن یهودیه آوردوما نمی دانیم او چگونه است، پس اگر با امر رسول خدا (صلی الله علیه واله) می خوردی اوضامن سلامتی تواز این غذا بود و زمانی که بدون اذن اوازاین غذا خوردی به خودت واگذار می شوی. علی(علیه السلام) این فرمایش رافرموددر حالی که براء لقمه را می جوید، و براء در سکرات موت بر زمین افتاد و وقتی او را برداشتیم، مرده بود. رسول خدا(صلی الله علیه واله) فرمود: آن زن را برای من بیاورید. او را آوردند. پیامبر(صلی الله علیه واله) به او فرمود: چرا این کار را کردی؟ زن گفت: به من ظلم بزرگی کردی! پدر و عمو و برادر و شوهر و پسرم را کشتی! منهم این کاررا کردم وگفتم اگراو پادشاه است، انتقامم را از او می گیرم و اگر همانطورکه می گوید پیغمبر است و خدا به او وعده فتح مکه و پیروزی بر اهل آن را داده است، پس خدا او را از این غذاحفظ می کندو هرگز ضرری به اونمیرساند. پس رسول خدا(صلی الله علیه واله) فرمود: ای زن! راست گفتی. سپس رسول خدا (صلی الله علیه واله) فرمود: فلانی و فلانی را فرا خوانید و گروهی از بهترین اصحابش را که از جمله آنان سلمان و مقداد و عمار و صهیب و ابوذر و بلال و ... که جمعاً ده نفرمیشدندو علی بن ابیطالب(علیه السلام) نیزدر میان آنان بود. پس پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: بنشینید و دور این غذا حلقه بزنید. بعد رسول خدا(صلی الله علیه واله) دست مبارک را بر ذراع مسموم گذاشتند و بر آن دمیدند و فرمودند: «بسم الله الرحمن الرحیم، بسم الله الشافي، بسم الله الکافي، بسم الله المعافي، بسم الله الذي لا یضرُّ مع اسمه شیءٌ و لا داء فی الارض و لا في السَّماء و هو السَّمیع العلیم». سپس فرمودند: به نام خدا بخورید پس رسول خدا(صلی الله علیه واله) از آن تناول فرمود و ایشان هم خوردند تا سیر شدند و بعد آب نوشیدند. سپس امر فرمود که آن زن را حبس کنند. وقتی روزدوم شدآن زن نزدرسول خدا(صلی الله علیه واله) آوردندوحضرت به او فرمود: آیا اینان درحضورتوازآن سم نخوردند؟پس چگونه دیدی که خدا این شر را از پیامبرش و اصحاب او دفع کرد؟ آن زن گفت: ای رسول خدا! تا الآن در نبوت توشک داشتم ولی اکنون یقین کردم که تو حتماًرسول خدایی، پس شهادت می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و شریکی ندارد و این که تو عبد و رسول خدایی. و اسلام او نیکو شد تفسیر امام حسن عسکری (ع)، ص 177 و از او بحارالانوارج 17، ص 317 علاوه بر این، معلوم می شود سمی که سبب شهادت پیامبر(صلی الله علیه واله) شده، گوسفند بریان مسموم در خیبر نبوده است و چگونه ممکن است این سم بعدازچهار سال! در پیامبر اثر کرده باشد ولی در آن ده نفر دیگر که اهل خلاف هرگز نامی از آنها به میان نیاورده اند اثر نکرده باشد. 4، نظر شیعه درباره شهادت پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) چیست؟ همه علمای بزرگ شیعه بر این باورند که پیامبر اکرم ب(صلی الله علیه واله) سبب سم به شهادت رسیده اند.هرچندبعضی از ایشان به خاطررعایت تقیه به این مطلب تصریح نکرده اند ولی هیچ یک از ایشان مطلبی را که دال بر این باشد که رسول خدا (صلی الله علیه واله)با فوت طبیعی از دنیا رفته اند را نقل نکرده اند. شیخ مفید رحمه الله می گوید: «ایشان در 28 صفر سال دهم هجری در سن 63 سالگی در مدینه منوّره مسموم به شهادت رسید.» المقنعه، شیخ مفید، ص 456تهذیب الاحکام، شیخ طوسی، ج 6، ص 1 و مرحوم مجلسی رحمه الله می نویسد: شهادت پیامبر(صلی الله علیه واله) در سال یازدهم هجری بوده است. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 22، ص 514 علامه حلی رحمه الله نیز شهادت پیامبر را با سمّ تایید می کند. منتهی المطلب، علامه حلی، ج 2، ص 887. مرحوم محمد علی اردبیلی رحمه الله نیز می گوید: پیامبر(صلی الله علیه واله) در مدینه با سمّ به شهادت رسید. جامع الروات، محمدعلی اردبیلی، ج 2 ص 463 قاتل یا قاتلان پیامبر(صلی الله علیه واله) جه کسانی بودند؟ طبق نظرصحیح عایشه وحفصه به تحریک ابوبکروعمر"پیامبر (صلی الله علیه واله) را مسموم کرده اند.، علی بن ابراهیم قمی در سبب نزول آیات اول سوره تحریم چنین روایت می کند: «سبب نزول این سوره این بود که رسول خدا (صلی الله علیه واله) در خانه (اتاق) بعضی از زنانشان بودند و ماریه قبطیه همراه پیامبر (صلی الله علیه واله) بود و به ایشان خدمت می کرد. روزی که پیامبر در خانه حفصه بودند، حفصه برای حاجتی بیرون رفت. پس رسول خدا (صلی الله علیه واله)ماریه را در آغوش گرفتند. پس حفصه از این جریان با خبر شد و غضب کرد. خدمت رسول خدا(صلی الله علیه واله) آمد و گفت: ای رسول خدا! در روزی که نوبت من است و در خانه من و بر روی بستر من! پس پیامبر از اوشرم کردوفرمود:دست نگهدار(و برای اینکه اوراراضی کندفرمود:) ماریه را بر خود حرام کردم و بعد از این هرگز با او همبستر نخواهم شد و من رازی را برای تو فاش میکنم که اگر آن را به کسی بگویی لعنت خدا و همه ملائکه و همه مردم بر تو باد. حفصه گفت: قبول میکنم. آن راز چیست؟حضرت فرمود:همانابعدازمن ابوبکر خلافت را به دست می گیرد و بعد از او پدر توست. حفصه پرسید: چه کسی این را به تو خبر داده است؟ فرمود: خداوند دانا و خبیر به من خبر داده است. پس حفصه در همان روز این خبر را به عایشه داد و عایشه هماین خبررا به ابوبکر داد. و ابوبکرنزدعمر آمد و به او گفت: عایشه از قول حفصه خبری به من داده که اطمینان به قول او ندارم! پس تو از حفصه سؤال کن. عمرنزدحفصه آمدوبه او گفت: این چیست که عایشه از قول تو نقل می کند؟ حفصه منکر شد و گفت: من چیزی به عایشه نگفتم! عمر به او گفت: اگر این خبر صحیح است، به ما بگو تا آن را جلو بیندازیم! حفصه گفت: بله، رسول خدا(صلی الله علیه واله) چنین فرمود. پس چهار نفری جمع شدند که رسول خدا (صلی الله علیه واله) را مسموم کنند. پس جبرئیل همراه این سوره بر پیامبر(صلی الله علیه واله) فرود آمد. گفت: ﴿وَأَظهَرهُ اللهُ عَلَیهِ﴾ خدا برای پیامبر(صلی الله علیه واله) آشکار کرد که حفصه سرّ را برای دیگران فاش کرده و آنان اهتمام به قتل پیامبر کردند. ﴿عَرَّفَ بَعضَهُ﴾ یعنی: پیامبر(صلی الله علیه واله) بعضی از آن چه را که خداوند به او خبر داده بود را بهحفصه گفت و فرمود: چرا آن چه را به تو گفته بودم به دیگران خبر دادی؟ ﴿وَ أعرَضَ عَن بَعضٍ﴾ یعنی: پیامبر(صلی الله علیه واله) به او خبر نداد که می داند آنان اهتمام به کشتن ایشان کرده اند.» تفسیر قمی، علی بن ابراهیم، ج 2 ص 376؛ و از او بحارالانوار مجلسی، ج 22، ص 239. بررسی آیات و روایات و تاریخ ما را به این نتیجه می رساند که نبی مکرم اسلام، حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه واله) به فوت طبیعی از دنیا نرفته اند بلکه به وسیله سمّ به شهادت رسیده و قاتلان ایشان ابوبکر و عمر و دخترانشان، عایشه و حفصه بوده اند. و کسانی که اندک تأملی در سیره و تاریخ این منافقین کرده باشند، میدانندکه ترورپیامبر (صلی الله علیه واله) توسط آنان امر دور از ذهنی نیست و آنان قبل و بعد از آن هم برای به دست آوردن حکومت به جنایات بزرگی دست زده اند، هم چون: ترور پیامبر در بازگشت از تبوک توسط ابوبکر و عمر و عثمان وطلحه و ...،غصب خلافت امیرمؤمنان علی (علیه السلام)، آتش زدن بیت نبوّت، به شهادت رساندن حضرت محسن و حضرت زهرا(سلام الله علیها)، غصب فدک، جنگ جمل، تیر باران کردن بدن مبارک امام حسن مجتبی (علیه السلام) و هزاران جنایت دیگر، که در این مختصر نمی گنجد. {الا لعنة الله علی القوم الظالمین وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون والعاقبة للمتقین} @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ شهادت رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلم به واسطۀ دختران ابوبکر و عمر (لعنه الله علیهما)یعنی عایشه و حفصه(لعنه الله علیهما) صورت گرفت!!!... عبدالصمدبن بشیر از قول امام صادق علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمودند: تدرون مات النّبی صلّی الله علیه وآله وسلم أو قتل، ان الله یقول: «أفإن مات أو قُتل انقلبتم علی اعقابکم»(۱) فسُمّ قبل الموت. أنّهما سقتاه(۲) قبل الموت، فقلنا : انهما و أبوهما شرُّ خلق الله.(۳) آیا می دانید پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلم به حالت طبیعی از دنیا رحلت فرمودند یا اینکه کشته شدند، بدرستیکه خدای متعال می فرماید: «اگر پیامبر از دنیا برود یا کشته شود شما به حال گذشته خود بر می گردید» همانا رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلم قبل از فوت مسموم شدند و آن دو (زن یعنی عایشه و حفصه(لعنه الله علیهما)) حضرتش را مسموم کردند. راوی گوید، ما گفتیم: این دو (عایشه و حفصه(لعنه الله علیهما)) و پدران این دو (ابوبکر و عمر(لعنه الله علیهما)) بدترین خلق خدا هستند. در تفسیر صافی آمده که حضرت فرمودند: ...انّهما سقتاه قبل الموت یعنی الإمرأتین، لعنهما الله و أبویهما. (۴) آن دو، حضرتش صلّی الله علیه وآله وسلم را قبل از فوت مسموم کردند و آن دو یعنی آن دو زن (عایشه و حفصه(لعنه الله علیهما))، خدا آن دو و پدرانشان را لعنت و نفرین فرماید. (( واجب بودن لعن بر عایشه و حفضه )) شهادت رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلم به واسطۀ دختران ابوبکر و عمر (لعنه الله علیهما)یعنی عایشه و حفصه(لعنه الله علیهما) صورت گرفت!!!... عبدالصمدبن بشیر از قول امام صادق علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمودند: تدرون مات النّبی صلّی الله علیه وآله وسلم أو قتل، ان الله یقول: «أفإن مات أو قُتل انقلبتم علی اعقابکم»(۱) فسُمّ قبل الموت. أنّهما سقتاه(۲) قبل الموت، فقلنا : انهما و أبوهما شرُّ خلق الله.(۳) آیا می دانید پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلم به حالت طبیعی از دنیا رحلت فرمودند یا اینکه کشته شدند، بدرستیکه خدای متعال می فرماید: «اگر پیامبر از دنیا برود یا کشته شود شما به حال گذشته خود بر می گردید» همانا رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلم قبل از فوت مسموم شدند و آن دو (زن یعنی عایشه و حفصه(لعنه الله علیهما)) حضرتش را مسموم کردند. راوی گوید، ما گفتیم: این دو (عایشه و حفصه(لعنه الله علیهما)) و پدران این دو (ابوبکر و عمر(لعنه الله علیهما)) بدترین خلق خدا هستند. در تفسیر صافی آمده که حضرت فرمودند: ...انّهما سقتاه قبل الموت یعنی الإمرأتین، لعنهما الله و أبویهما. (۴) آن دو، حضرتش صلّی الله علیه وآله وسلم را قبل از فوت مسموم کردند و آن دو یعنی آن دو زن (عایشه و حفصه(لعنه الله علیهما))، خدا آن دو و پدرانشان را لعنت و نفرین فرماید. عایشه و حفصه(لعنه الله علیهما) هم مانند پدرانشان سبب ظلمها و فتنه های بسیاری شدند که یکی از آنها سم دادن به رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلم بود. و عایشه(لعنه الله علیها) کسی بود که جنگ جمل را به راه انداخت ، چنانچه از امام کاظم علیه السلام روایت شده که به نقل از پدرشان امام صادق علیه السلام فرمودند: انّ رسول الله أمر علیّاً فی وصیّته: یا علی انّ فلانة و فلانة ستشاقانک و تبغضانک بعدی، و تخرج فلانة علیک فی عسکر الحدید، یا علی اذا فعلتا ما شهد علیهما القرآن فأبنهما منی فانهما بائنتان و أبو هما شریکان معهما فیما عملتا و فعلتا.(۵) همانا رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلم در وصیّت خود به امیرمؤمنان علیه السلام فرمودند: ای علی همانا فلانه و فلانه (عایشه و حفصه(لعنه الله علیهما)) بعد از من با تو دشمنی و بغض کرده و از تو سرپیچی می کنند و فلان زن (عایشه(لعنه الله علیها)) در لشکری آهنین بر تو خروج می کند و به جنگ تو می آید. ای علی اگر آن دو انجام دادند آنچه را که قرآن علیه آنها شهادت داده پس آن دو را طلاق بائن (همیشگی) بده که آن دو مطلقه ی بائن هستند و دو پدر آنها در آنچه آن دو عمل می کنند و انجام می دهند شریکند. و امیرمؤمنان علیه السلام به وکالت از رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلم آن دو را طلاق دادند. هنگامی که ما نظر به حال آن دو می کنیم به این نتیجه می رسیم که باید نسبت به آن دو خبیث بغض و عداوت داشته باشیم و همان طور که امام صادق علیه السلام بعد از نماز واجب آنها را لعن می فرمودند(۶)، ما هم آنها را لعن و نفرین کنیم. اگر کسی اشکال کند که چون آن دو همسران رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلم بودند پس ما باید ملاحظه کنیم یا حد اقل در مورد آن دو سکوت کنیم. جواب خواهیم گفت: اولاً همان طور که نقل کردیم امیرمؤمنان علیه السلام طلاق آن دو را جاری فرمود و لذا دیگر از همسران پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلم محسوب نمی شوند. و ثانیاً بنا بر فرض که آنها همسران پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلم محسوب شوند، این امر مانع لعن به آنها و دشمنی با آنها نمی شود، کما اینکه در قرآن کریم همسران حضرت نوح و حضرت لوط (علی نبینا و آله وعلیهما السّلام) که خیانت به آن دو پیامبر کردند ، مذمت شده اند در آنجا که فرموده: «ضرب الله مثلاً للذین کفروا امرأة نوح و امرأة لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما فلم یغنیا عنهما من الله شیئاً و قیل ادخلا النار مع الداخلین»(۷) خدا برای کسانی که کفر ورزیدند، همسر نوح و همسر لوط را مثل زده که هردو در نکاح دو بنده شایسته از بندگان ما بودند و به آنها خیانت کردند و آن دو [پیامبر] چیزی از عذاب خدا را از آنان نگرداندند و به آنها گفته شد : وارد آتش شوید همراه کسانی که وارد می گردند. ۱. آل عمران:۱۴۴ ۲. در بحار آمده: أنهما سمّتاه. ۳. تفسیر عیّاشی: ۱/۲۰۰ رقم۱۵۲، تفسیر برهان: ۱/۳۲۰ رقم۱۰ و بحارالانوار: ج۲۸/۲۱ رقم۲۸. ۴. تفسیر صافی: ۱/۳۰۵. ۵. بحارالانواز: ج۲۲/۴۸۸ و۴ . ۶. حسین بن ثویر و ابن سلمۀ سرّاج میگوید: سمعنا أبا عبدالله علیه السلام و هو یلعن فی دبر کلّ صلاة مکتوبة أربعة من الرّجال و أربعة من النّساء، فلانٌ و فلانٌ و فلانٌ و معاویة – و یسمّیهم – و فلانة وفلانة و هند و أم الحکم اُخت معاویة. (اصول کافی: ۳/۳۴۲ح۱۰.)از امام صادق علیه السلام شنیدیم که بعد از هر نماز چهار مرد و چهار زن را لعنت می فرمودند: فلان و فلان و فلان و معاویه و آن حضرت اسم می بردند: (ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه ، و«فلان» نمی فرمودند) و فلانه (عایشه) و فلانه (حفصه) و هند و ام الحکم خواهر معاویه. ۷. سوره تحریم:10.فلانة و فلانة

http://pelipeli.blogfa.com/1392/10

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

 

اللهم صل على محمد وآل محمد والعن أعدائهم أجمعين اتفقت الروايات أن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم قتل مسموماً حتى أن الصحابي الكبير عبد الله بن مسعود قال: لأن أحلف تسعاً: أن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم قتل قتلاً أحب إلى من أحلق واحدة أنه لم يقتل الوقفة الثانية علمنا أن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم قتل مسموماً فمن سمّه؟ قالوا أن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم سمّته إمرأة يهودية يوم خيبر حينما دعته لشاة قد أشبتعتها سماً، فأكل منها رسول الله صلى الله وآله وسلم فاستشهد بعد 3 سنوات وطبعاً القائلة هي عائشة بنت أبي بكر

 

الوقفة الثالثة ولكن القول بأن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم أكل من الشاة المسمومة، ينسف نبوة النبي صلى الله عليه وآله وسلم من الأصل إذ أن اليهودية حينما سألت عن سبب وضعها للسم في الشاة قالت ما مضمونه أني أردت إن كان محمد كاذباً أن يرتاح الناس منه وإن كان صادقاً فسوف يعلم بأن في الشاة سماً فالقول بأن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أكل من الشاة يدل على أنه لم يكن نبياً، وأنه علم بالسم بعد أن تذوق الشاة فوجد فيها طعماً غريباً والقول بأن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أكل من الشاة هو عبارة عن هدية متواضعة من جناب عائشة للملحدين والنصارى الذين طعنوا بنبوة النبي صلى الله عليه وآله وسلم من خلال هذا الحديث المكذوب، الذي يقول بأن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أكل من الشاة، إذا هو ليس بنبي لأن اليهودية استطاعت تخليص الناس منه وأكل النبي من الشاة ومات مسموماً في النهاية وتحقق ما خططت له اليهودية ، والعياذ بالله من القول بهذا الكلام وهناك روايات في كتب الفريقين تؤكد أن النبي صلى الله عليه وآله وسلم لم يؤكل من الشاة كما روى ابن سعد في الطبقات

 

الوقفة الرابعة وكيف لنا أن نصدق عائشة التي تطعن بنبوة النبي صلى الله عليه وآله وسلم وتقول بأنه أكل من الشاة المسمومة لتفتح الباب للملحدين والنصارى للطعن بنبوة النبي صلى الله عليه وآله وسلم وللقول بأنه ليس نبياً وإلا لعلم بأن الشاة مسمومة قبل أن يتناول منها كيف لنا أن نصدق عائشة التي طعن النبي صلى الله عليه وآله وسلم بإيمانها كما روى الطبراني في مُسند الشاميين الوقفة الخامسة وكيف لنا أن نصدق عائشة بنت أبي بكر التي تآمرت على النبي صلى الله عليه وآله وسلم واتفقت مع حفصة بنت عمر على الكذب على رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم والقول له أني أشم منك رائحة مغافير,,,, أكلت مغافير؟ والمغافير نبات له رائحة كريهة أرادتا بذلك إيذاء النبي صلى الله عليه وآله وسلم فعائشة فاسقة عدالتها ساقطة فلا يصح الأخذ بحديثها إن لم تقم قرينة تثبت صحة ما تقوله هذه الكذابة المدانة من فوق سبع سماوات الوقفة السادسة وكيف لنا أن نصدق عائشة بنت أبي بكر التي نزلت في ذمها سورة كاملة باسم سورة التحريم صدقوني سورة التحريم ليست لعبة، ولم تكن فعلة عائشة فعلة صغيرة ومجرد غيرة نسائية الله قال في هذه السورة مخاطباً عائشة وحفصة (إن تتوبا إلى الله فقد صغت قلوبكما) أي مالت عن الإيمان؛ فأين عدالة عائشة؟ عائشة فاسقة فاقدة للعدالة.. كذابة.. الله كذّبها وليس الرافضة وعائشة وحفصة خاطبهما الله قائلاً (إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ).. فهل يعقل أن يتدخل الله بهذه الصورة العظيمة جداً.. لدرجة أن الله سوف يتدخل وجبرائيل عليه السلام وصالح المؤمنين والملائكة؟ ماذا فعلت عائشة وحفصة للنبي صلى الله عليه وآله وسلم؟ أي جريمة ارتكبتا؟ ألم يأمر الله التدبر في القرآن الكريم؟ في معركة بدر الله لم يتوعد المشركين بهذا الوعيد؟ تخيلوا أن كل الملائكة سوف تأتي للدعس على عائشة التي تؤذي النبي صلى الله عليه وآله وسلم ماذا فعلت عائشة؟ لماذا تحب أن تؤذي النبي صلى الله عليه وآله وسلم؟ فكيف نصدقها؟ كذابة.. كيف نصدقها؟ مدانة من فوق سبع سماوات كيف نصدقها؟ سورة كاملة نزلت في ذم عائشة وحفصة وختمت بقوله تعالى (ضرب الله مثلاً للذين كفروا إمرأة نوح وإمرأة لوط) للذين كفروا..وليس للذين آمنوا تدبروا في القرآن الكريم

 

الوقفة السابعة في الحقيقة عائشة هي من قتلت النبي صلى الله عليه وآله وسلم ولكنها حينما شاع بين الناس أن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم قتل قتلاً أشاعت بين الناس أن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أخبرها بأن الشاة المسمومة التي تناول منها يوم خيبر هي من قتلته رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم على فراش الموت وبعد رزية الخميس، تحاول عائشة لد النبي صلى الله عليه وآله وسلم .. أي وضع دواء في فمه فينهاها النبي صلى الله عليه وآله وسلم، وطبعاً طاعة النبي صلى الله عليه وآله وسلم واجبة فتتوقف عائشة عن اللّد ولكن حين ينام النبي صلى الله عليه وآله وسلم أو يغمى عليه تقوم بوضع اللدود في فمه ضاربة بأمره (لا تلدوني) عرض الحائط على غرار (إن الرجل ليهجر) فعندما يستيقظ النبي صلى الله عليه وآله وسلم يقول لهم ألم أنهكم عن لدّي؟ ثم يأمرهم بأن يلدوا بعضهم بعضا وهذه حركة عظيمة من النبي صلى الله عليه وآله وسلم لكشف المؤمراة ألم يغضب النبي صلى الله عليه وآله وسلم من عصيان عائشة لأمره؟ ألم يقل الله تعالى {وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُهِينٌ} فلماذا إلى الآن عائشة تحترم؟ صحيح البخاري والقرآن الكريم يقولان بأن عائشة في جهنم خالدة هناك.. فكيف تحترم؟

 

الوقفة الثامنة ما يؤكد لنا أن اللد لم يكن دواءً بل كان عبارة عن سم قتل به النبي صلى الله عليه وآله وسلم أنهم حين سألهم النبي صلى الله عليه وآله وسلم من فعل هذا.. أتهموا العباس بذلك وهذا يدلك بكل وضوح أنهم لم يضعوا لدوداً في فم النبي صلى الله عليه وآله وسلم وإنما وضعو السم في فمه ولكن رواية صحيح البخاري والوثيقة التي سوف تشاهدونها تثبت أن النبي صلى الله عليه وآله وسلم لم يصدقهم بل قال: لا يبقى في البيت أحد إلا لددتموه إلا عمي العباس، وهذا يدلك أن النبي صلى الله عليه وآله وسلم كان لا يؤمن بخرافة واسطورة عدالة الصحابة المضحكة؛ لأنه لم يصدق من قال له بأن العباس من فعل ذلك بل أمر الجميع بأن يلتد إلا العباس الوقفة التاسعة وحاولوا مرة أخرى بإلقاء التهمة على أسماء بنت عميس وأنها هي من لدته مع أن الرواية هذه واضحة بأن نساء النبي صلى الله عليه وآله وسلم هن من تشاورن وقمن بلده

 

الوقفة العاشرة متى لدّوا النبي صلى الله عليه وآله وسلم وكم عاش النبي صلى الله عليه وآله وسلم بعد ذلك؟ وهل عاش طويلاً رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم بعد ذلك اللّد؟ الوقفة الحادية عشر هكذا قتلوا رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم وهذه قرائن بسيطة تثبت ذلك رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم لم يبق طويلاً بعد هذا اللد، ففي اليوم التالي انتقل للرفيق الأعلى أبو بكر وعمر كانا في سرية أسامة والمفترض أن يكونا هناك، ولكنهما عصيا أمر النبي صلى الله عليه وآله وسلم وعادا للمدينة للإنقلاب على الوصي الشرعي الإمام علي عليه السلام وتحقق ما أخبر به النبي صلى الله عليه وآله وسلم (لتتبعن سنن من كان قبلكم حذو النعل بالنعل) وبالفعل اتبع القسم الأكبر من أصحاب النبي صلى الله عليه وآله وسلم سامري هذه الأمة وتركوا الوصي الشرعي الإمام علي عليه السلام تماماً كما فعل بنو إسرائيل روى العياشي في تفسيره في تفسير قوله تعالى: أفأن مات أو قتل

 

152 - عن عبدالصمد بن بشير عن أبى عبدالله عليه السلام قال : تدرون مات النبى صلى الله عليه واله او قتل ان الله يقول : " أفان مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم " فسم قبل الموت انهما سقتاه ـ قبل الموت ـ فقلنا انهما وأبوهما شر من خلق الله في تفسير علي بن إبراهيم القمي المُعتبر ج 2 ص 376 و 377 أن أبا بكر وعمر وعائشة وحفصة اجتمع رأيهم على سم النبي صلى الله عليه وآله وسلم

 

 بخاری آورده :

و از عايشه روايت شده كه گفت :

ما در حال بيمارى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به او دارو خورانديم و او شروع كرد به اشاره كردن به ما كه به من نخورانيد .

گفتيم : ( اهميّتى ندهيد ) كراهيّت مريض از دواست !

اندكى بعد پيامبر فرمود : هر كس در خانه است بايد دارو خورانده شود و من نگاه مى كنم ، بجز عبّاس كه او در كنار شما حضور نداشت

 

عايشه مى گويد پس از مسموم شدن پيامبر به من گفت :

واى بر آن زن اگر مى توانست چنين نمى كرد .طبقات ابن سعد

 http://ketaab.iec-md.org/PAYAAMBAR/daastaan_zendegi_payaambar_al-taaei_09.html

 

 


برچسب‌ها: قتل, محمد, عائشه, حفصه, تحریم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 9:44  توسط عبدالله  | 

 

هرکس تاریخ اسلام را بدقت تحلیل کند وصحاح وتواریخ اهل سنت را بدقت بخواند بروشنی میفهمد که در اواخر عمر حضرت رسول ص ، یهودیان با کمک دوستان مشرکشان که دربین اصحاب بودند با نقشه ای حساب شده ابتدا قصد ترور رسول خدا ص را کردند بنص توبه 74 بعد هم که موفق نشدند با تهمت هذیان و مسخره نمودن رسول خدا ص و مسجد ضرار و سرانجام هم با کودتای سقیفه و خشونت وترور وارهاب وقتل وحبس مخالفین و کربلا و ... ، اسلام را تحریف نمودند وبشریت را ازنعمت امامت وولایت الهی وسعادت دنیا وعقبی محروم کردند .....

 

اما دخالت آشکار یهود در سقیفه توسط زید بن ثابت جاسوس یهودی صورت گرفت آنجا که فریاد میزد :

وروى ابن كثير في السيرة النبوية ج 4 ص 494 ( ... أن زيد بن ثابت أخذ بيد أبي بكر فقال : هذا صاحبكم فبايعوه ... ) انتهى

همچنین دقت کنید به تشابه سخن عمر و سخن زید یهودی زاده آنجا که هردو میگویند با ابوبکر بیعت کنید که صاحبتان است :

 

قَالَ: قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَاجْتَمَعَ النَّاسُ فِي دَارِ سَعْدِ بْنِ عُبَادَةَ، وَفِيهِمْ أَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ.

قَالَ: فَقَامَ خَطِيبُ الْأَنْصَارِ فَقَالَ: أَتَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ كَانَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَخَلِيفَتُهُ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ، وَنَحْنُ كُنَّا أَنْصَارَ رَسُولِ الله وَنَحْنُ أَنْصَارُ خَلِيفَتِهِ كَمَا كُنَّا أَنْصَارَهُ.

قَالَ: فَقَامَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَقَالَ: صَدَقَ قَائِلُكُمْ أَمَا لَوْ قُلْتُمْ غَيْرَ هَذَا لَمْ نُتَابِعْكُمْ.

وَأَخَذَ بِيَدِ أَبِي بَكْرٍ.

وَقَالَ: هَذَا صَاحِبُكُمْ فَبَايِعُوهُ.

فَبَايَعَهُ عُمَرُ وَبَايَعَهُ الْمُهَاجِرُونَ وَالْأَنْصَارُ.سیره ابن کثیر

وقد رواه البيهقي عن الحاكم وأبي محمد بن حامد المقري كلاهما عن أبي العباس محمد بن يعقوب الأصم عن جعفر بن محمد بن شاكر عن عفان بن سلم عن وهيب به ولكن ذكر أن الصديق هو القائل لخطيب الانصار بدل عمر ، وفيه أن زيد بن ثابت أخذ بيد أبي بكر فقال هذا صاحبكم فبايعوه ثم انطلقوا فلما قعد أبو بكر على المنبر نظر في وجوه القوم فلم ير عليا فسأل عنه فقام ناس من الانصار فأتوا به فذكر نحو ما تقدم ثم ذكر قصة الزبير بعد علي ...فالله أعلم .

 

وذهبی در تاریخ اسلامش :

فقام زيد بن ثابت فقال: إن رسول الله صلى الله عليه وسلم كان من المهاجرين، وإنما يكون الإمام من المهاجرين، ونحن أنصاره، كما كنا أنصار رسول الله صلى الله عليه وسلم، فقام أبو بكر فقال: جزاكم الله خيراً من حي يا معشر الأنصار وثبت قائلكم، أم والله لو فعلتم غير ذلك لما صالحناكم، ثم أخذ زيد بيد أبي بكر فقال: هذا صاحبكم فبايعوه، قال: فلما قعد أبو بكر على المنبر نظر في وجوه القوم فلم ير علياً، فسأل عنه، فقام ناس من الأنصار فأتوا به.(امام علی را بزور برای بیعت کشاندند !)

الكتاب: تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام.

تأليف: شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان الذهبي.

همچنین خود یهودیان قبلا به عمر بشارت دادند که بخدا سوگند تو صاحب مایی بدون شک :

 

ثم قال: يا هذا! لقد علم أهل الكتاب أنه لم يبق على وجه الأرض رجل أعلم مني اليوم، وإني أجد صفتك، إنك الذي تخرجنا من هذا الدير، وتغلب على هذا البلاد. فقلت: أيها الرجل! ذهبت من الأمر في غير مذهب. قال: ما اسمك؟ قلت: عمر بن الخطاب. قال: أنت والله الذي لا إله إلا هو صاحبنا من غير شك، فاكتب لي على ديري هذا وأهله وما فيه أماناً، ....

الكتاب : بهجة المجالس وأنس المجالس

المؤلف : ابن عبد البر

 

 

 

کسی نیست بپرسه توی یهودی زاده چرا از ابوبکر حمایت میکنی ؟ البته پدر ابوبکر هم استاد یهود بود وتورات درسشان میداد :

 

وقال صاحب إلزام النواصب أجمع النسابون
أن أبا قحافة كان حبرا لليهود يعلم أولادهم ؛ یعنی پدر ابوبکر استاد یهودیان بود !

 

ورابطه دوستی عمیق ابوبکر وعمر و معاویه و عثمان ومروان و کعب الاحبار یهودی بر محققین پوشیده نیست .

 

چرا یهودیان عمر را محبوب ترین فرد میدانستند بروایت طبری و واحدی :

 

فقالوا: يا عمر ما أحد #أحب إلينا منك، قلت ولم ؟ قالوا: لانك تأتينا وتغشانا، قلت: إنما أجئ لاعجب من تصديق كتاب الله بعضه بعضا، وموافقة

التوراة القرآن وموافقة القرآن التوراة،

 

تغشانا یعنی چه ؟

 

عمر حتی میخواست تورات را به رسول خدا ص تعلیم کند ؟ و به شریعت اسلام هم قانع نمیشد بروایت ابن الجوزی در کشف المشکل ....

 

اما عبد الله بن مسعود رضی الله عنه که پی به توطئه همدستی یهودی زادگان با خلفای غاصب برده بود هنگامیکه عثمان زید بن ثابت یهودی را مامور جمع آوری قران مجید میکند فریاد بر می آورد و خطبه میخواند که قرانهایتان را زنجیر کنید وبه عثمان ندهید اما چه سود که قدرت یهود وحزب نفاق بیش از این حرفهاست :

 

قال ابن شبة في تاريخ المدينة ج 3 ص 1006 :

( ... عن خمير بن مالك قال : لما أمر بالمصاحف أن تغير ساء ذلك عبد الله بن مسعود رضي الله عنه فقال: من استطاع منكم أن يغل مصحفاً فليفعل ، فإن من غل شيئاً جاء بما غل يوم القيامة ، ثم قال : لقد قرأت القرآن من في رسول الله سبعين سورة ، وزيد صبي ، أفأترك ما أخذت من في رسول الله صلى الله عليه وسلم ؟!

... عن حمزة بن عبدالله قال : بلغني أنه قيل لعبد الله بن مسعود رضي الله عنه : مالك لا تقرأ على قراءة فلان ؟ فقال : لقد قرأت على رسول الله صلى الله عليه وسلم سبعين سورة فقال لي لقد أحسنت ، وإن الذي يسألون أن أقرأ على قراءته في صلب رجل كافر!

... عن ابن إسحاق ، عن أبي الأسود ـ أو غيره ـ قال : قيل لعبد الله ألا تقرأ على قراءة زيد ؟ قال : مالي ولزيد ولقراءة زيد ، لقد أخذت من في رسول الله صلى الله عليه وسلم سبعين سورة ، وإن زيد بن ثابت ليهودي له ذؤابتان.

حدثنا الحماني قال حدثنا شريك ، عن ابن إسحاق ، عن أبي الأسود ـ أو غيره ـ قال : قيل لعبد الله ألا تقرأ على قراءة زيد ؟ قال ما لي ولزيد ولقراءة زيد ، لقد أخذت من في رسول الله صلى الله عليه وسلم سبعين سورة ، وإن زيد بن ثابت ليهودي له ذؤابتان !! ) انتهى

 

ببینید چه بسر اسلام وقرآن واهل بیت که ندادند !!!!!!

 

نتیجه اینکه اسلام نبوی علوی توسط منافقین ودوستان یهودیشان ، تحریف گشت وخشونت وبی رحمی که در ذات یهود است توسط عمر ومعاویه یهودی وارد اسلام گشت و در فتوحات باعث تنفر مردم جهان از اسلام گردید .

 

 

 

معاويه علي رغم اينكه از جانب رسول خدا مُهر طلقاء بر او و پدرش كه از سر سخت ترين دشمنان اسلام و رسول خدا بودند؛ خورده است امّا مورد مهر عمر قرار گرفت به گونه اي كه عمر درباره كمتر كسي اينچنين برخورد كرده ؛ و همت و تاكيدات او درباره معاويه آنچان كار ساز بود كه معاويه بتواند در آينده سالها بر قلمرو اسلامي حكمراني كند و سلطنت يني اميه یهودی را برقرار سازد.

جهت آگاهي از عمق اين روابط مورادي را به طور خلاصه متذكر مي شويم وآگاهي تفصيلي را به مراجعه به منابع حواله مي دهيم :

أن عمر بن الخطاب أوصى حين ذكر عن الشيخ أبي محمد عبد الواحد الغرياني عمن يوثق به أن من عادة الموحدين قديما بتونس أنهم كانوا لا يولون القضاء أكثر من عامين

البته ابن سعد أورده كه عمالش بيش از يكسال نبايد در امارت بمانند :قال: أخبرنا محمد بن عمر قال: أخبرنا ربيعة بن عثمان أن عمر بن الخطاب أوصى أن تقر عماله سنة، فأقرهم عثمان سنة.

مورد یکم) عمر، معاویه را سالیان درازی در پست و منصب امارت شام باقی نگه داشت، بدون این‌که حساب‌رسی‌هایی را که نسبت به سایر کارگزارانش اعمال می‌کرد، درباره معاویه اعمال نماید. (التراتیب الإداریّه، ج 1، ص 269)

مورد دوم) عمر، سایر کارگزاران خود را بیش از دو سال در منصب امارت، باقی نمی‌گذاشت (التراتیب الإداریّه، ج 1، ص 269)؛ در حالی که معاویه را تا پایان حیات خود، در منصبش باقی نهاد.

مورد سوم) آن‌گاه که معاویه از عمر خواست که اوامری صادر کن تا بر اساس آن عمل کنم؛ عمر گفت: نه تو را به انجام کاری فرمان می‌دهم و نه از چیزی باز می‌دارم. (العقد الفرید، ج 1، ص 14)

مورد چهارم) عمر، به اعمال خلاف شرع معاویه، با دیده اغماض می‌نگریست. (مسند احمد، ج 5، ص 347)

مورد پنجم) روزی معاویه نزد عمر مورد مذمّت و سرزنش قرار گرفت؛ عمر گفت: جوانمرد قریش را نزد ما ملامت مکنید! جوانمردی که در حال خشم، خندان است. (الإستیعاب (در حاشیه الإصابه)، ج 3، ص 397)

مورد ششم) عمر، هرگاه وارد شام می‌شد یا به معاویه می‌نگریست، خطاب به او می‌گفت: این، کسرای عرب است. (اُسد الغابه، ج 5، ص 386)

 

 

 

تعمق كنيد روابط عمر وبني اميه و معاويه را ....

 

وى جايگاه ابوسفيان و معاويه را به قدرى بالا برد كه همانند مهاجرانى كه در جنگ بدر شركت كرده بودند به آن دو نفر مى بخشيد و اين دو را بر تمام انصار برترى داد.

 

با این تفاسیر آیا عمر یهودی نبوده که چنین عاشق تورات و یهودی زادگانست ؟!

 

اما در حادثه عاشورا آنچه که کمتر بدان توجه شده نقش یهود در شهادت امام حسین ع و قتل عام ونابودی عترت رسول ص و تحریف اسلام  ، دستور سرجون رومی و سایر یهودیانیست که در دربار معاویه ویزید رخنه کرده بودند چون امویان در اصل فرزند خوانده عبد شمس بودند و رومی زاده :

 

 

ابن عبدربه گويد: سرجون براى معاويه و پسرش يزيد و مروانحكم و عبدالملك مروان دبيرى كرد؛ تا آن كه عبدالملك كارى را بدوسـپـرد و او در آن كار سهل انـگـارى كرد. عبدالملك پس از مشاهده سستى وى ، به سليمان بن سعد دبير رو كرد و گفت : سرجون توانش را به رخ ما مى كشد و گمان دارم كه وى نياز ما به خودش ‍را در محاسباتش مى گنجاند، آيا مى توانى براى كارش چاره اىبينديشى ؟ گـفت : آرى ، اگـر بخواهى ، حساب را از رومى به عربى باز گردانم . گفت : چنين كن . گفت : مرا مهلت ده تا به اينكار بـپردازم . گفت : هر چه بخواهى مهلت دارى . سپس او ديوان راتغيير داد و عبدالملك همه امور ديوان را به وى سپرد. (العقدالفريد، ج 4، زير عنوان : من نبل بالكتابة وكان خاملا).

 

یزید پدرش معاويه ، مادرش (ميسون ) صحرانشين و معلم سرخانه اش سرجون بن منصور از مسيحيان شام . او كنيه و دشمنى با بنى هاشم و خاندان پيغمبر و بسيارى از مسائل مشابه را از پدر و روحيه صحرانشينى (آزادى و لاقيدى افراطى ) و پندارهاى خرافى جاهلى را از مادر، و ميگسارى و دشمنى با اسلام و مسلمانان را از معلم مسيحى و رومى اش گرفت .

 

-هو سرجون بن منصور الرومي (النصراني ): كان كاتب معاوية وصاحب سرّه ، ثمّ صار كاتب يزيد وصاحب سرّه اءيضاً بعد موت معاوية . (راجع : تاريخ الطبري ، 3: 275 و280 و524؛ والكامل في التاءريخ ، 2:

 

سرجون رومی ، صاحب سر ودر اصل همه کاره دولت اموی معاویه بود :

 

535؛ والعقد الفريد، 4: 164)؛ ويقول ابن كثير: كان كاتب معاوية وصاحب اءمره (البداية والنهاية ، 8: 22 و148)؛ وكان يزيد ينادم على شرب الخمر سرجون النصراني (الا غاني ،16:68). فهو إ ذن مستشاره وصاحب سرّه واءمره ونديمه على الا ثم ، وهكذا كان المبرّزون من رجال فصيل منافقي اءهل الكتاب في خدمة اءهداف حركة النفاق ، يعملون تحت ظلّ فصائل حركة النفاق الا خرى مثل فصيل حزب السلطة ، وفصيل الحزب الا موي ، مقرّبين من الحكّام ومستشارين لهم وندماء!

 

علی بن حسین (ع) و زنان همراه را در حال اسارت به نزد یزید آوردند و آنان را در خانه ای قرار دادند و عده ای از عجم (رومیان) را که آشنایی با زبان عربی نداشتند، به نگهبانی واداشتند. برخی از اسیران اهل بیت رو به برخی دیگر کردند و گفتند: ما را در چنین خانه ای جای داده اند تا بر سر ما خراب گردد و ما در زیر آوار کشته شویم. حضرت علی بن حسین(ع) رو به نگهبانان کرد و با زبان رومی از ایشان پرسید: آیا می دانید که این زنان چه می گویند؟ آنان چنین می گویند (و آن حضرت سخنانشان را نقل کرد!) نگهبانان گفتند: به ما گفته اند که شما را فردا از اینجا بیرون آورده و خواهند کشت! حضرت علی بن حسین(ع) فرمود: نه، هرگز چنان نخواهد شد و خداوند نخواهد گذاشت که چنان کنند. آن گاه رو به ایشان کرد و با زبان ایشان به آموزش آنها پرداخت .

 

یزید به قصد وارد آوردن فشار روحی و جسمی، اهل بیت(ع) را در جایی بسیار نامناسب قرار داد که به هیچ وجه ایشان را از گرمای روز و سرمای شب محافظت نکند. اثر گرما بر بدن مطهر ایشان نمایان شد؛ به نحوی که پوست چهره ایشان دگرگون و خشک گردید و کنده شد، و از آنجا که آنان در این مکان تحت نظر بودند، در واقع آنجا برایشان زندان بود (شاید هم میخواست سقف بر سرشان خراب شود وبگوید که من تقصیری در قتل ایشان نداشتم ) .

یزید قصد کشتن حضرت امام سجادّ(ع) و چه بسا دیگر اسیران را داشت؛ همان طور که از این روایت و دیگر روایات فهمیده می شود، ولی تغییر شرایط سیاسی و اجتماعی، به واسطه سبب حضرت امام زین العابدین (ع) و حضرت زینب (س) و دیگر اسیران اهل بیت : مانع از اجرای این نقشه شد که همه اینها با اراده الهی انجام پذیرفت تا حجّت خداوند محفوظ ماند و سلسله حجّت های الهی استمرار یابد ...

از اين روايت شريفه استفاده مى شود كه پاسبانان دولت بنى اميّه در زندان و آنهايى كه از سوى يزيد بر اسراى اهل بيت گمارده شده بوده اند به زبان رومى تكلّم مى نموده اند، و ظن قوى آن است كه اصلا رومى بوده اند. چون دولت بنى اميّه با روم مرتبط بود و دولت روم در دربار بنى اميّه و معاويه و يزيد نفوذ داشت . چنانكه سر جون بن منصور رومى ، كه معرب سرژيوس  است ، از زمان معاويه تا دوره عبدالملك تقريبا كاتب و وزير مشاور در دربار اموى بود و تدبير قتل سيّدالشهدا عليه السلام به دست ابن زياد را او به يزيد پيشنهاد داد.

و این نشان میدهد که معاویه ویزید  وقبلا هم عمر روابط  کاملا سری و دوستانه ای با یهود و روم جهت نابودی اسلام داشتند

 

قبلا هم همین یهودیان رسول خدا ص را با ذراع گوسفند مسموم کردند ....

وأخرج البيهقي وابو نعيم عن أبي هريرة أن إمرأة من اليهود أهدت الى النبي {صلى الله عليه وسلم} شاة مسمومة فقال لأصحابه امسكوا فإنها مسمومة فقال ما حملك على ما صنعت قالت اردت ان اعلم إن كنت نبيا فسيطلعك الله عليه وإن كنت كاذبا اريح الناس منك فما عرض لها

واخرج الشيخان عن أنس ان يهودية أتت رسول الله {صلى الله عليه وسلم} بشاة مسمومة فأكل منها فجيء بها إلى رسول الله {صلى الله عليه وسلم} فسألها عن ذلك قالت أردت لأقتلك قال ما كان الله ليسلطها على ذلك

وأخرج احمد وابن سعد وابو نعيم عن ابن عباس ان امرأة من اليهود اهدت لرسول الله {صلى الله عليه وسلم} شاة مسمومة فأرسل إليها فقال ما حملك على ما صنعت قالت أردت إن كنت نبيا فإن الله سيطلعك عليه وإن لم تكن نبيا أريح الناس منك

وأخرج الدارمي والبيهقي عن جابر بن عهد الله أن يهودية من أهل خيبر أهدت لرسول الله {صلى الله عليه وسلم} شاة مسمومة فأخذ الذراع فأكل منها وأكل رهط من اصحابه فقال ارفعوا ايديكم ودعا اليهودية فقال اسممت هذه الشاة قالت من أخبرك قال أخبرتني هذه في يدي الذراع قالت نعم قال فما أردت إلى ذلك قالت قلت إن كان نبيا فلا يضره وإن لم يكن نبيا استرحنا منه فعفا عنها ولم يعاقبها

وأخرجه البيهقي وأبو نعيم من وجه آخر عن جابر وفيه قال امسكوا فإن عضوا من اعضائها يخبرني أنها مسمومة

وأخرج البيهقي بسند صحيح عن عبد الرحمن بن كعب بن مالك ان يهودية أهدت للنبي {صلى الله عليه وسلم} شاة مسمومة بخيبر فأكل منها وأكل اصحابه ثم قال امسكوا ثم قال للمرأة هل سممت هذه الشاة قالت من اخبرك قال هذا العظم لساقها وهو في يده قالت نعم

قال البيهقي هذا مرسل ويحتمل ان يكون عبد الرحمن حمله عن جابر

قلت أخرجه الطبراني موصولا عن كعب بن مالك

واخرج البزار والحاكم وصححه ابو نعيم عن أبي سعيد الخدري أن يهودية اهدت لرسول الله {صلى الله عليه وسلم} شاة سميطا فلما بسط القوم أيديهم قال كفوا أيديكم فإن عضوا لها يخبرني انها مسمومة وأرسل إلى صاحبتها سممت طعامك هذا قالت نعم أردت إن كنت كاذبا ان أريح الناس منك وإن كنت صادقا علمت ان الله سيطلعك عليه فقال اذكروا اسم الله وكلوا فلم يضر أحدا منا شيئا

روابط صميمي معاويه با اقوام يهودش :

از معاویه نیز یک سنگ نبشته از سال ۶۶۳ با نقش علامت صلیب در حمام شهر قدیمی یونانی – Gadara – ( ”ام قیس” در اردن ) پید ا شده است. حکاکی این نشانه مسیحیت توسط معاویه باعث تعجب تاریخ نویسان عرب گردیده ( اسلام شناسان سنتی معتقدند که نقش صلیب تحمل و بردباری ! معاویه در قبال مسیحیان ساکن شهر ام قیس را نشان می دهد ). سنگ نبشته معاویه به زبان یونانی نوشته شده است. سه تاریخ زمان حکاکی این سنگ نبشته را ثبت کرده اند: تاریخ سال مالیاتی بیزانس، تاریخ سال محلی شهر Gadara و تاریخ بنا به سال عرب ها (سال ۴۲ عرب ها ). سنگ نبشته معاویه در ” ام قیس ” از سال عرب ها نام برده است و نه از سال اسلامی ( هجرت ).

ترجمه سنگ نبشته معاویه به زبان انگلیسی :

In the day of ‘Abd Allah Muawiya ‘, the Commander of the faithful, the hot baths of the people there were saved and rebuilt by Abd Allah son of Abuasemos (Abū Hāšim) the Counsellor , on the fifth of the month of December , on the second day, in the 6th year of the indiction, in the year 726 of colony, according to the Arabs the 42nd year, for the healing of the sick, under the care of Ioannes , the official of Gadara

 

 

معاویه در ایران بر روی سکه خود در داراب (فارس) لقب “ امیر المومنین” را به زبان پهلوی و نزد اعراب در سوریه (سد الطائف) به زبان عربی ضرب می کند. در سنگ نبشته حمام ” ام قیس” (اردن ) معاویه واژه “ امیر المومنین ” را به زبان یونانی می نویسد .

همچنین ضرب سکه عبدالئه بن الزبیر در داراب (۶۷۵ میلادی) با لقب ’ امیری وریوشنیکان ‘ نیز نشان می‌دهد که معاویه از این تاریخ به بعد دیگر در ایران (در شرق ) قدرتی نداشته و ” امیر المومنین” نبوده است. اما معاویه در غرب (در سوریه)، با توجه به سنگ نبشته او در ’ الطائف ‘، تا سال ۶۷۸ با سمت ”امیر المومنین” هنوز قدرت را در دست داشته است.

به نقل از Patricia Crone معاویه در جلجثته ( Golgota – تپه‌ای که در آنجا مسیح را به صلیب کشیدند) و در جتسیمانی ( Gethsemane – باغی که در آنجا مسیح شب قبل از به صلیب کشیده شدن عبادت کرده بود) نیایش کرده است. (۲)

Isoyaw اسقف سوریه‌ای (وفات ۶۵۹ میلادی) اشاره می‌کند که معاویه حکمران با مدارا و بی تعصبی بود. این اسقف ادامه می دهد، که ”شرائط برای شکوفایی ایمان صلح آمیز است”. اینجا منظور از ایمان، مسیحیت است و به طور قطع اگر مسلمانان بر سوریه حکمفرمایی می‌کردند چنین نظریه‌ای را یک اسقف بیان نمی کرد. (۳)

چنین ملعونی با مسیحیان ویهود روابط خوبی دارد اما شیعیان علی ع را قتل عام میکند ! براستی چرا ؟!!!

 

 

همین معاویه میگفت من نام محمد ص را دفن خواهم کرد : دفنا دفنا : براویت زبیر بن بکار در الموفقیات .

 

سعید بن المسیب می گوید:هنگام بیماری معاویه که منتهی به مرگ گردید یک پزشک مسیحی برای او آوردند.ظاهراً  پزشک مخصوص او بود معاویه که از درد وناله به ستوه آمده بودبه پزشک گفت چرا معالجات و نسخه های تو نتیجه عکس می دهد؟

پزشگ گفت:به خدا سوگند این نسخه ها را برای هر مریض و بیماری پیچیدم او بهبود یافت دیگر کاری نمانده مگر یک نسخه ... اگر می پسندی تو را هم با آن معالجه کنم.معاویه گفت:چیست؟پزشگ گفت: یک صلیب همراه دارم که هر زمان به گردن بیماری بیندازم فوراً خوب می شود.معاویه گفت:آن صلیب بیاور .پزشک صلیب را آورده و به گردن معاویه انداخت.به برکت آن صلیب بیماری معاویه تا صبح نکشید و همان شب او به درکات جحیم واصل گشت.

از حضرت امیرالمومنین علیه السلام نقل شده که فرمودند : لایموت ابن هند حتی یعلق الصلیب فی عنقه به وقوع پیوست.(شرح الاخبار ج2 ص 152)یعنی نمی میرد پسر هند جگر خوار  مگر در حالیکه  صلیب بر گردنش آویخته

 

ورسول خدا ص هم قبلا گفته بودند که معاویه بر غیر ملتی میمیرد یعنی کافر  .....

 

وورد عن النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) في حقّ معاوية قوله: "يطلع عليكم من هذا الفج رجل يموت على غير ملّتي" قال: وكنت تركت أبي قد وضع له وضوء، فكنت كحابس البول، مخافة أن يجي، قال: فطلع معاوية! فقال النبي (صلى الله عليه وآله وسلم): "هذا هو".

كتاب البلاذري 2/449، وقعة صفين لنصر بن مزاحم: 217.

 

اینست سابقه تحریف دین توسط یهودی زادگان مسلمان نما یا همان منافقین یهودی اصحاب !

 

وخنده دار مسلمانانی که هنوز این جنایت پیشگان و خیانتکاران را رضی الله عنه میگویند !!!!!!!!

 

معاویه و انهدام اسلام در :

 

Download


برچسب‌ها: یهود, عمر, معاویه, تورات, تحریف
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 11:22  توسط عبدالله  | 

 

 

سوال اساسی اینجاست که با این نصوص صریح از رسول خدا ص ، چرا عمر اینقدر به معاویه وپدرش احترام می گذارد واو را والی شام میکند وسالها ابقا ، حتی بعضی از اصحاب که بنابر سفارش پیامبر (ص) قصد قتل معاویه راداشتند اما چون از عمر وی را منصوب کرده بود میترسیدند و نامه ای به عمر نوشتند که جریان چیه ، اما عمر جوابی به آنها نداد تا بهلاکت رسید !

 

چرا ابوسفیان به عمر میگوید که حق صله رحم را بجا آوردی ای عمر !!!!!!

هشدار امام علی ع از قبل نسبت به توطئه معاویه یهودی برای نابودی اسلام :

در خطبه 162 نهج‌البلاغه هست كه شخصي از ياران علی ع از طايفه بني‌اسد در ابتداي خلافت حضرت در مورد چگونگي حذف امير‌المؤمنين پس از رحلت پيامبر ص  پرسيد، حضرت امير‌المؤمنين در جواب او فرمودند: تو موضوع را اشتباه گرفته‌اي، خلافت غارت‌شده را رها كن و متوجّة امر #عظيمي كه پسر ابوسفيان به‌وجود آورده‌است، باش «وَهَلُمَّ الْخَطْبَ فِي ابْنِ‌ِِِِِابي‌سُفْيان» كه همه همّت خود را جهت ايجاد انحراف در اسلام و خاموش‌كردن نور خدا صرف مي‌كند «...وَ يَكْثِرُ الْاَوَدَ حاوَلَ الْقَوْمُ اِطْفاءَ نُورَ‌الله مِن مِصْباحِهِ».

 

حدثنا الحسين بن عبد الله بن سعيد العسكري، قال: أخبرنا أبو إسحاق إبراهيم بن رعل (3) العبشمي، قال: حدثنا ثبيت بن محمد، قال: حدثنا أبو الاحوص المصري، قال: حدثنا جماعة من أهل العلم، عن الصادق جعفر بن محمد، عن أبيه، عن جده (عليهم السلام)، قال: بينما أمير المؤمنين (صلوات الله عليهم) في أصعب موقف بصفين، إذ قام إليه رجل من بني دودان، فقال: ما بال قومكم دفعوكم عن هذا الامر، وأنتم الاعلون نسبا، وأشد نوطا (4) بالرسول، وفهما بالكتاب والسنة؟ فقالت: سألت - يا أخا بني دودان - ولك حق المسألة، وذمام عنها نفوس آخرين، ونعم الحكم الله. فدع عنك نهبا صيح في حجراته (1)، وهلم الخطب في ابن أبي سفيان، فلقد أضحكني الدهر بعد إبكائه (2). الكتاب: الأمالي صدوق

(وَ هَلُمَّ(1) الْخَطْبَ(2) فِي ابْنِ أَبِي سُفْيَانَ، فَلَقَدْ أَضْحَكَنِي الدَّهْرُ بَعْدَ إِبْكَائِهِ).

تو از من سؤال مى كنى كه چرا بعد از رحلت رسول الله(صلى الله عليه وآله) خلافت را از ما دريغ داشتند، در حالى كه از همه شايسته تر بودى؟ بيا و امروز را ببين كه فرزند ابوسفيان، دشمن شماره يك اسلام در برابر من قد علم كرده و خلافت را از من مطالبه مى كند. به راستى گريه آور است و هم خنده آور! گريه آور است به جهت اين كه كار مسلمانان به جايى رسيده كه فرزند #خطرناك ترين دشمن اسلام بخواهد بر مسلمين حكومت كند و از حوزه اسلام و مسلمين دفاع كند و خنده آور است از اين نظر كه او در هيچ چيز با من قابل مقايسه نيست; بلكه در دو نقطه متضادّ قرار داريم.

 

 واین یعنی اینکه منافقین و یهود سالها نقشه نابودی اسلام را داشتند مخصوصا در اواخر عمر رسول خدا بنص توبه 74 که قصد ترور رسول خدا ص ومسجد ضرار  و....

 

قال فلما ولى عمر يزيد بن أبى سفيان ما ولاه من الشام خرج إليه معاوية فقال أبو سفيان لهند كيف رأيت صار ابنك تابعا لابنى فقالت إن اضطربت خيل العرب فستعلم أين يقع ابنك مما يكون فيه ابنى فلما مات يزيد بن أبى سفيان سنة بضع عشرة وجاء البريد إلى عمر بموته رد عمر البريد إلى الشام بولاية معاوية مكان أخيه يزيد ثم عزى أبا سفيان فى ابنه يزيد فقال يا أمير المؤمنين من وليت مكانه قال أخوه معاوية قال وصلت رحما يا أمير المؤمنين وقالت هند لمعاوية فيما كتبت به إليه والله يا بنى إنه قل أن تلد حرة مثلك وإن هذا الرجل قد استنهضك فى هذا الأمر فاعمل بطاعته فيما أحببت وكرهت وقال له أبوه يا بنى إن هؤلاء الرهط من المهاجرين سبقونا وتأخرنا فرفعهم سبقهم وقدمهم عند الله وعند رسوله وقصر بنا تأخيرنا فصاروا قادة وسادة وصرنا أتباعا وقد ولوك جسيما من أمورهم فلا تخافهم فانك تجرى إلى امد فنافس فان بلغته أورثته عقبك فلم يزل معاوية نائبا على الشام فى الدولة العمرية والعثمانية مدة خلافة عثمان وافتتح فى سنة سبع وعشرين جزيرة قبرص وسكنها المسلمون قريبا من ستين سنة فى أيامه ومن بعده ولم تزل الفتوحات . البدایه والنهایه

 

چرا ابوسفيان وهند كه كهف منافقين و مشرکین بودند  اينقدر از #عمر تشكر  وقدرداني ميكردند ؟؟؟؟!!!!!

 

وچرا هند جگرخوار به معاویه سفارش میکند که قدر #عمر را بدان !!!!

وبإسناده: أن عمر دعا أبا سفيان يعزيه بابنه يزيد، فقال له أبو سفيان: من جعلت على عمله يا أمير المؤمنين؟ قال: جعلت أخاه معاوية، وابناك مصلحان، ولا يحل لنا أن تنزع مصلحاً. الكتاب: حلم معاوية لابن أبي الدنيا

المؤلف: أبو بكر عبد الله بن محمد بن عبيد بن سفيان بن قيس البغدادي الأموي القرشي المعروف بابن أبي الدنيا (المتوفى: 281هـ)

 

وبإسناده قال: قال عمر: تعجبون من دهي هرقل وكسرى، وتدعون معاوية!.

 

قال عمر بن الخطاب رضي الله عنه : لا تذكروا معاوية إلا #بخير . البداية والنهاية لابن كثير (8/125 )

 عمر میگفت  معاویه را بجز خوبی یاد نکنید !

این معاویه بنقل زبیر بن بکار مورخ موثق سنی میگفت من نام محمد ص را دفن میکنم دفن کردنی !!!!!

ورسول خدا ص هم از قبل فرموده بودند که هر گاه معاویه را بر منبر من دیدید اورا بکشید ! چون خوابی که رسول خدا ص دیده بودند که میمونها بر منبر ایشان میجهند  ، شجره ملعونه در قران ....

چرا عمر از دوستان درجه یک یهودیان میشود و بیت المقدس را بدون جنگ به عمر میدهند و به او لقب #فاروق ؟!  چرا عمر اینقدر به یهودیان عشق میورزد ومعاویه یهودی زاده را بر خلاف امر پیامبر ص  امارت میبخشد وحمایت میکند و معاویه هم رومیان را میدان میدهد و کربلا را بمشورت سرجون  قتلگاه امام حسین ع میکند و.........


برچسب‌ها: یهود, عمر, معاویه, تحریف, اسلام
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 21:49  توسط عبدالله  |